Showing posts with label غولانه. Show all posts
Showing posts with label غولانه. Show all posts

May 29, 2008

ارتفاع

بالای درخت های خیابان ولی عصر نشسته ام و باد مرا با خود می برد تا ابرها، تا باران.
این پایین اما در این شب تاریک و طوفانی کسی با لباس نارنجی برگ ها را جارو می کند، کاش درختی نشکند
...

April 22, 2008

امروز روز زمین بود

نامهء رییس یکی از قبایل سرخ پوستی به سال 1825 میلادی


رییس جمهور در واشنگتن نامه ای نوشته و طی آن خواستار خرید زمین ما شده است. اما چگونه می توانید آسمان را و زمین را بخرید یا بفروشید؟ این فکر برای ما عجیب است. اگر ما صاحب تازگی هوا یا درخشندگی آب نباشیم چگونه می توانید آن را خریداری کنید؟

هر پارهء این زمین برای مردم من مقدس است، هر برگ سوزنی درخشنده کاج، هر ساحل شنی، هر مهی در جنگل های تاریک، هر مرغزاری و هر حشرهء وزوزکننده ای. همه این ها در خاطره و تجربهء مردم من مقدس اند.

ما شیره ای را که در گیاهان جریان دارد، به اندازه خونی که در رگ هایمان جاری است می شناسیم. ما پاره ای از زمین هستیم و زمین پاره ای از ماست. گل های عطرآگین خواهران ما هستند. خرس، گوزن و عقاب بزرگ، برادران ما هستند. یال های صخره ای، شادابی مرغزاران، گرمای بدن اسب و انسان همه به یک خانواده تعلق دارند.

...

زمزهء آب، صدای پدرِ پدرِ من است.

رودخانه ها برادارن ما هستند. آن ها عطش ما را فرو می نشانند. بلم های ما را به حرکت در می آورند و به کودکانمان غذا می دهند. پس باید با رودخانه ها همان قدر مهربان باشید که با برادرانتان.

... به یاد داشته باشید که هوا برای ارزشمند است، که هوا روح خود را با زندگی قسمت می کند و زندگی را ممکن می کند. باد که نخستین نفس را به پدربزرگ ما ارزانی داشت، آخرین آه او را نیز دریافت می کند...

آیا آنچه را که ما به فرزندان مان یاد داده ایم شما نیز به فرزندانتان یاد خواهید داد؟ این که زمین مادر ماست؟ و هر اتفاقی برای زمین بیفتد، برای همهء فرزندانش نیز خواهد افتاد؟

...

سرنوشت شما برای ما یک راز است. هنگامی که ... و چشم اندازهای تپه های زیبا را سیم های سخن گو لکه دار کنند چه اتفاقی خواهد افتاد؟

...

هنگامی که آخرین سرخ پوست با خلق و خوی بیابانی اش از میان برود و خاطره اش فقط سایه ابری باشد که از فراز مرغزار گذر می کند، آیا این ساحل ها و جنگل ها هم چنان در این جا خواهند بود؟ آیا چیزی از روح مردم من باقی خواهد ماند؟

....

پسرک و من توی آسانسور بودیم، پنج طبقه فرصت داشتیم که به هم دوست بشیم و اون هی به من لبخند می زد.
پرسیدم:
- داشتی چی بازی می کردی؟
=رفته بودم پیش دوستم. شما خارجی هستین؟
-نه! مگه نمی بینی فارسی حرف می زنم؟ من ایرانی ام
=آخه یه جوری هستین( و خندید)

رسیدیم
با هم دوست شدیم، به همین سادگی

March 4, 2008

دوستی

گاهی فکر می کنم همه چیز این دنیا روی برنامه است. اول تو پیدایت می شود بعد من می ایم آن سر دنیا بعد تو می شوی نجات دهنده . انگار کن که اصلا این پیدا شدن ها و آمدن ها و رفتن ها برای این بوده که امروز تو مایه خوش حالی و آسوده خیالی خانواده ای بشوی
ممنون که هستی و ممنون که پبدایم کردی که پیدایت کنم
حالا من منتظرم که روزی برسد که خواب هایم هم تعبیر شوند و کسی که می دانم کیست خبری از من بگیرد
دوست

August 19, 2007

سروی که زرد می شود

می دونی غولا هیچ وقت شما آدم ها رو خوب نمی شناسن. بهتون دل می بندن و گاهی بدقلقی می کنن ولی هیچ وقت نمی رن. اما شما آدم ها خیلی زود گم می شین. فرقی نمی کنه چه جوری این که برین و پشت سرتون رو هم نیگا نکنین و به من غول بفهمونین که دیگه ما بی ما و اون ندونه که چرا اون آدم های دوست داشتنی بد قلقی هاش رو نفهمیدن، یا این که یه هم چی چیزی نگین ولی انقدر دور باشین و دیر که دست من غول هم حتی بهتون نرسه.

چه قدر سروی که پاش به خاک بنده دوره از ابرش.

June 18, 2007

این روزهای بی عبور

تو که همیشه هستی کنارم. در ذهنم. همیشه و همیشه.
پس این بی تابی و دنبال گشتنت برای چیست؟
هنوز هم می گردم. هر چند همیشه هستی.
از تو چیزی به خاطره ندارم، هر چه هست همیشه هست گذشته نیست.

June 2, 2007

فرستنده نداریم

همه خواب می بینند یا رویا.
در دریاچهء آرزوهایشان شنا می کنند و گاه هم قلابی می اندازند ته دریا شاید ماهی، مروارید یا پری دریایی صید کنند
من اما نه خواب دارم که خواب ببینم نه دلم خوش است به خیال بافی هایی که به سراغم نمی آیند،
قلابی هم نداشته ام که بخواهم زبان بسته ای را صید کنم.
می نشینم و دودی را تماشا می کنم که از سرانگشتانم سر می خورد و در هیچ گم می شود.
می نشینم شاید روزی کسی با سبدی از راه برسد و بسته ای رویا یا پاکتی پر از آرزو برایم به هدیه بیاورد.
می نشینم و در دود غرق می شوم.
نگرانی انتها ندارد
.
.
.

May 16, 2007

انتظار

رفته بودی کمی هوا بخوری و برگردی.
سال هاست پشت پنجره نشسته ام و خبری نیست
دیگر زنگ این خانه را هیچ نامه رسانی به صدا در نمی آورد

February 16, 2007

چک چک

فقط صدایش می آید
و مرا می برد به دور
خیالم با توست
و بارانی که می بارد

January 9, 2007

خفه مي شويم.

لطفا ما را از غولي مان جدا نكنيد.
غول را به غيبت چه كار

باغولباغيي

هيچ كجا نشانه اي نيست.
گمان مي كردم از غولاني.
باور دارم كه غول هستي
يك غول واقعي اما براي هميشه گم نمي شود.
پس مي نشينم تا غولروزي كه برگردي