September 29, 2009

تلفنم گم شده کسی خبری داره ازش؟

من سوادی در این زمینه ندارم که بخواهم یا بتوانم مسئله را دقیق شرح دهم ولی یک سوال ساده دارم:
چند سال پیش اعلام کردند آن 550 هزار تومانی که برای موبایل ثبت نام کرده ایم شده سهام ، البته نه کامل چون موبایل ارزان شده و سهام ما چیزی حدود 300 هزار تومان ارزش داشت که هر کس راضی نبود می توانست برود خط را بدهد و پولش را بگیرد!! حالا سوال من این است آیا برای فروش سهام ما نباید از خودمان هم می پرسیدند که آیا دلمان می خواهد که سهاممان یک جا به فروش برسد یا خیر؟
فکر کنم به طور متوسط هر خانواده ایرانی یک خط تلفن و دو همراه دارد که می شود حدود 700هزار تومان (همان 300 برای موبایل و 100 برای خط ثابت) حالا آیا ما اجازه نداشتیم در این فروش بزرگ دخالتی داشه باشیم؟
بحث عدد و رقم و حقوقی اش با دوستان با سواد

(البته یادم آمد که آن 300 تومان را هم نمی دادند می رفتی یک فرم پر می کردی و تا وقتی که 300 تومان تمام نشده بود حرف می زدی و وقتی سقف مکالماتت پر شد دیگر موبایل نداشتی و حقی هم نداشتی به همین راحتی
(

September 12, 2009

داستان تخیلی

تعریف می کرد قبض موبایلش رو نداده و قاعدتا باید قطع می شده تا الان، به شوخی به دوستش گفته مث که خطش شنود می شه که هنوز قطع نشده، به فاصله 5 دقیقه از مکالمه شون یه اس ام اس واسش می یاد از مخابرات که به علت بدهی اگه تا 72 ساعت قبضشو پرداخت نکنه خطش قطع می شه.
الان یه هفته اس که هنوز خطش قطع نشده.
یا این خیلی خر شانسه
یا اونا خیلی پرت

September 7, 2009

سکوت

فیلم را می بینم و بر جایم میخکوب می شوم.
تمام حیرت من از آن است که چه گونه زنده مانده ام، نفس می کشم، می خندم، می خورم و باز زندگی می کنم با دیدن خشونت عریانی که پر پر می کند هر آن چه را که نامش از زندگی است.
واحیرتا که من هنوز می نویسم.
(فیلم مربوط به کوی و هر آن چه در این روزها می بینیم

August 13, 2009

نوستالژی

سکوت دریا را شنیده ای؟

تورم

در خبرها آمده گوشت تا کیلویی 16هزارتومان به فروش می رسد.
روی شیشه نان فانتزی محلمان کلی کاغذ چسبانده اند به این مضمون:" بنا به مصوبه 88.5.19 دولت محترم آرد از کیلویی 45 تومان به 470 تومان افزایش قیمت پیدا کرده لذا از این به بعد قیمت نان گران تر خواهد بود"
شکر
میوه
اجاره خانه
و ....
این جاست که معنی خبر کاهش تورم برخی روزنامه را با گوشت و استخوان می فهمیم

کتاب

August 3, 2009

روزی زنگ می زنیم به هم

شاید حدود دو سال پیش بود، به طور اتفاقی همدیگر را در خیابان دیدیم. کلی حرف زدیم از همه جا، سر آخر دوباره شماره هایمان را به هم دادیم و قرار شد در اولین فرصت به هم زنگ بزنیم. چند ماه پیش بود که کاوه ایمیل زد یا تلفنی و جریان را برایم تعریف کرد. هر چه کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که بروم بیمارستان. دوست داشتم تصویرم از او همان تصویر همیشگی باشد. نرفتم.
و این بار هفته پیش اس ام اس رها آمد. خواسته بود برایش دعا کنیم و بعد خبر را که کاوه داد.
کاش عکس هایش را نگذاشته بودی کاوه. این طوری اگر آن عکس ها را ندیده بودم هنوز روزی بود که بخواهم زنگ بزنم و احوالی از فرامرز بگیرم
با این حال فرامرزی که در ذهن من است هنوز همان فرامرز زمان دانشگاه است و می دانم که روزی به هم زنگ خواهیم زد و جویای احوال خواهیم شد.

