Showing posts with label زندگی. Show all posts
Showing posts with label زندگی. Show all posts

December 22, 2012

بی‌چاری

امروز
لبانم رنگ گرفته بود
زیبا شده بودم
ردی از خود به جای گذاشتی
و باز
گم شدم در تباهی

December 30, 2010

تاریکی

پیرمرد نشسته بود سر گیشا، رد شدم و دوباره برگشتم، خودش بود، پدر زینب، همان دختری که چند سال پیش به کمک دوستان ایران چریتی چشمش عمل شد. ‏
پیرمرد تنها نشسته بود. سلام کردم، مرا یادش بود، خوش حال شد،حال زینب را پرسیدم گفت شوهر کرده، گفتم چه زود؟ گفت دیگه چهارده پانزده سالش شده، داماد برادرزاده اش است، گفت چند باری زنگ زده ایم کسی جواب نداده، شماره را برایش نوشتم تا زینب زنگ بزند. حال پسرک را پرسیدم که آن موقع خیلی کوچک بود، بغض گلویش را گرفت، گفت: رفت. نمی دانستم چه کنم، پل گیشا بر سرم آوار شد، فالی خریدم و آمدم خانه.‏

January 16, 2010

دیر

نبودم این چند روز.
راستش ایران چریتی یک جورهایی با بم شروع به کار کرد و حالا می خواهد بداند آیا دوستان مایلند برای کمک رسانی به زلزله زدگان هائیتی هم کمک کنند؟
و یک سوال اساسی تر این که چه طوری می شود رفت آن جا؟
هم اکنون به کمک های سبزتان نیازمندیم.

November 14, 2009

V=WC?

ما هم نظرمون رو در این مورد بنویسیم که لال از دنیا نریم.
چند روزیه که ماموریت برادران زحمت کش این شده که "وی" رو تبدیل کنن به "دبلیو سی" یا جلوش یه مساوی می ذارن و
wc
می نویسن یا همین جوری خالی
من می خواستم یه پست در این مورد بذارم که اتفاقا به مثال خوبی اشاره می کنن دوستان بدون این که خودشون بدونن
wc
آزاد ترین جای دنیاست و به آدم نوعی آزادی هم می ده. نظر شما چیه؟

November 12, 2009

و این گونه است که ضحاک بیدار می شود


November 8, 2009

جنبش سبز مردم از شما تشکر می کند

خواهران و برادران بسیجی از این که با انتخاب رنگ سبز و حمل آن به عنوان نماد به مردم پیوستید از شما تشکر می کنیم و امیدواریم که این رنگ کم کم در زندگی و رفتار همه ما نمایان باشد و سبز را زندگی کنیم.
از آن دسته از بزرگترها هم که ایده نداشتند و باز رنگ ما را دزدیدند تا باهاش پز بدن ، تشکر می کنیم، چرا که ما مردم ( بسیجی و غیر بسجی) را با هم و در کنار هم قرار دادند نه در مقابل هم.
این اولین قدم است و قدم های بعدی در راه است
راه سبز امید

از روزی که اینترنت تسخیر شده بود

ساعت 10:40
میدان فلسطین گارد ویژه لباس شخصی
خیابان طالقانی از تقاطع ولی عصر تا سپهبد قرنی سه ردیف اتوبوس –عرض خیابان
پیاده روها پر از گارد ویژه
از قرنی به بعد امکان رفتن نیست
قرنی رو به بالا پر از نیروهای ویژه و یک سری کارگر شهرداری که کنار خیابان نشستند
از خیابان کلانتری رو به بالا تا کریم خان به مردم اجازه رفت و آمد نمی دهند
ویلا پر از نیروی ویژه
پارک بغل شیرینی لرد در ویلا یک سری مردم عادی که دستگیر شده اند و دستبند به دست نشسته اند. زن و مرد
کریم خان شلوغ – شعار مرگ بر دیکتاتور – نیروی انتظامی حمایت حمایت
زیر پل و میرزا شیرازی گاز اشک آور
اتمام گزارش حدود 11:50
حاشیه:
فاطمی اتوبوس دختران مدرسه ای همراه با دست و کف و رقص شعار مرگ بر آمریکا
فلسطین – دسته پسر مدرسه ای از کنارمان رد می شوند یکی دارد به بغل دستی اش یواش می گوید گفتن می خوان 3-4 تومن بدن بهمون
خ طالقانی سرباز با کلاه خود و سپر به صورتی که خیلی تابلو نباشد به ما سر تکان می دهد و می خندد
طالقانی یکی از اتوبوس های مدارس – بچه ها دارند یار دبستانی می خوانند
طالقانی- پسربچه ای عکس خامنه ای و شعار را لوله کرده و به صورت شیپور درآورده: نون خشکی یهههههه
تقاطع طالقانی –قرنی- حاج اقای (سیدی) رو به گاردی ها چرا نمی ذارین بریم اون طرف و گاردی ها سعی می کنند مودب برخورد کنند حاج آقا یه 50 متر بین بالاتر بعد برین اون طرف!
سپهبد قرنی- کارگرهای شهرداری ردیف نشته اند کنار خیابان با ماسک و جارو
سپهبد قرنی- بعضی از گاردی ها پارچه سبز روی دوش شان چسب زده اند.
تقاطع قرنی-کلانتری- گاردی ها به مردم نمی شه برین بالا از این طرف یکی از گاردی ها صدایش را بالا می برد یکی دیگر از خودشان داد می زند سرش مودب باش آرومتر بگو به مردم
ویلا- بچه مدرسه ایها توی اتوبوس دست های V شده شنا را بالا می برند و به ما لبخند می زنند

