* پس چون بر من نزدیک شوید فاصله را نگه دارید*
Showing posts with label بیهودگی. Show all posts
Showing posts with label بیهودگی. Show all posts
October 21, 2008
نشانه
و همانا از آتشم، اگر به من نزدیک شوید یا خود یا شما را بسوزانم. بر حذر باشید از آتشی که وعده دادم شما را
April 19, 2008
April 9, 2008
March 20, 2008
عیدانه
عکس ها رو می چینم دم سینی هفت سین،
هفت سین شکل هفت سین های مامان نیست،
ولی تو سینی یه مسی یه که کوچیکتر از مال مامانه،
سبزه رو زرافشان واسم سبز کرده،
عکس خانوم باجی رو ندارم دوس داشتم اون هم بود.
سال تحویلِ تنها هم واسه خودش سال تحویلی یه،
دوس داشتم بودی که تا سال تحویل میشه روی ماهت رو ببوسم؛ ولی خوب مث که دنیا همینه! اونام که هستن نیستن،
روزگار خوبی باشه واسه شما که همو دارین
December 30, 2007
August 4, 2007
هابیل انگار کن که هرگز نبوده است
این دست هایی که باید مهر بورزند و دنیا را بسازند،
دست هایی که گندم بکارند و عاشقی کنند
دست هایی که از آن معلمی باشند مهربان و سایه بر سر کودکانی رنج دیده
این خیالی بیش نیست این دست ها فقط غل و زنجیر می شناسند وآتش
دست هایی از تبار قابیل
دست هایی از جنس آتش هر چند به سپیدی آب باشند
...
پی نوشت: خودسانسوری شده ظاهرا این عکس ها. کلا از سایت برداشته اند عکس ها را!
پی نوشت 2: اصل عکس

دست هایی که گندم بکارند و عاشقی کنند
دست هایی که از آن معلمی باشند مهربان و سایه بر سر کودکانی رنج دیده
این خیالی بیش نیست این دست ها فقط غل و زنجیر می شناسند وآتش
دست هایی از تبار قابیل
دست هایی از جنس آتش هر چند به سپیدی آب باشند
...
پی نوشت: خودسانسوری شده ظاهرا این عکس ها. کلا از سایت برداشته اند عکس ها را!
پی نوشت 2: اصل عکس

June 6, 2007
دروغ
روبه روی پنجره می نشینی
پرده را که کنار بزنی
چیزی جز دیوار چشمانت را نوازش نمی کند
نور نیست
روز نیست
هر چه هست سیاهی است و سیاهی
خورشید هم دروغ گوی بزرگی از آب درآمد
این همه را باور نکن
پرده را که کنار بزنی
هیچ منتظر است
پرده را که کنار بزنی
چیزی جز دیوار چشمانت را نوازش نمی کند
نور نیست
روز نیست
هر چه هست سیاهی است و سیاهی
خورشید هم دروغ گوی بزرگی از آب درآمد
این همه را باور نکن
پرده را که کنار بزنی
هیچ منتظر است
June 2, 2007
فرستنده نداریم
همه خواب می بینند یا رویا.
در دریاچهء آرزوهایشان شنا می کنند و گاه هم قلابی می اندازند ته دریا شاید ماهی، مروارید یا پری دریایی صید کنند
من اما نه خواب دارم که خواب ببینم نه دلم خوش است به خیال بافی هایی که به سراغم نمی آیند،
قلابی هم نداشته ام که بخواهم زبان بسته ای را صید کنم.
می نشینم و دودی را تماشا می کنم که از سرانگشتانم سر می خورد و در هیچ گم می شود.
می نشینم شاید روزی کسی با سبدی از راه برسد و بسته ای رویا یا پاکتی پر از آرزو برایم به هدیه بیاورد.
می نشینم و در دود غرق می شوم.
نگرانی انتها ندارد
.
.
.
در دریاچهء آرزوهایشان شنا می کنند و گاه هم قلابی می اندازند ته دریا شاید ماهی، مروارید یا پری دریایی صید کنند
من اما نه خواب دارم که خواب ببینم نه دلم خوش است به خیال بافی هایی که به سراغم نمی آیند،
قلابی هم نداشته ام که بخواهم زبان بسته ای را صید کنم.
می نشینم و دودی را تماشا می کنم که از سرانگشتانم سر می خورد و در هیچ گم می شود.
می نشینم شاید روزی کسی با سبدی از راه برسد و بسته ای رویا یا پاکتی پر از آرزو برایم به هدیه بیاورد.
می نشینم و در دود غرق می شوم.
نگرانی انتها ندارد
.
.
.
May 31, 2007
مردان و زنان یک روی سکه
روز-داخلی
مطب دکتر اورولوژ
ساعت 6
(منشی رو به بیماران می کند و می گوید دکتر ساعت 6:20 تشریف می یارن)
+آقا شما این دکترو خوب می شناسین؟
-آره دکتر خوبی یه. داماد من مشکل داشت. ایشون عمل کردن. الان یک هفته است و حالش خیلی هم خوبه.
+رفته بودم بیمارستان... اون جا گفتن این دکتر خوبه، منم گفتم که حالا که این همه دکتر دیدن یه سر هم بیام پیش ایشون
(منشی آقای دکتر، آقایی است که سولیتر بازی می کند و درست دو دقیقه قبل از ورود آقای دکتر، کامپیوتر را خاموش می کند)
+حالا مشکل شما چی هست
(مرد دوم در گوشی)
- من فتق دارم
+ این که مشکلی نیست. آقا پدر من 30 سال فتق داشت از عمل می ترسید هیچ وقت هم عمل نکرد، فتق اصلا عمل ساده ای یه. اگه عملش هم نکنی چیزی نمی شه.