July 19, 2009

ستون فقرات مهم است

آشنایی دور داشتیم که نامش نظام بود و از اهالی روسیه، بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر و باز شدن مرزها چند باری به ایران سفر کرده بود و خیلی دلش می خواست این جا بماند اما سرنوشت داستان دیگری برایش نوشت.
این آقا نظام ما که جوان هم به نظر می رسید دچار مشکلاتی شد. ستون فقراتش عیب پیدا کرده بود ، دکترها بیماری اش را تشخیص ندادند. روز به روز ستون فقراتش کج و کج تر می شد تا جایی که نمی توانست راه برود ، بزرگان فامیل با هم نشستند و گفتند چه کنیم؟ از طرفی خیلی که با نظام فامیل نبودند از طرفی هم آقا نظام در این بلبشو حسابی خرج روی دستشان گذاشته بود این بود که به فکر افتادند که بلیط برگشتی برایش بخرند و سوار هواپیمایش کنند و راهی سرزمین مادری اش بکنند.
از قضای روزگار آقا نظام ما اشتباهی سوار هواپیمای توپولوف روسی شد و ستون فقرات مداوا نشده اش بلای جانش شد
خدا رحمت کند همه بازماندگان را

July 11, 2009

؟

چند سال پیش با یکی از دوستان به این نتیجه رسیدیم که خیلی وقت ها کافیه به چیزی فکر کنی یا ایده ای بزنی که هنوز انجامش ندادی و یهو ببینی که یکی دیگه اون ور دنیا ایده ات رو اجرا کرده یا اون فکرت به حقیقت پیوسته. این دوست به شوخی می گفت بهتره ایده نزنیم و فکر نکنیم.
حالا امروز که اخبار رو خوندم و می بینم که به خوابگاه امیرکبیر حمله شده( به آفرین) از خودم شرمنده می شم. نه که من به همچو چیزی فکر کرده باشم ها نه. چن روز پیش به این فکر می کردم که یه سر برم اون طرف ها.و ببینم دانش جوهای عزیز خوابگاه که شب ها شعار می دادن و گاهی هم طرفدارای تغییر ما رو مسخره می کردن کجان؟ به این که بلایی سرشون نیومده باشه
و حالا دلم تنگ می شه برای همشون هر چند هیچ کدوم رو نمی شناختم و فقط صدا به صدا با هم شعار می دادیم

May 23, 2009

گوگل را از ما نگیر

خوب نمردیم و دیدیم که فیس بوک دوباره فیلتر شد. این هم از پیش بینی همان موقع من که دم انتخابات فیلتر بازی ها شروع می شود

March 22, 2009

88

هشت تا هشت؟
نه یازده تا هشت!
چه گونه می شود از سالی به سال دیگر رفت و بهار را ندید که چادر بر سر ایستاده شاید کسی لیوانی آب دستش بدهد و او را دعوت کند تا حیاط قدیمی مادر بزرگ که حالا شده پارکینگ طبقاتی هم سایه
بهار اما هنوز در کوچه ها می دود و بر سر شاخه ها درختان می نشیند و لباس سبزی بر تنشان می کند.
اگر چه حیاطی نیست که مادر بزرگ جارویش کند و در را باز بگذارد تا بهار بتواند سرخوشانه حتی تا درون خانه بیاید، بهار می آید و منتظر می ماند تا کسی چادرش را بردارد و او را ببیند آن چنان که هست
زیبا و با نشاط
یازده هشت تان مبارک باشد
(این نوشته تراوش یک ذهن آلزایمری است بدون هیچ تصحیح
(

February 12, 2009

توهم توطئه یا یک توصیه

لطفا یه کم توی استفاده از فیس بوک محتاط تر باشید.
نمی دونم چرا باز این توهم منو گرفته که این که فیس بوک فیلتر نیست بی سبب نیست.
شما چی می گین؟ آخه چرا عدل باید الان این سیاست رو پیش بگیرن؟
این که آمار کاربرها رو این جوری راحت تر به دست می یارن به نظرتون ایده خوبی نیست؟

نگرانم

سناریوهای کیهان شروع شده و یکی از چیزهایی که خیلی ازش می ترسیدم و گاهی به دوستام می گفتم هم توش هست: ترور
از اون طرف این داستان چندپارگی های این وری ها که نمی تونن یه جبهه متحد تشکیل بدن می ره رو اعصابم. کسی به کسی سهم نمی ده همه فکر می کنن فقط باید رییس جمهور باشن که بتونن کاری بکنن، کسایی که خواب بودن بیدار شدن و حالا می خوان سر رشته رو بگیرن دستشون
نمی دونم چه جوری می شه با اینا حرف زد و یه سری اصول اولیه رو که خودشون باید بلد باشن بهشون یاد داد.
به قول اون پسر توی فیلم ده:
ببین مادر من تو هیچ گهی نخواهی بشی

این است حکایت ما

December 29, 2008

به همین سادگی

زندگی گاهی همان کاسهء قدیمی مادر بزرگ است که تویش انار دان می کنی و منتظر می نشینی تا کسی بیاید.
اما کسی نمی آید، کسی نمی آید که بفهمد زندگی همین چیزهای کوچک است.


