April 18, 2011

سبب2

دست ها را دوست داشتی، انگشتانی کشیده و کف دستی استخوانی و بزرگ
دست ها شاید بیش از هر چیز دیگری شاهد نبودت هستند، دست هایی که دوستشان داشتی و هنوز باور نمی کنند، کسی نیست که نوازششان کند.‏
دست ها تاب دوری ات را ندارند و پیر می شوند.‏
دست هایم پیر می شوند.‏

April 1, 2011

تسلی

همان طور که فرزند برای پدر و مادر تا همیشه کودکی بیش نیست، پدر و مادر هم همیشه عزیزند به هر سنی که باشند، نبودشان و بیماری شان توان فرسا.‏
سخت است تسلیت گفتن به کسی که می توانسته در آخرین روزهای زندگیِ پدر، کنارش باشد و نگذاشته اند.‏
مرا هم در غم از دست دادن پدرت شریک بدان ای میر بزرگ
پوشه سبزت که هنوز یادت هست؟

February 20, 2011

یک اسفند

خاطره از پای در می آورد
روزهایی که می آیند، همه پر از روزهای رفته اند. پر از خاطرات روزهای رفته و این از پا می اندازد جسم و روحت را
یاد و هر آنچه از دیروز است انسان را بیمار می کند
امیدی که نیست کاش باور هم بود تا توان تحمل این روزها هم بود.‏
هشتاد و نه سال بی تقویم بود برای من ، نمی دانم تا چه سالی بی تقویم بی خواهم ماند
پاک کنی آیا نیست؟

February 16, 2011

غصه

خالی ام از هر احساسی
پرم از اندوه
دفتری بسته شد
و من نمی خواستم این گونه باشد
باور نمی کردم این بی رحمی را از کسی که جز مهربانی و آرامش نبوده
غم بیداد می کند و نمی دانم دوباره توان برخاستن خواهد بود یا نه
پرم از اندوه

February 10, 2011

تعریف؟

اندوه کلمه ای است نسبی، شادی نسبی است، همه چیز زنگانی نسبی است، فاصله نسبی است.
هر چیزی را که بخواهیم اندازه بگیریم در قیاس با چیز دیگری معنا پیدا می کند و تعریف می شود.
گرما، سرما، روشنایی، تاریکی همه نسبی اند.
کسی که از سرمای -10 به اتاقی با دمای -0 وارد می شود، آن جا را گرم و امن پیدا می کند.
رنج کسی که برای همیشه دو پای خود را از دست داده است، بیش از کسی است که یک پای خود را از دست می دهد و او را خوش بخت می بیند که هنوز یک پا دارد!
شادی کلمه ای است عجیب و با مفهومی عجیب تر. کسی که قسمتی از عمرش را در زندان و با کار اجباری گذرانده باشد، حتما تعریف دیگری از شادی دارد. اصلا مگر شادی قابل تعریف هم هست؟!
آزادی نسبی است.
همیشه چهارچوبی هست برای محدود کردن آزادی، برای کسی که پشت میله هاست و کسی که نیست، آزادی معنای متفاوتی دارد.
کدام کلمه یا حالت را می توان به طور کامل بدون هیچ نسبیتی تعریف کرد؟
دوستی هم نسبی است، دوست داشتن هم.
ما در دنیای کلمات نسبی و بدون معنای مطلق زندگی می کنیم. ما در دنیای حالت های نسبی زندگی می کنیم و هر کس تعریف های منحصر به فرد خود را دارد.
تصویری که هر کس از هر کلمه دارد برای خودش با معنی است و برای دیگری بی معنی.
ما قراردادها را به وجود آورده ایم و از طریق آن تعریف ها را به هم نزدیک کرده ایم، اما در حقیقت هیچ تعریفی کاملا منطبق بر تعریف دیگری نیست.
جهان پدیده ای است نسبی و هیچ چیز کلی وجود ندارد.

*این را خیلی سال پیش نوشته ام

کلمه

شب
باش
شام
مرد
رام
زاد
باد
شهر
ماد
دام
بار
ابر
راز
راش
هرم
راه
ماه
شب
.....

