October 28, 2009

شاعر خیابان ولی عصر

فکر می کنم اگر فرامرز در این روزهای طولانی ماه آخر بهار که هنوز تمام نشده پیش ما بود چه شعری می سرود؟
کجایی؟

October 24, 2009

امین - زاده

از کودکی علاقه عجیبی به دایی ام داشتم و هم از این رو این اسم برای من جزو زیباترین اسم هاست.
حالا که این همه وقت دور از خانواده ات هستی و نمی دانی این بیرون چه اتفاق هایی افتاده و چه چیزهایی دروغ محض بوده که به خوردت داده اند، فقط دو نکته دارم برایت:
اولی این که هنوز شرمنده ام از آن نقدهای تند و تیزی که در جلسات داشتم و حتی در اریکه وقتی گوشه ای پیدایت کردم و باز غر زدم که چرا و چرا
و دوم این که می دانم که خیلی فرق دارد، اما می توانی این را هم به عنوان حقیقت قبول کنی که در این ماه طولانی خرداد ما همه در زندان بوده ایم زندانی به نام ایران که برای شما تنگ تر است و برای دیگرانی که بیرون از زندان اند فقط اندکی بزرگ تر.

October 21, 2009

دنیا را بگو

خواب هایم سبز شده
در این خردادی که هنوز تمام نشده
در این تابستانی که نیامد
و در این پاییزی که نیست
من خواب هایم سبز شده

September 29, 2009

تلفنم گم شده کسی خبری داره ازش؟

من سوادی در این زمینه ندارم که بخواهم یا بتوانم مسئله را دقیق شرح دهم ولی یک سوال ساده دارم:
چند سال پیش اعلام کردند آن 550 هزار تومانی که برای موبایل ثبت نام کرده ایم شده سهام ، البته نه کامل چون موبایل ارزان شده و سهام ما چیزی حدود 300 هزار تومان ارزش داشت که هر کس راضی نبود می توانست برود خط را بدهد و پولش را بگیرد!! حالا سوال من این است آیا برای فروش سهام ما نباید از خودمان هم می پرسیدند که آیا دلمان می خواهد که سهاممان یک جا به فروش برسد یا خیر؟
فکر کنم به طور متوسط هر خانواده ایرانی یک خط تلفن و دو همراه دارد که می شود حدود 700هزار تومان (همان 300 برای موبایل و 100 برای خط ثابت) حالا آیا ما اجازه نداشتیم در این فروش بزرگ دخالتی داشه باشیم؟
بحث عدد و رقم و حقوقی اش با دوستان با سواد

(البته یادم آمد که آن 300 تومان را هم نمی دادند می رفتی یک فرم پر می کردی و تا وقتی که 300 تومان تمام نشده بود حرف می زدی و وقتی سقف مکالماتت پر شد دیگر موبایل نداشتی و حقی هم نداشتی به همین راحتی
(

September 12, 2009

داستان تخیلی

تعریف می کرد قبض موبایلش رو نداده و قاعدتا باید قطع می شده تا الان، به شوخی به دوستش گفته مث که خطش شنود می شه که هنوز قطع نشده، به فاصله 5 دقیقه از مکالمه شون یه اس ام اس واسش می یاد از مخابرات که به علت بدهی اگه تا 72 ساعت قبضشو پرداخت نکنه خطش قطع می شه.
الان یه هفته اس که هنوز خطش قطع نشده.
یا این خیلی خر شانسه
یا اونا خیلی پرت

September 7, 2009

سکوت

فیلم را می بینم و بر جایم میخکوب می شوم.
تمام حیرت من از آن است که چه گونه زنده مانده ام، نفس می کشم، می خندم، می خورم و باز زندگی می کنم با دیدن خشونت عریانی که پر پر می کند هر آن چه را که نامش از زندگی است.
واحیرتا که من هنوز می نویسم.
(فیلم مربوط به کوی و هر آن چه در این روزها می بینیم

August 24, 2009

پاکت

این جا پاکت های مختلفی داریم که هر کدام رنگ و شکل خاص خودشان را دارند. از همه مهم تر اما برچسبی است که هر پاکت را از پاکت های دیگر جدا می کند.
آدم ها را با پاکت های اختصاصی شان می شود شناخت. یعنی باید بشناسی، همه چیز باید است.
اگر کسی زیاد راه برود بر چسب غشی بهش می خورد
اگر کسی زیاد بپرسد برچسب تاریخ انقضا می خورد
اگر کسی زیاد حرف بزند روی پاکتش بر چسب اختلال حواس می خورد
و
.
.
.
منتظرم ببینم روی پاکت بعدی چه برچسبی خواهد خورد

کتابخانه

August 13, 2009

نوستالژی

سکوت دریا را شنیده ای؟

تورم

در خبرها آمده گوشت تا کیلویی 16هزارتومان به فروش می رسد.
روی شیشه نان فانتزی محلمان کلی کاغذ چسبانده اند به این مضمون:" بنا به مصوبه 88.5.19 دولت محترم آرد از کیلویی 45 تومان به 470 تومان افزایش قیمت پیدا کرده لذا از این به بعد قیمت نان گران تر خواهد بود"
شکر
میوه
اجاره خانه
و ....
این جاست که معنی خبر کاهش تورم برخی روزنامه را با گوشت و استخوان می فهمیم

