April 29, 2002

کوه، مات
آسمان، ايستاده
هوا، چسب
من:
خاموش

April 28, 2002

حيران
مات
خاموش

April 27, 2002

کاشکی ديوانه بودم تا دلم غمگين نمی شد
يا چنين بر دوش صبرم بار غم سنگين نمی شد

April 26, 2002

ماه مات
زمين مات
آسمان مات
و من امشب
منگ
دلم فرياد می خواهد.
دلم بی دغدغه
دلم مرگ
دلم.
.

April 25, 2002


مات
کله، پوک


آويزان
رازی آويزی است بر...
آقا سليمان سنگی است با رازی
آويزان بر گردنی
که هنگامه ای خود رازی بود با نخلی بر گردن
اينک
آن نخل رازی است از من که از آنِ من نيست وسليمان رازی است از پيرمردی زرتشتی ..
رازها می آيند و می روند اما هم چنان...

April 24, 2002

آماری که بامداد در بلاگش نوشته چه احساسی را می تواند منتقل کند؟
مملکت گل و گلاب
.
ساکت.
منگ
مات
اما يک چيز هست و آن اين که در هزارهء سوم!! بنی آدم به کدامين سو می رود با اين شتاب!
دنيای قتل
غارت
جنايت
نژادپرستی
دنيای دونِ دون
و خدا
انگار که خود نيز از دست بندگان خسته
که ديگر ...
يا شايد بلايای انسانی آن قدر عظيم
که نيازی نه!
خسته
از اين همه انسان کشی
.
.
پراکنده هاش که فکر می کرد توی خاک گم شده زير شيروونی بود.نردبون رو تکيه داد به ديوار, می خواست بره اون بالا و اونا رو بياره. شايد هم باهاشون حرف بزنه -فقط حرف- ولی شازده کوچولو اين پايين بود و ديگه فکر می کنه که بالا رفتن سخته! يا نه سخت نيست . اما؛ کسی خيلی دوست نداره اون بره بالا. کسی جوابشو نمی ده. شازده کوچولو فکر کرد اگه يه دودکش پاک کنه شايد شال گردن بهش بِدن ولی يه هو فکر کرد نکنه اصلا اسمش شهرزاده همين جوری که فکر می کرد رسيد به يه ايستگاه که اين فنتی بود و همه کسايی که اون جا ايستاده بودن ساکت بودن ولی فکر می کردن که اون يلخی يه
و اين قصه ادامه دارد.

خوب فقط دو نفر در مزاپده شرکت فرمودند.
اسامی را در اين جا به ترتيب وبی ترتيب يادداشت می کنم هر کدومش رو خواستين با قيمت پايه تلگراف بزنين تا براتون بسته بندی کنم با هر قيمتی که دلم خواست:

پراکنده های يک گم شده در خاک
زيرشيروونی
نردبون
دودکش
شازده کوچولو
شال گردن
و شايد نامم اين است: شهرزاد
ايستگاه
اين فنتی
سکوت
ساکت
يلخی

نمی دونم احتمالا يکی دو تاش از قلم افتاده...


اين دوستمون که زمين رو نگه داشته بودندی دوباره سوار شده مثلی که.
سلام رفيق....

April 23, 2002

ساعت2:30 بعد ازظهر
يک کافه
در انتظار يک دوست
يک نفر دوباره!
همان نفر قبلی
همه چيز در من فروريخت!
حرف
کلمه
سوال
تا آمدن دوست
رفتن يک نفر
و دوست : چشم های روشن!
من: عجب؟
چشماهاش مگه روشن بود؟
يک نفر ميز کناری با جشم هايی عجيب شبيه تو!
با دوست
حرف
کلمه
خوب
چرا بهش نگفتم دوستش دارم؟
دوباره؟

April 22, 2002

قدم که برمی داشت، باد در موهايش می پيچيد. موهايی که روی شانه ها ريخته بود. صافِ صاف.
فقط يک دوربين می خواستم تا اين رهايی را ثبت کنم. اگر بشود ثبت کرد.
گم شده بودم در حرکت عجيب موهايش که بر شانه هايش ريخته بود و تکان می خورد.

ميدانِ ونک، ضلع جنوبِ شرقی.
پسری با موهای بلند
من: در حال عبور از خط کشی عابر..
پسر در پياده رو
من فقط از پشت موهايش را ديدم.
تا دو روز ديگر هم مزايده هست بعدش هر چی ديدين از چشم خودتون ديدين.
Camel See Don't See

April 21, 2002

کتاب خانه گردگيری شد.
روزها فکر من اين است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خويشتنم

من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم

!!!!
....


.
چرا در اين مزايده شرکت نمی کنيد؟
دوست دارم خدای خويش را.
دوست دارم خدای خويش را بی منتی دوست بدارم.
بی هيچ منتی.
خدای من گاهی اما ...........
در خراب کردن ديوارها و حصارهای اطراف يد طولايی دارم. اما
اما دريغ که هر حصاری که شکسته می شود، حصاری ديگر بر من افزدوه می شود. حصاری بر روی حصار قبلی.
ديوارها را خراب می کنم و ديوارهای اطراف خود را بلندتر.
انگار که ديگران آمده اند که بروند اما بی حصارشان
...