October 24, 2009

امین - زاده

از کودکی علاقه عجیبی به دایی ام داشتم و هم از این رو این اسم برای من جزو زیباترین اسم هاست.
حالا که این همه وقت دور از خانواده ات هستی و نمی دانی این بیرون چه اتفاق هایی افتاده و چه چیزهایی دروغ محض بوده که به خوردت داده اند، فقط دو نکته دارم برایت:
اولی این که هنوز شرمنده ام از آن نقدهای تند و تیزی که در جلسات داشتم و حتی در اریکه وقتی گوشه ای پیدایت کردم و باز غر زدم که چرا و چرا
و دوم این که می دانم که خیلی فرق دارد، اما می توانی این را هم به عنوان حقیقت قبول کنی که در این ماه طولانی خرداد ما همه در زندان بوده ایم زندانی به نام ایران که برای شما تنگ تر است و برای دیگرانی که بیرون از زندان اند فقط اندکی بزرگ تر.

September 7, 2009

سکوت

فیلم را می بینم و بر جایم میخکوب می شوم.
تمام حیرت من از آن است که چه گونه زنده مانده ام، نفس می کشم، می خندم، می خورم و باز زندگی می کنم با دیدن خشونت عریانی که پر پر می کند هر آن چه را که نامش از زندگی است.
واحیرتا که من هنوز می نویسم.
(فیلم مربوط به کوی و هر آن چه در این روزها می بینیم

August 13, 2009

تورم

در خبرها آمده گوشت تا کیلویی 16هزارتومان به فروش می رسد.
روی شیشه نان فانتزی محلمان کلی کاغذ چسبانده اند به این مضمون:" بنا به مصوبه 88.5.19 دولت محترم آرد از کیلویی 45 تومان به 470 تومان افزایش قیمت پیدا کرده لذا از این به بعد قیمت نان گران تر خواهد بود"
شکر
میوه
اجاره خانه
و ....
این جاست که معنی خبر کاهش تورم برخی روزنامه را با گوشت و استخوان می فهمیم

December 29, 2008

به همین سادگی

زندگی گاهی همان کاسهء قدیمی مادر بزرگ است که تویش انار دان می کنی و منتظر می نشینی تا کسی بیاید.
اما کسی نمی آید، کسی نمی آید که بفهمد زندگی همین چیزهای کوچک است.


December 21, 2008

درد

محلهء خوبی است این محله ای که داریم ولی کوچه پس کوچه هایش می تواند درد داشته باشد.
دی روز پیرمرد دم سوپر مرا که دید گفت من 80 ساله ام می توانم وقتتان را بگیرم، گفتم بفرمایید. گفت تو هم گرفتارشان بوده ای؟ گفتم نه به آن صورت که شما فکر می کنید ولی چه کسی گرفتارشان نیست؟ شروع کرد از دخترانش تعریف کردن و این که هر دو را همان سال های مخوف از دست داده. همان سال هایی که همه بی دلیل می مردند. هر خاطره ای که تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه می زد. خودش دیابت داشت و هم سرش آلزایمر گرفته بود. همین جا نزدیکی خانهء ما زندگی می کنند توی همین بیستونِ بی ستون.
باید دوباره ببینمش