کتاب

August 3, 2009

روزی زنگ می زنیم به هم

شاید حدود دو سال پیش بود، به طور اتفاقی همدیگر را در خیابان دیدیم. کلی حرف زدیم از همه جا، سر آخر دوباره شماره هایمان را به هم دادیم و قرار شد در اولین فرصت به هم زنگ بزنیم. چند ماه پیش بود که کاوه ایمیل زد یا تلفنی و جریان را برایم تعریف کرد. هر چه کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که بروم بیمارستان. دوست داشتم تصویرم از او همان تصویر همیشگی باشد. نرفتم.
و این بار هفته پیش اس ام اس رها آمد. خواسته بود برایش دعا کنیم و بعد خبر را که کاوه داد.
کاش عکس هایش را نگذاشته بودی کاوه. این طوری اگر آن عکس ها را ندیده بودم هنوز روزی بود که بخواهم زنگ بزنم و احوالی از فرامرز بگیرم
با این حال فرامرزی که در ذهن من است هنوز همان فرامرز زمان دانشگاه است و می دانم که روزی به هم زنگ خواهیم زد و جویای احوال خواهیم شد.

July 19, 2009

ستون فقرات مهم است

آشنایی دور داشتیم که نامش نظام بود و از اهالی روسیه، بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر و باز شدن مرزها چند باری به ایران سفر کرده بود و خیلی دلش می خواست این جا بماند اما سرنوشت داستان دیگری برایش نوشت.
این آقا نظام ما که جوان هم به نظر می رسید دچار مشکلاتی شد. ستون فقراتش عیب پیدا کرده بود ، دکترها بیماری اش را تشخیص ندادند. روز به روز ستون فقراتش کج و کج تر می شد تا جایی که نمی توانست راه برود ، بزرگان فامیل با هم نشستند و گفتند چه کنیم؟ از طرفی خیلی که با نظام فامیل نبودند از طرفی هم آقا نظام در این بلبشو حسابی خرج روی دستشان گذاشته بود این بود که به فکر افتادند که بلیط برگشتی برایش بخرند و سوار هواپیمایش کنند و راهی سرزمین مادری اش بکنند.
از قضای روزگار آقا نظام ما اشتباهی سوار هواپیمای توپولوف روسی شد و ستون فقرات مداوا نشده اش بلای جانش شد
خدا رحمت کند همه بازماندگان را

July 11, 2009

؟

چند سال پیش با یکی از دوستان به این نتیجه رسیدیم که خیلی وقت ها کافیه به چیزی فکر کنی یا ایده ای بزنی که هنوز انجامش ندادی و یهو ببینی که یکی دیگه اون ور دنیا ایده ات رو اجرا کرده یا اون فکرت به حقیقت پیوسته. این دوست به شوخی می گفت بهتره ایده نزنیم و فکر نکنیم.
حالا امروز که اخبار رو خوندم و می بینم که به خوابگاه امیرکبیر حمله شده( به آفرین) از خودم شرمنده می شم. نه که من به همچو چیزی فکر کرده باشم ها نه. چن روز پیش به این فکر می کردم که یه سر برم اون طرف ها.و ببینم دانش جوهای عزیز خوابگاه که شب ها شعار می دادن و گاهی هم طرفدارای تغییر ما رو مسخره می کردن کجان؟ به این که بلایی سرشون نیومده باشه
و حالا دلم تنگ می شه برای همشون هر چند هیچ کدوم رو نمی شناختم و فقط صدا به صدا با هم شعار می دادیم

May 23, 2009

دو دو تا

جمعیت 22هزار نفری در دوم خرداد برای 22 خرداد حماسه ای آفریدند.
تخمین تعداد جمعیتی که برای همایش دو خرداد آمده بودند حدود 22هزار نفر بود.

گوگل را از ما نگیر

خوب نمردیم و دیدیم که فیس بوک دوباره فیلتر شد. این هم از پیش بینی همان موقع من که دم انتخابات فیلتر بازی ها شروع می شود

March 23, 2009

88

هشت تا هشت؟
نه یازده تا هشت!
چه گونه می شود از سالی به سال دیگر رفت و بهار را ندید که چادر بر سر ایستاده شاید کسی لیوانی آب دستش بدهد و او را دعوت کند تا حیاط قدیمی مادر بزرگ که حالا شده پارکینگ طبقاتی هم سایه
بهار اما هنوز در کوچه ها می دود و بر سر شاخه ها درختان می نشیند و لباس سبزی بر تنشان می کند.
اگر چه حیاطی نیست که مادر بزرگ جارویش کند و در را باز بگذارد تا بهار بتواند سرخوشانه حتی تا درون خانه بیاید، بهار می آید و منتظر می ماند تا کسی چادرش را بردارد و او را ببیند آن چنان که هست
زیبا و با نشاط
یازده هشت تان مبارک باشد
(این نوشته تراوش یک ذهن آلزایمری است بدون هیچ تصحیح
(