February 21, 2013

سبب

جایی گفته بودی زیاد مرام گذاشته ای و بس است دیگر
و من هنوز در عجبم این چه مرامی است که به واژه می آید
مرام آن چیزی است که بر زبان نیاید

کاش یاد می گرفتیم

February 15, 2013

سبب

زخمه 
این نامی بود که از همان ابتدا مرا خطاب می‌کردی به این نام، زخمه
زخمه بودم برایت
شاید از همین رو تحمل نداشتی
دوست می‌داشتی زخمه را، تحمل‌اش را اما نه،‏
رفتی، زخمه ماند، بی هیچ سازی
صدایم تمام شد و سازی نبود که زخمه‌ها بر آن فرود آیند
من هنوز زخمه‌ام، مینایم، حتی اگر به ظاهر سازی نباشد،‏
خودت بهتر از هر کس دیگر می‌دانی که تا ابد برایت همان زخمه خواهم ماند، همان مینا،‌‏
همان زخمه‌ای که هیچ‌کس دیگر را توانِ برابری با من نیست.‏
زخمه‌ای برای سازی که تویی

January 27, 2013

سبب

آن روز که گفتی  خداحافظ
آبستن شدم
اینک 9 ماه گذشته 
و تو باز آمده ای برای خداحافظی؟
آمده ای نوزادت را ببینی؟
نوزادی در کار نیست
اگر هم باشد من قورتش داده ام
درست  است که آبستن بوده ام
اما یادت نرفته که من هرگز
نوزادی نخواهم داشت
...
خداحافظ

سبب

غصه ام از این همه تلخی که در جام می ریزی
غصه ام از این همه شبیه تو که می شوم در بی انصافی
در رنج
در درد
بگذار و بگذر
بی صدا
بی کلام
بی هیچ

January 23, 2013

سبب

هر دم به سیل اشک
...
جواب بدهم رنج می کشم
جواب ندهم رنج می کشم
...

January 19, 2013

سبب

این مطلب را 9 سال پیش نوشته ام، جایی برای خودم
حالا که دوباره خواندمش انگار کن که برای همین امروز است،  ‏
(آن موقع هم برای تو نوشته بودم این را)

مي نويسم.  از اين جا هم روزي مي روم. مي دانم. اما مي خواهم مبارزه كنم شايد. نمي خواهم، نمي شود كه هميشه من بروم، اگر جنگ است حتما سنگري هم از آن من است. اگر جنگ نيست كه ديگر هيچ. اين جا صداهايي هست كه مي آيد و مي ماند در اين ذهن بي در و پيكر. اين جا منم و صدايي كه مي خواند از كودكي هايم. از صدايي كه خاطراتم زنجير شده به آن صدايي كه توي روزاي خود شكستن به دادم رسيده . از چراغي روشن كه در شب هاي وحشت من در خيال، حقيقت را در لحظه هاي ترديد به من مي داد. دستي نيست تا مرا به خورشيد بسپارد. دستي نيست كه تكيه گاهم باشد در اين خيال. در اين نابودي در اين بي مرگي. ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت. غم من مخور كه دوري براي من شده عادت. بيش از اين نمي شود گفت. مرا ناجي نبوده رگ هاي خشكيده ام از هيچ جان نگرفته. به يادم مي آورم كه مادرم خونش را در من دميد. خوني ناخواسته...
دلم مي گيرد براي آن لحظه اي كه تو بودي و من و هيچ نبود. خدا انگار خوابيده بود و من در سايه تو از هيچ هم نمي ترسيدم. حالا تو رفته اي. خدا خفته و من اين جا بي هيچ ياري. بي هيچ ياوري ايستاده ام....


January 18, 2013

سبب

امشب لوبیا پلو درست کرده‌ام، تو خیلی دوست داشته‌ای همیشه.‌‏
تلفن‌ات را اما جواب ندادم، زنگ زدی که چه بشود؟ باز نمک بر این زخم پاشیدی که چه بشود؟
شاید لوبیا پلو را بخورم، شاید نخورم و همه را روانه کنم، هر چه هست، زهرمان کردی امشب را وهمیشه را
برو و خوش باش
و یادت باشد
کسی نباید این جا منتظرت باشد
نباید باشد
خودت این گونه خواسته بودی
.
.
.

سبب

به سلامت، داری می‌ری، خوب برو، دیگه انگشت نکن توی این زخمی که دلمه بسته و روش خشک شده، هی بازش نکن،‌‏
 دوباره خون می یاد، راحت‌تری این‌جوری؟
سفرت به سلامت
برو و بذار این زخم بمونه ولی خشک
فقط برو

January 7, 2013

خود دوس بداری

باید که خود را دوست بدارم
بلند پرواز بباشم و آرزو بدارم
امید بدارم
و 
شهرزاد را دوست بدارم
**
این قسمت پررنگ دوستی تو و من است
تو که نگاهت به زندگی را دوست می دارم
**
یادت باشد، هر جای دنیا که باشی، سرت را نشکنی

