Showing posts with label درد. Show all posts
Showing posts with label درد. Show all posts

January 27, 2011

؟

می خزم درون غار تنهایی
استقبال می کنید
تنهایی اما ذهن مشوش و درگیر  را چاره نیست
تنهایی هیچ وقت چاره نیست

January 5, 2011

سلام

دریغا که دریغ می شوم از یک کلمه، کلمه ای که دوای دو روز این درد بی درمان است

December 30, 2010

تاریکی

پیرمرد نشسته بود سر گیشا، رد شدم و دوباره برگشتم، خودش بود، پدر زینب، همان دختری که چند سال پیش به کمک دوستان ایران چریتی چشمش عمل شد. ‏
پیرمرد تنها نشسته بود. سلام کردم، مرا یادش بود، خوش حال شد،حال زینب را پرسیدم گفت شوهر کرده، گفتم چه زود؟ گفت دیگه چهارده پانزده سالش شده، داماد برادرزاده اش است، گفت چند باری زنگ زده ایم کسی جواب نداده، شماره را برایش نوشتم تا زینب زنگ بزند. حال پسرک را پرسیدم که آن موقع خیلی کوچک بود، بغض گلویش را گرفت، گفت: رفت. نمی دانستم چه کنم، پل گیشا بر سرم آوار شد، فالی خریدم و آمدم خانه.‏

December 9, 2010

درخت

قرار بود 500 میلیون درخت بکارند، تمام جنگل ها را دست آتش سپردند
امان از دولت بی کفایت

May 9, 2010

کاش خدایی باشد و روز قیامتی

جان معلم
جان کارگر
جان بی گناه
***
و با کشتن یک نفر، نه یک نفر که انسانیت را به مسلخ می برید
ده نفر در دو روز می شود ده بار قتل عام
***
انکار نمی کنم که مرگ معلم اما، دردناک تر از مرگ همه بشریت بود برای من

February 23, 2010

دور

دور نخواهی شد بس که مهر ریخته این جا، همین وسط، هر جا که پا می گذارم.
دلتنگی را واژه ای هست؟

November 12, 2009

و این گونه است که ضحاک بیدار می شود