رسم دزدی و قافله داری

دزدها در کمین قافله می نشستند، قدیم ترها این گونه بود. بین دزد و قافله پیوندی نبود.‏
حالا اما دزدها، شیک شده اند، در کمین کسی نمی نشینند، پوستین دوستی می پوشند و می آیند در خانه ات، چشم که باز می کنی، نه از خانه خبری هست، نه از هیچ.‏
دزدهای امروزی، عشقت، خانواده ات و دوستانت و هر آن چه تو می توانستی بخشی از آن باشی، را می دزدند، دزدهای امروزی به اسمت هم رحم نمی کنند.‏

February 3, 2011

غم

چرخ چرخید و باز پانزده بهمن شد جمعه.‏
جمعه ای که تو را از من گرفت و من بی ان که بدانم در سالن سینما یخ زدم، درست همان زمانی که تو سرد می شدی.‏
خیلی گذشته است از آن جمعه شوم، از آن لحظه ای که به ظاهر دیگر نبودی، من اما هنوز باور نکرده ام، من هنوز از آن کلمه شوم استفاده نمی کنم، فکر می کنم رفته ای جایی که بویت را کلاغ ها هم نیاورند( یادت هست وقتی اذیتت می کردیم، می گفتی روزی خواهی رفت، جایی که حتی کلاغ ها هم خبری از آن نداشته باشند) ‏
حالا من نشسته ام تنها، رو به روی این صفحه شیشه ای، می نویسم و اشک می ریزم و هیچ کس نیست که اشک هایم را پاک کند،‏ می دانم که روزی کلاغ ها خبری از تو برای من خواهند آورد، فقط کاش دیر نکنند و غار تنهایی مرا گم نکنند.‏
دلم برات تنگ شده مامان

January 29, 2011

شب

باران می بارد
اما؛
لب های من به خشکی کویر لوت
در حسرت،‏
ترک می خورد.‏
و می ترسم
که دیر بیایی

January 27, 2011

؟

می خزم درون غار تنهایی
استقبال می کنید
تنهایی اما ذهن مشوش و درگیر  را چاره نیست
تنهایی هیچ وقت چاره نیست

January 22, 2011

تمام آنچه داشتیم

Who cares about common,
common is boring,
I like being with you,
you made me better,
hopefully, I made you better,
all we had was uncommon
and
I've never been happier.

January 19, 2011

فراموشی

خواب می بینی
خواب نمی بینی
رنگ ها را می بینی
رنگ ها را لمس نمی کنی
زندگی حتی خاکستری هم نیست
و خواب کابوسی است که شب و روزِ تاریک را به هم پیوند می زند.‏

January 5, 2011

سلام

دریغا که دریغ می شوم از یک کلمه، کلمه ای که دوای دو روز این درد بی درمان است

December 30, 2010

تاریکی

پیرمرد نشسته بود سر گیشا، رد شدم و دوباره برگشتم، خودش بود، پدر زینب، همان دختری که چند سال پیش به کمک دوستان ایران چریتی چشمش عمل شد. ‏
پیرمرد تنها نشسته بود. سلام کردم، مرا یادش بود، خوش حال شد،حال زینب را پرسیدم گفت شوهر کرده، گفتم چه زود؟ گفت دیگه چهارده پانزده سالش شده، داماد برادرزاده اش است، گفت چند باری زنگ زده ایم کسی جواب نداده، شماره را برایش نوشتم تا زینب زنگ بزند. حال پسرک را پرسیدم که آن موقع خیلی کوچک بود، بغض گلویش را گرفت، گفت: رفت. نمی دانستم چه کنم، پل گیشا بر سرم آوار شد، فالی خریدم و آمدم خانه.‏

December 29, 2010

کیف

همه جور کیفی دارم. از کیفی که فقط توش می شه چهار تا سکه گذاشت تا کوله ای که بتونی خودت رو هم توش جا بدی.‏
بیش تر این کیفا کادو بودن از طرف کسایی که منو دوست دارن. کیف هایی که خودشون درست کردن یا واسم خریدن.‏
هر کدومشون هم یه جورایی شبیه خودم هستن، بیش ترشون بداخلاقن، بعضی هاشون، مهربونی هاشون و قشنگی شون قایم شده توی خود کیف و بیرونش ساده است، مثلا یکی شون هست که یه کیف خیلی ساده از پارچه کرم رنگه که از بیرون مثل ساک خرید مادربزرگاست، ولی توش چن تا جیب داره که روی هر کدوم یه چیزی گلدوزی شده، قاصدک، سرو، کفشدوزک، کسی که اینو برام دوخته می دونه که من چه قدر کفشدوزک دوست دارم، تا همین الان فقط دو نفر بودن که می دونستن من چه قدر کفشدوزک دوست دارم، ولی حالا همه شما می دونین.‏
یکی شون نمدیه، یه خرس مهربون دارم که برام از اون سر دنیا برام خریده آورده، همونیه که توش فقط چهار تا سکه جا می گیره. یکی شون چرمیه و خیلی متشخصه، شبیه منه وقتی سعی می کنم کفش پاشنه دار بپوشم و شلوار اتو زده و بارونی مارک دار!‏
...
راستی یادم رفت بگم، من ولی هیچ وقت کیف لوازم آرایش نداشتم، آخه لوازم آرایش هم ندارم.‏