خدا نصیب نکنه. پروستات !! که نداری؟
- نه. مشکل پروستات ندارم.
+ چه خوب. آقا دمار از روزگار آدم در می یاره ، هیچ کی هم نمی تونه واست کاری بکنه. یه ادرار ساده هم نمی تونی بری. راستی می تونی بری بیمارستان ... اون جا شما که بیمهء ... داری واست مجانی عمل می کنن. دکتر... اون جاست کارش خیلی خوبه تا حالا یک میلیون تا عمل کرده. مطبش هم خیابون... ئه. یه زنگی بزن برو پیشش.
- آخه دکتر قلبم گفته فعلا نمی تونی عمل کنی. یه ماه باید دارو بخوری...
( در همین موقع -راس ساعت 6:20- دکتر وارد می شود)
(بیمار اول باید برود داخل اتاق آقای دکتر و گفت و گو نیمه کاره می ماند.
مطب دکتر اورولوژ
ساعت 6
(منشی رو به بیماران می کند و می گوید دکتر ساعت 6:20 تشریف می یارن)
+آقا شما این دکترو خوب می شناسین؟
-آره دکتر خوبی یه. داماد من مشکل داشت. ایشون عمل کردن. الان یک هفته است و حالش خیلی هم خوبه.
+رفته بودم بیمارستان... اون جا گفتن این دکتر خوبه، منم گفتم که حالا که این همه دکتر دیدن یه سر هم بیام پیش ایشون
(منشی آقای دکتر، آقایی است که سولیتر بازی می کند و درست دو دقیقه قبل از ورود آقای دکتر، کامپیوتر را خاموش می کند)
+حالا مشکل شما چی هست
(مرد دوم در گوشی)
- من فتق دارم
+ این که مشکلی نیست. آقا پدر من 30 سال فتق داشت از عمل می ترسید هیچ وقت هم عمل نکرد، فتق اصلا عمل ساده ای یه. اگه عملش هم نکنی چیزی نمی شه.
خدا نصیب نکنه. پروستات !! که نداری؟
- نه. مشکل پروستات ندارم.
+ چه خوب. آقا دمار از روزگار آدم در می یاره ، هیچ کی هم نمی تونه واست کاری بکنه. یه ادرار ساده هم نمی تونی بری. راستی می تونی بری بیمارستان ... اون جا شما که بیمهء ... داری واست مجانی عمل می کنن. دکتر... اون جاست کارش خیلی خوبه تا حالا یک میلیون تا عمل کرده. مطبش هم خیابون... ئه. یه زنگی بزن برو پیشش.
- آخه دکتر قلبم گفته فعلا نمی تونی عمل کنی. یه ماه باید دارو بخوری...
( در همین موقع -راس ساعت 6:20- دکتر وارد می شود)
(بیمار اول باید برود داخل اتاق آقای دکتر و گفت و گو نیمه کاره می ماند.
May 16, 2007
May 4, 2007
April 29, 2007
تصویر
یک وحید دلش تنگ می شود. برای کسانی که هیچ وقت نقش مهمی در زندگی اش بازی نکرده اند. برای کسانی که هم چون رهگذری آمده اند و رفته اند. خوب می فهمم این را. اما من دلم سنگ شده. شاید این دل تنگ شدن مخصوص کسانی است که رفته اند و از دور به تصاویر نگاه می کنند. من اما هم چنان ایستاده ام همان جایی که همیشه بوده ام و گیج و گنگ به دنیایی خیره شده ام که هیچش از آن من نیست. حتی خودم. دل تنگی دیری است که از این خانه رخت بربسته
April 23, 2007
April 22, 2007
هم ذات پنداری کودکانه
تونل های مخوف. زندگی پر مشقت، دستور پشت دستور، موجودات غول پیکری که فقط زورشون به مورچه های کارگر می رسه، کار، کار، کار، همه اش فقط برای ملکه ای که هی بزرگ و بزرگ تر شه و هی بچه کنه.
چقدر زندگی ما شبیه زندگی مورچه هاست.!! از بچه گی زندگی مورچه ها برام عجیب و جذاب بوده و حالا می فهمم چرا
چقدر زندگی ما شبیه زندگی مورچه هاست.!! از بچه گی زندگی مورچه ها برام عجیب و جذاب بوده و حالا می فهمم چرا
April 12, 2007
تغییر
بچه های امروز زود بزرگ می شوند و یادشان می رود که بادبادک چیز خوبی است و می شود بازی کرد. بچه های امروز زود بزرگ می شوند و یاد می گیرند که محاسبه گر باشند و زندگی را چون بازی شطرنج ببینند.
چه بر سر دنیا می آید با این سرعت عجیب. با این سرسام
با این تنهایی و دوری
.
.
.
من می خواهم پیاده شوم
February 14, 2007
Nose
از 17 نفر در یک کلاس 13 نفرشون دماغ عمل کرده ان. دختر و پسر فرقی نمی کنه.
اون وقت هیچ کدومشون یه خوانندهء معترض یا یه نویسندهء معروف ضد جنگ رو نمی شناسن
حالم به هم می خوره
چی کار می تونم بکنم؟
اون وقت هیچ کدومشون یه خوانندهء معترض یا یه نویسندهء معروف ضد جنگ رو نمی شناسن
حالم به هم می خوره
چی کار می تونم بکنم؟
Subscribe to:
Posts (Atom)