March 23, 2017

مرگِ شیرین

پنج ساعت پا به پای رفیقی در شهری گشتم که بارها دیده بودمش. طراوت و سرسبزی شهر و هم‌راهی دوستِ تازه یافته حسی بی‌نظیر در دلم زنده کرد، انگار اولین باری است که قدم در این شهر گذاشته‌ام. پنج ساعت پر از شلوغیِ پیاده‌راه، سکوت و آرامشِ قهوه‌خانه، صدایِ خندهٔ کودکان، سبزی و نشاطِ پارک و ...، سر آخر ختم شد به تاکسی‌های بین‌شهری و این خیال که اگر در این جاده و بعد از این پنج ساعت بمیرم، خوش‌بخت‌ترین مُردهٔ آن لحظه خواهم بود.
رفاقت تجربهٔ ناب همین لحظه‌هایِ ساده است.

February 3, 2017

پانزدهم‌این ماه لعنتی

ظهر جمعه است و باز چون‌ هزاران سال پیش یخ زده‌ام.
تو هستی همین جا در کنارم ولی در مهی غلیظ.
تصویرمان مخدوش است از دلتنگی و آغوشت که مرا نمی‌پذیرد.

October 22, 2016

پارادوکس


تکه تکه زندگی هم‌چون پازل رژه می‌روند در ذهنم.
در یک خانه زندگی می‌کردیم، ماساژ صورت من با او بود، سرم را می‌گذاشت روی پایش و سمت چپ صورتم را ماساژ می‌داد.
عکس سیاه سفید پرسنلی‌اش در آلبوم، جزو خوش‌تیپ‌ترین اطرافیانم بود و دوری‌اش بی‌تابم می‌کرد.
شاگرد اول!!! شده بودم، جایزه‌ام این بود که یک هفته با او زندگی کنم. هر چند یک هفته تبدیل شد به دو روز، اما آن دو روز جزو خاطرات پر رنگ زندگی است.
...
سیاه‌چاله‌ای این وسط هست، رابطه‌ها سرد شد و دیگر اسمی از او نبود و نه دیداری
سلامی نبود و خداحافظی نه

یک ماه پیش برای اولین بار آمد به خانه‌ام، چند ساعتی بودند، غذایی خوردیم، بحث کردیم از هر دری و رفتند. خوش‌حال به نظر می‌رسید اما، من هم خوش‌حال بودم.
این تصویر را به عنوان آخرین تصویر در ذهنم حک می‌کنم.
من رفتن‌ها را باور ندارم.
بگذارید در ذهن من برای همیشه باشد. تصویر او برای من، همان دایجان دوری است که می‌دانم در شهری زندگی می‌کند و من نمی‌بینم‌اش، به خاطر همان سیاه‌چالهٔ میانهٔ زندگی

August 25, 2016

February 5, 2016

مهربانی

آخرین نفر دستکش‌اش را درآورد و هم‌زمان با گرفتن به نشانه تشکر دو انگشتی زد روی دستم.
این همان محبتی بود که نیازش داشتم، برای تو، برای خودم.
نیمه بهمن ماه تا همیشه سرد است.

December 12, 2015

هیچ

دلتنگی‌های آدمی را باد نیز ترانه‌ای نمی‌خواند
از آن رو که بادی نیست
هیچ نیست
تنهایی‌های آدمی را درمانی نیست
دردی نیست
.
.
.

June 13, 2015

کابوس

شش سال از آن نیمه شب شوم گذشت و ما هم‌چنان سبزیم.
به امید روزهای سبز به امید روزهای خوب

May 23, 2015

دوم خرداد

روزی که یاد گرفتیم می‌توان کنار هم بود و در کنار هم بودن را دوباره در خرداد ۸۸ مشق کردیم.
ممنون سید
ممنون میر

March 11, 2015

چه کسی هم‌وطن است؟

ترک که باشی خری، لر که باشی تازه با ترک‌ها مقایسه می‌شوی، شمالی اگر باشی بی‌غیرتی، و بلوچ اگر باشی جز 
قاچاقچی مگر می‌توانی چیز دیگری باشی
!
دردناک‌ترین اما کرد بودن است، کرد اگر باشی محکوم به اعدام خواهی بود، مگر آن‌که خلافش ثابت شود، کرد بودن جرم است، ترک که باشی مسخره ات می‌کنیم اما به موقع پز دانش و ورزش و ثروتت را می‌دهیم و با باقی هم به همین شکل رفتار می‌کنیم، اما کرد که باشی ، آه اگر که کرد باشی
نیازی به ادامه این روایت نیست، من یک کردم

February 24, 2015

هیچ

گاهی هم نمی‌دانی از چه می‌خواهی بنویسی!
از بنگاه معاملات مسکن سر کوچه پایینی که در حقیقت بنگاه ته‌سیگار جوب رو به روست یا شهرداری که به اسم زیباسازی شهری همه جوب‌های شهر  را آسفالت می‌کند و پای درختان سیمان می‌ریزد یا از این تنهایی عظیمی که دلت از آن گرفته یا دوستانی که هستند و نیستند یا نیستند و هستند؟؟
هر چه هست حرف بسیار است و در کلام نگنجد.
شاید ما را همین چاله بس
شاید هیچ
شاید هیـــــــچ

February 16, 2015

سبز

۲۵ بهمن لابه‌لای وسایلم یک مچ‌بند سبز نو پیدا می‌کنم. مچ‌بند قدیمی‌ام را با نو عوض می‌کنم.
و الان Rosewater دیده و اشک می‌ریزم
...

November 1, 2014

آدمی دیگر بباید

هنوز هم تصویرش حک شده در لحظه لحظه زندگی و من در عجبم که هنوز نفس می کشم!
برای من اگر مقایسه ای باشد در روایتی از علی که از خلخال زن یهودی می گوید، همانا نگاه کودک ایزدی است، نگاهی که اگر دقیق می شدیم در آن، جهانی خاکستر می شد.
هر کس که آن نگاه را دیده و هنوز نفس می کشد و آه از نهاد بر نمی آرد، به گمانم آنی ندارد، چگونه می توان آن نگاه را دید و اندوه پشت چشمانش را و باز بود و بود و بود.
اندوه دل زیاد است و کلمه ناچیز
.
.
.

October 13, 2014

صوفیانه قونیه

می شنوم و یاد کودکی
علی علی گفتن‏‌شان و کودکی که آن وسط سر می چرخاند
...