سبب

هنوز در توانم نیست گوش سپردن به صدایت
هنوز در توانم نیست چشم سپردن به خطوط نوشته‌هایت
هنوز در توانم نیست

December 22, 2012

بی‌چاری

امروز
لبانم رنگ گرفته بود
زیبا شده بودم
ردی از خود به جای گذاشتی
و باز
گم شدم در تباهی

کاش

کاش دست از سر من برمی‌داشتی
کاش 
درست در همین لحظه‌ها که سعی می‌کنم با زندگی بسازم و حالم بهتر باشد،‌‏
ردپایی بر جا می‌گذاری، حتی اگر غیرمستقیم
کاش
**
اما تو هستی و خواهی بود پررنگ برای همیشه
کاش فراموشت می‌کردم

December 15, 2012

شرحه شرحه

December 2, 2012

آدم‌ها (یک)


شاید اگر به ذهنش می‌رسید، که می‌تواند داستان بنویسد، داستان‌هایش با افسانه‌های آمریکای لاتین برابری می‌کرد.‏
نیم ساعت می‌خوابید و چهار ساعت طول می‌کشید تا خوابش را برایمان تعریف کند، اتفاق های هم‌زمان با زاویه دیدهای متفاوت.‏
تکیه کلامش هم این بود: به یک چشمم فلان جا بودیم و به چشم دیگرم داشتیم بیسار جا چه کار می‌کردیم و در چشم دیگرم...‏ این که در خواب چند چشم داشت بماند.‏

قوی بود و قدبلند، با چشمانی نافذ، از بین خواهرهای مادرم، فقط همین یکی دوست داشتنی بود و ساده و پر مهر
وقتی برای همیشه رفت سنی نداشت.‏

ادامه دارد

November 29, 2012

سلام می‌کند دل‌تنگی

دلم تنگ می‌شود زیاد،
گاهی دلم تنگ می‌شود، نمی‌دانم برای چه کسی یا مکانی یا چیزی،
فقط تنگ می‌شود.
تصاویر گنگی می‌آیند و نمی‌روند، هستند، جا خوش می‌کنند در این خانهء شلوغ، در دلم، در سرم و نمی‌روند.
طول می‌کشد تا دل‌تنگی بار و بندیل ببندد و عزم سفر کند، تا آن موقع باید در چاله بمانم، توان خروج از چاله را ندارم.
فقط یک روز چشم باز می‌کنم و می‌بینم دل‌تنگی بی خداحافظی رفته.
تا آن موقع که نمی‌دانم کی است، دل‌تنگ می مانم.
...

November 19, 2012

ترانزیت

دلم می خواست این گوشه از دنیا یه جوری باشه که کسی دلش نخواد از این جا بره، یا جوری بشه که اونایی که رفتن برگردن با خیال راحت، می دونم همه اونایی که می رن باید برن ولی دلیل نمی شه که من اشک نریزم یا بغض نکنم یا...‏

کلا به مثابه سالن فرودگاه می باشم که هیچ کس به فکرش نیست.‏

November 18, 2012

مرزنشین

دیر آمده و حالا شده یکی از دوستان قدیمی، انگار کن که هزار سال باشد این دوستی،‏
اصلا این که زمان را نمی‌فهمم و هیچ وقت باور نکرده‌ام شاید از سر همین چیزها باشد.‌‏
حالا دیر آمده ملالی نیست، اما به این زودی برود؟ کم تر از دو ماه دیگر؟ یعنی به عدد آدمیان، عمر ملموس این رفاقت ‌می‌شود سه ماه؟ 
انصاف نیست، هست؟؟
انصاف نیست، هیچ رقمه انصاف نیست

November 15, 2012

عقیم

سرانگشتانم زُق زُق می‌کنند، کسی ساز می‌زند،‏  من نیستم اما
 سرم پر از تصویر است، آسمانی با لکه‌های پنبه‌ای ابری و ستاره‌هایی که از آن لابه‌لا سوسو می زنند،‏ تصویر نمی‌شوند اما
صداهایی در من می‌روند و می‌آیند، ‏آواز نمی‌شوند اما
.
.
.



November 1, 2012

سرو

شاخه‌هایم گیر می‌کنند
ابرها که از بالای سرم رد می‌شوند،‌‏
تکه‌ای شان جا می‌ماند
در سرشاخه‌هایم

رودهای جاری
قطراتی آب به یادگار می‌گذارند 
برای همیشه

کسانی که گاهی 
به تنه پیر و خسته‌ام
تکیه می‌کنند
مویی، نخی از لباس‌شان
یا خطی به یادگار
به جا می‌گذارند

آن‌ها می‌روند
و سرو
می‌ماند با تکه‌هایی از خاطرات

گاهی دلم می‌خواهد
ریشه نداشتم
یا دست کم می‌شد
گاهی قدم برداشت
بی‌هراس از جا ماندن چیزی

درختان محکوم‌اند
به ماندن
و
حمل همیشگی خاطرات

October 23, 2012

Fake or Real

گاهی فکر می‌کنی ، نمی‌شد زندگی، معمولی باشد برای تو هم چون بقیه؟