Showing posts with label برف. Show all posts
Showing posts with label برف. Show all posts

January 11, 2008

برف


یه کرسی با یه لحاف کرسی طوسی و قرمز
یه سینی مسی بزرگ روی کرسی پر از خوراکی و تنقلات
سه تا بچه قد و نیم قد دور کرسی که اون جا هم دست از شیطنت و بازیگوشی بر نمی دارن
یه مامان که توی آشپزخونه داره غذا درست می کنه
یه بابا که توی اتاقش داره روزنامه می خونه یا تلویزیون نیگا می کنه
این یعنی زمستون

سه تا بچه توی برف
بدون تاکسی
پای پیاده از خونهء خاله تا خونهء خودشون
یه مامان که هی می ره بالا پشت بوم و از اون جا توی تاریکی سعی می کنه بچه ها شو ببینه
یا می یاد سر کوچه که پس اینا کی می رسن؟
بچه ها می رسن
مامان روی پشت بومه
بچه ها یخ زدن
می دون بغل مامان
چهار تایی با هم گریه می کنن
این یعنی زمستون
یه بابا که رفته جبهه!
نصف شب یکی محکم می کوبه به در
دختر کوچیکه از همه زودتر بیدار می شه
می دوه سمت در تا زانو توی برف
برف می یاد
درو باز می کنه و می بینه بابا پیر شده
می ترسه
ولی به هیچ کی نمی گه
بابا پیر نشده اونا فقط برف بودن
این یعنی زمستون
مدرسه دخترک تعطیله
خواهر و برادر اما مدرسه دارن
می ره نون بخره
رو یخ ها لیز می خوره
خیلی درد داره
گریه نمی کنه ولی
این یعنی زمستون
دخترک نشسته توی خونه
تنها
بدون کرسی
بدون هیچ کی
با یه سری عکس
برف می یاد
این یعنی زمستون

January 3, 2008

پارادکس

برف که تمام می شود، سکوتی عجیب همه جا را پر می کند؛ انگار کن که گرد مرگ بپاشند
برف زیباست؛ سکر آور است و افسرده کننده
شادی بخش است و غم افزا
کسی بازی می کند و کسی یخ می زند
تضاد غریبی است این سفید هم چون کفن