December 19, 2008

شهر بزرگ

یک آبان سوار یه تاکسی شدم تا سیدخندان از یه جایی راننده دیگه مسافر نزد، من که جلو نشسته بودم و دیگه تنها مسافر تاکسی بودم، کم کم حس کردم حال آقای راننده خوب نیست. یه جا دیگه طاقت نیاوردم و گفتم می خوایین یه کم بزنین کنار؟ می خواین زنگ بزنم به اورژانس که گفت نه و فقط یه کم ایستاد و آب خورد و راه افتاد بازم گفتم می خوایین من پیاده شم گفت نه خودم هم می رم خیابان دبستان و اون جا می استم. با نگرانی توی سیدخندان پیاده شدم و گاهی یادم می افتاد که چه بلایی سر آقای راننده اومد، تا این که هفته پیش به اولین تاکسی که گفتم آپادانا نیگه داشت فقط یه نفر جا داشت همون اول شناختمش تا سوار شدم یه کم بعد گفت خوب هستین؟ منو شناختین؟ گفتم بله و خوش حالم که حالتون خوبه.
دنیای کوچیکی یه

December 1, 2008

روز جهانی ایدز

شاید کسی بتواند کمکی بکند

چرا ما همیشه باید قدم هایمان عقب تر از جامعه جهانی باشد. وقتی در دنیا قربانیان ایدز با آگاهی های هر روزه کمتر می شود چرا در ایران به دلیل عدم آگاهی رسانی و مبارزه منفی قربانیان ایدز رو به افزایش هستند؟
ما متمدن هستیم ! با فرهنگیم! پیش رفته هستیم و هزار چیز دیگر!
واقعا هستیم؟

October 21, 2008

زندگی شهری

پله ها را یورتمه می روند، زباله هایشان را توی حیاط، جوی آب،پیاده رو و هر جا که دستشان برسد می ریزند. بچه هایشان صبح تا شب به هم فحش و ناسزا می گویند، داد می زنند و صدایشان تا آن سر کوچه می رود. نصفه شب ها درها را به هم می کوبند و همه آپارتمان نشین هستند. همه دکتر و مهندس هستند. هیچ کدام موبایل فروش یا بی فرهنگ نیستند و این ها مشتی از نمونه کارهایشان است
همه از خانواده های اصیل هستند و ادعایشان گوش فلک را کر کرده
این است زندگی شهری

September 20, 2008

I couldn't say NO but now: I can

می خواهم یک بار هم که شده بتوانم بگویم نه
می شه بدون جوراب همین طوری سرتون رو پایین نندازین و توی چاله سی متری من نشین؟
هیچ وقت نتونستم بگم نه و حالا از همه شما که منو می شناسین و یا نمی شناسین یک بار برای همیشه بخوام: لطفا سرتون رو همین طوری پایین نندازین ( بلا نسبت گاو) و وارد خونه من نشین. ( منظور همون حریمی یه که فقط باید از آنِ هر کسی باشه)
یه دینگی اجازه ای کوفتی

August 5, 2008

مرگ پایان نیست

به دار می آویزند و دم بر نمی آوریم. این جا قانون جنگل هم حکم فرما نیست.
این قانونِ دنیا شده است، فرقی نمی کند کجایش باشی به بهانه ای می کشندت و پرچم افتخاراتشان را بر بام ها می زنند. ایران، عراق، افغانستان، دارفور، آمریکا یا هر کجا که باشد فرقی نمی کند. دنیا دست نوادگان قابیل است و هابیلیان اندک اند و خاموش؛ و گاه اگر کسی از این طایفه سکوت را بشکند سرش بالای دار خواهد بود.
بازی را فراموش کرده ای یا به خواب رفته ای؟

July 20, 2008

دودوتا

گرمای تولید شده توسط ماشین های دنیا + کولر های گازی، آبی + یخ چال های عجیب و غریب + هواپیماها و هر چیزی که موتوری دارد که گرما تولید می کند = همین چیزی که می گویند گرمایش زمین و کوفت و زهر مار.
خوب آقا خود همین بشر دوپا این آت و آشغال ها رو درست کرده و حالا هی غر می زنه که آی گرم شد و سرد شد و کوفت؛ بذار زودتر بپکه خلاص شیم.
ه

اعتراف

جمعه شب خبر را خواندم و از همان لحظهء اول دچار عذاب وجدان شدم. خسرو شکیبایی دیگر نیست و من همیشه منتقد بازی اش بوده ام و تکرار خسرو در تمام نقش ها. حتی جشنواره پارسال وقتی می آمد تا بگوید جشنوارهء فلان و بهمان گوش هایم را می گرفتم که آن سوت ناساز را نشنوم. حالا که نیست اما مدام خودم را سرزنش می کنم که به من چه که بلد نبود بازی چرا فحش داده ام.
عذاب وجدان هم چیز بدی است. یادم باشد دیگر به نیکی کریمی و ... فحش ندهم شاید زودتر از من مردند