August 29, 2014

بازی روزگار

یک روزهایی هم هست که نمی دونی چه مرگته، خواب های عجیب می بینی، روزهای بی دل و دماغی رو می گذرونی، هر چند به ظاهر هیچ چی فرقی نکرده با روزهای قبلش، حوصله نداری، به هر چیزی آویزون می شی بلکم حالت یه کم بهتر بشه، ولی تهش با یه تلفن از طرف یه دوست قدیمی انگار که کشف و شهود کنی، لابه لای حرفاش یه جمله می گه که ...
می فهمی حال خراب این روزات از کجا آب می خوره، بدون این که چیزی می دونستی، همون حس مزخرف ششم یا هر حس مزخرف دیگه ای این بلا رو سرت آورده بوده.
آخر شب همون روز یه داستان می خونی از یه نفر که به عمرت یه بار دیدیش و باز حالت بدتر می شه، انگار که داستان تو رو نوشته باشه.

زندگی جز این نیست ظاهرا
...

July 9, 2014

18 تیرها

  •  سالها می آیند و می روند، اما 18 تیرها به قبل و بعد از 78 تقسیم شده اند. این لکه ننگ بر دامانتان تا ابد خواهد بود.

  •  18 تیر برای من اما، روز دیگری هم هست، روزی فرخنده که تو به دنیا آمدی، تولدت مبارک.

March 22, 2014

آبی

امان از وقتی که آسمان شهری را دوست بداری و زمین‌اش را نه

شتاب

من ایستاده‌ام و جهان می‌رود.

February 27, 2014

معشوق دهه هفتاد و همیشه

دست هایش را در جیب می گذارد، آن طور که می گذاشتی.
این طور که راه می رود، تو را به یادم می آورد، که همیشه در یادم هستی :)

February 4, 2014

بی تو

هنوز و تا همیشه
هستی و نیستی
امروز در چنین ساعت هایی بود که یخ کردم و آن سرما برای همیشه ماند در وجودم
ک.ا.ش
...

November 21, 2013

نقاشی

روزی هم می‌آید که بتوانم نقاشی کنم.
نُت‌های موسیقی را که هیچ وقت نتوانستم بنوازم و در ذهنم بود، روی بوم خواهم کشید، چیزی از من کم خواهد شد و به زیبایی‌های نداشته‌ام اضافه خواهد شد.
همین

October 21, 2013

غمگین

مریضی شاخ و دم ندارد، به جاهایی که نباید سرک می‌کشی و حالت بد می‌شود.

فقط کاش آدم‌ها به روزی هم فکر کنند که دیگران را جا می‌گذارند و راه خودشان را می‌روند، این طوری شاید یک سری حرف‌ها را هیچ وقت نزنند...


September 18, 2013

غصه ها

گاهی هم باید از عقده ها گفت،
از چیزهایی که همیشه رسوب می کند ته دلت و باید خیلی با خودت مبارزه کنی تا بتوانی مکتوبشان کنی.
آرزو به دل ماندم که مادرم را ببوسم و تفی اش نکنم و او چندش نشود، شاید تنها باری که حس کردم چندشش نشد، آخرین بار بود، که بعد از آن دیگر هرگز ندیدمش.
و این تف مالی کردن برای همیشه با من ماند،
 خوب دست خودم نیست، خودم که نخواستم
.
.
.

به رویم نیاورید که می ترکم.....

September 13, 2013

امروز

به سبک قدیم، تولدت مبارک.
همین

August 21, 2013

برای کسی که از شرق دور می آید

تو نمونه ای هستی برابر چشمانم که به بزرگواری ات حسرت می خورم آیا؟
راستش نه. 
نه ؟!!
نمی دانم، ولی شاید حسرت هم بخورم.
تو طوری بزرگواری می کنی که فکر می کنم مگر می شود آدم باشی و انقدر بزرگوار

بزرگ باشی و بهترین
همان که دوست داری باشی اصلا

August 14, 2013

سبب

روزی هم باید بیاید که من بخوانم از همه این غم هایی که در دل من تلنبار کردی و رفتی
روزی که من بتوانم همه این چیزهایی که در دلم تلنبار شده، بریزم بیرون
روزی که شب دنبالش نباشد
روزی که بتوانم تمام این ها را فراموش کنم:
وقتی کسی ساز می زند، چشمهایم دنبال دستان تو نباشد، وقتی کسی آواز می خواند، صدای تو نپیچد در گوشم،
وقتی کسی بدقولی می کند، یاد تو نباشم در تمام لحظات دیر کردن ها
.
.
..
.
............
روزی باید باشد که تو نباشی

July 22, 2013

سبز

از روزی که مچ بند سبز را به دست بستیم، بیش از چهار سال می گذرد. در تمام این سال ها، این پارچه سبز خوش رنگ از مچم باز نشد. حالا دیگر انگار جزئی از وجودم باشد، اما به نظر می‌رسد هر جزئی را پایانی است، هر چند دردناک.
بهترین روز را انتخاب کرده‌ام، روزی که میرحسین از حصر به درآید، شاید حتی توفیق دیدار حاصل شد و این پارچه ارزشمند را تقدیم یار در حصرمان کردیم.
به امید آن روز