May 20, 2012

لعنت به ذهنی که تصویر می کند همه را و خاموش نمی شود برای یک لحظه حتی

شاید برای تو آسان تر بود این کندن، چرا که هیچ ردی از من در خانهء تو نیست،

هیچ وقت در اتاقت ننشسته بوده ام گوشه ای برای خودم، هیچ وقت با شاخه ای گل از در خانه ات نیامده ام داخل، کلیدی در جیبم نبوده که کلید خانهء تو باشد، خانه ای که در آن زندگی کرده ای و می کنی، 
مسواکم در جا مسواکی تان نبوده و لباس هایم در کمد اتاق، هیچ پتویی در آن خانه بوی نداشته مرا نمی دهد،
روی هیچ کدام از مبل های خانه تان که تا به حال نیامده ام، ننشسته ام، غذا نخورده ام، حرف نزده ام، به دیوار اتاقت هیچ لکه ای از من نیست، هیچ تابلویی، کوزه ای، مادر سرخپوستی، پاکت کتابی، هیچ ردی از من نیست در آن خانه
حتی رو به روی آینه دست شویی!
.
.
.
.
یادم باشد کسی را به خانه ام راه ندهم، کسی که بخواهد چون تو باشد برای من

1 comment:

vahid said...

قصه را از قصه گو باید شنید ..