December 28, 2008

دنیا چشم هایش را بسته است

یک هفته نیست که کتاب " مثلا برادرم" اووه تیم را خوانده ام. آیا این بار دنیا نقش مردم آلمان را بازی می کند؟ آیا هر کدام از ما یکی از همان هایی نیستیم که چشمشان را بر دیدن هم سایه های یهودی بسته بودند و سکوت را به اعتراض ترجیح داده بودند. آیا کشتار در غزه ادامهء سیاست های دولت آلمان در جنگ جهانی دوم نیست؟
چند سال دیگر زمان لازم است تا دادگاه هایی برگزار شود و چنین فاجعه ای نسل کشی نام بگیرد؟
حقوق بشر چیست؟ سازمان ملل کجاست؟ آیا همه خوابیده ایم؟ این که هر کداممان در وبلاگ هایمان چیزکی می نویسیم و کمی غصه می خوریم و بعد می رویم دنبال زندگی خودمان و یادمان می رود که مردم غزه در آتش و خون غوطه می خورند، کافی است؟
خدا هم در حیرت است از این جانور دو پا اگر باشد.
می خواهم چشم هایم باز باشد و ببینم و بدانم و بتوانم کاری کنم
راهی هست؟

December 25, 2008

بم

خواب عجیبی بود خواب دی شب. جزئیاتش اما در ذهنم نیست. صبح که بیدار شدم یاد زلزله بم افتادم. و بعد یادم افتاد که امروز 5 دی است


December 21, 2008

درد

محلهء خوبی است این محله ای که داریم ولی کوچه پس کوچه هایش می تواند درد داشته باشد.
دی روز پیرمرد دم سوپر مرا که دید گفت من 80 ساله ام می توانم وقتتان را بگیرم، گفتم بفرمایید. گفت تو هم گرفتارشان بوده ای؟ گفتم نه به آن صورت که شما فکر می کنید ولی چه کسی گرفتارشان نیست؟ شروع کرد از دخترانش تعریف کردن و این که هر دو را همان سال های مخوف از دست داده. همان سال هایی که همه بی دلیل می مردند. هر خاطره ای که تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه می زد. خودش دیابت داشت و هم سرش آلزایمر گرفته بود. همین جا نزدیکی خانهء ما زندگی می کنند توی همین بیستونِ بی ستون.
باید دوباره ببینمش

December 19, 2008

کیف

یک توصیه برای خانم ها:
لطفا وقتی دارین کیف می خرین یک کم به آقایی که قراره کیف شما رو روی دوش خودش بندازه هم فکر کنین یه چیزی بگیرین که به اون بدبخت هم بیاد
این کیف های مکش مرگ ما چیه آخه این بی چاره باید بندازن رو دوششون و شما تو خیابون راه برن

شهر بزرگ

یک آبان سوار یه تاکسی شدم تا سیدخندان از یه جایی راننده دیگه مسافر نزد، من که جلو نشسته بودم و دیگه تنها مسافر تاکسی بودم، کم کم حس کردم حال آقای راننده خوب نیست. یه جا دیگه طاقت نیاوردم و گفتم می خوایین یه کم بزنین کنار؟ می خواین زنگ بزنم به اورژانس که گفت نه و فقط یه کم ایستاد و آب خورد و راه افتاد بازم گفتم می خوایین من پیاده شم گفت نه خودم هم می رم خیابان دبستان و اون جا می استم. با نگرانی توی سیدخندان پیاده شدم و گاهی یادم می افتاد که چه بلایی سر آقای راننده اومد، تا این که هفته پیش به اولین تاکسی که گفتم آپادانا نیگه داشت فقط یه نفر جا داشت همون اول شناختمش تا سوار شدم یه کم بعد گفت خوب هستین؟ منو شناختین؟ گفتم بله و خوش حالم که حالتون خوبه.
دنیای کوچیکی یه