December 25, 2010

سبب

حرشع که گم شد، دیگر باران نبارید، همه جا خشک و بی آب و علف، خشک سالی، سرگردانی.‏
روزی سبب، پیدایش شد.چمدانی در دست و به دنبال شعف می گشت، تمام کوره راه ها را آمده بود تا شعف را پیدا کند و حالا رسیده بود به جایی که شعف نشسته بود در گوشه ای و مات بود از این همه بی سالی، این همه بی ابری‏.‏
سبب دست شعف را گرفت و برایش امید به ارمغان آورد، آن ها به انتظار باران نشستند و باران بعد از سال ها بارید. شعف دوباره جان گرفت و صدای آوازش درختان را بیدار کرد، همه جا سبز شد و باران باز بارید و صدای ساز آمد، صدای نی چوپان، تار عاشیق و هر آن چه از زیبایی بود. ‏
گذشت و گذشت و باغ ها به میوه که رسیدند، نخی نامرئی دور سبب پیچید، پیچید و پیچید و پیچید تا سبب گم شد، باران بند آمد و سرگردانی راه به آشیانه شعف پیدا کرد. نخی سبب را برد و شعف گم شد.‏
از آن روز همه در شهر پی شعفی می گردند که بی سبب گم شد و آسمان ترک خورد هم چون ترک های بیابانی بی آب و علف.‏
آخرین بار شعف را دیده بودند با چمدانی در دست بدون کلید
پ.ن: داستان حرشع را در ارشیو می توانید پیدا کنید

December 21, 2010

فال من

خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پيشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه تریاک انداز
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز

شاهد:‏
ای سروباغ حسن که خوش می روی به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

فال تو

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد / نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم / که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال / رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز /در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل / توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری / غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ / چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
شاهد:
کی شعر ترانگیزد خاطر که حزین باش
یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد

December 13, 2010

مرگ باور

خیلی قدیم ترها، خیلی خیلی قدیم ها آدم ها که می مردند، همه اسباب و وسایلشان را از طلا و جواهر گرفته تا سماور و بقچه و گاهی حتی هم سر و وابستگان را با او دفن می کردند.‏
اطرافیان چیزی نداشتند که خاطره آن آدم را در ذهنشان زنده کنند، نه صدایی، نه تصویری، نه هیچ شئی کوچک بی مقداری.‏
حالا اما تکنولوژی پیش رفت کرده، کسی می میرد یا می رود که برای همیشه رفته باشد، اما صدایش هست، تصویرش هست، فیلمش هست، با صدایش کلیپ می سازند و خون به جگر می کنند حتی آن هایی را که این آدم را از نزدیک نمی شناختند. تصاویرش را هر روز برایمان پخش می کنند تا باور می کنیم این همان دوست گم شده ماست که در زندگی ندیده ایمش. درد نفوذ می کند روی دردهای داشته و نداشته ات. غصه تلنبار می شود و هیچ راه خلاصی نیست.‏
آدم های قدیم از این لحاظ روان درمان تر برخورد می کرده اند، چند روزی داغدار را رها می کرده اند در بیابان یا چادر یا هر جا که خانه شان بوده و بعد طرف چیزی نداشته که به آن بیاویزد که بیایید من راست می گویم که چنین کسی در زندگی ام بوده، مادرم بوده، هم سایه ام بوده، دوستم بوده، کم کم خودش هم باور می کند که انگار کسی نبوده.‏
حالا اما خلاصی نیست از این نبودن ها، مرگ ها، خاطره ها،‏
این هم یک تصویر است که ما را رها نمی کند
این ها را نگفتم که چنین نکنید که خودم بد تر از شمایم. این ها را گفتم فقط در مقایسه با روان درمانی های امروز و دی روز. دی روز خیلی دور
این ها را گفتم که بدانم وقتی کسی می میرد و فقط با دیدن تصویرش ناباوری مان از مرگش بیش تر می شود، چه گونه می توان انتظار داشت که باور کنیم کسی رفته. کسانی که به گفته خودشان رفته اند برای همیشه، ولی تو می دانی که چنین نمی تواند باشد. صدایشان را داری، تصویرشان، مهره کوچکی یا قلبی شکسته

December 9, 2010

سنگود

یکی از اسم هایم همین بود نه؟
حالا باز می توانی مرا به همین نام صدا بزنی
اگر صدا بزنی
!