June 13, 2015

کابوس

شش سال از آن نیمه شب شوم گذشت و ما هم‌چنان سبزیم.
به امید روزهای سبز به امید روزهای خوب

May 23, 2015

دوم خرداد

روزی که یاد گرفتیم می‌توان کنار هم بود و در کنار هم بودن را دوباره در خرداد ۸۸ مشق کردیم.
ممنون سید
ممنون میر

March 11, 2015

چه کسی هم‌وطن است؟

ترک که باشی خری، لر که باشی تازه با ترک‌ها مقایسه می‌شوی، شمالی اگر باشی بی‌غیرتی، و بلوچ اگر باشی جز 
قاچاقچی مگر می‌توانی چیز دیگری باشی
!
دردناک‌ترین اما کرد بودن است، کرد اگر باشی محکوم به اعدام خواهی بود، مگر آن‌که خلافش ثابت شود، کرد بودن جرم است، ترک که باشی مسخره ات می‌کنیم اما به موقع پز دانش و ورزش و ثروتت را می‌دهیم و با باقی هم به همین شکل رفتار می‌کنیم، اما کرد که باشی ، آه اگر که کرد باشی
نیازی به ادامه این روایت نیست، من یک کردم

February 24, 2015

هیچ

گاهی هم نمی‌دانی از چه می‌خواهی بنویسی!
از بنگاه معاملات مسکن سر کوچه پایینی که در حقیقت بنگاه ته‌سیگار جوب رو به روست یا شهرداری که به اسم زیباسازی شهری همه جوب‌های شهر  را آسفالت می‌کند و پای درختان سیمان می‌ریزد یا از این تنهایی عظیمی که دلت از آن گرفته یا دوستانی که هستند و نیستند یا نیستند و هستند؟؟
هر چه هست حرف بسیار است و در کلام نگنجد.
شاید ما را همین چاله بس
شاید هیچ
شاید هیـــــــچ

February 16, 2015

سبز

۲۵ بهمن لابه‌لای وسایلم یک مچ‌بند سبز نو پیدا می‌کنم. مچ‌بند قدیمی‌ام را با نو عوض می‌کنم.
و الان Rosewater دیده و اشک می‌ریزم
...

November 1, 2014

آدمی دیگر بباید

هنوز هم تصویرش حک شده در لحظه لحظه زندگی و من در عجبم که هنوز نفس می کشم!
برای من اگر مقایسه ای باشد در روایتی از علی که از خلخال زن یهودی می گوید، همانا نگاه کودک ایزدی است، نگاهی که اگر دقیق می شدیم در آن، جهانی خاکستر می شد.
هر کس که آن نگاه را دیده و هنوز نفس می کشد و آه از نهاد بر نمی آرد، به گمانم آنی ندارد، چگونه می توان آن نگاه را دید و اندوه پشت چشمانش را و باز بود و بود و بود.
اندوه دل زیاد است و کلمه ناچیز
.
.
.

October 13, 2014

صوفیانه قونیه

می شنوم و یاد کودکی
علی علی گفتن‏‌شان و کودکی که آن وسط سر می چرخاند
...

August 29, 2014

بازی روزگار

یک روزهایی هم هست که نمی دونی چه مرگته، خواب های عجیب می بینی، روزهای بی دل و دماغی رو می گذرونی، هر چند به ظاهر هیچ چی فرقی نکرده با روزهای قبلش، حوصله نداری، به هر چیزی آویزون می شی بلکم حالت یه کم بهتر بشه، ولی تهش با یه تلفن از طرف یه دوست قدیمی انگار که کشف و شهود کنی، لابه لای حرفاش یه جمله می گه که ...
می فهمی حال خراب این روزات از کجا آب می خوره، بدون این که چیزی می دونستی، همون حس مزخرف ششم یا هر حس مزخرف دیگه ای این بلا رو سرت آورده بوده.
آخر شب همون روز یه داستان می خونی از یه نفر که به عمرت یه بار دیدیش و باز حالت بدتر می شه، انگار که داستان تو رو نوشته باشه.

زندگی جز این نیست ظاهرا
...

July 9, 2014

18 تیرها

  •  سالها می آیند و می روند، اما 18 تیرها به قبل و بعد از 78 تقسیم شده اند. این لکه ننگ بر دامانتان تا ابد خواهد بود.

  •  18 تیر برای من اما، روز دیگری هم هست، روزی فرخنده که تو به دنیا آمدی، تولدت مبارک.

March 22, 2014

آبی

امان از وقتی که آسمان شهری را دوست بداری و زمین‌اش را نه

شتاب

من ایستاده‌ام و جهان می‌رود.

February 27, 2014

معشوق دهه هفتاد و همیشه

دست هایش را در جیب می گذارد، آن طور که می گذاشتی.
این طور که راه می رود، تو را به یادم می آورد، که همیشه در یادم هستی :)

February 4, 2014

بی تو

هنوز و تا همیشه
هستی و نیستی
امروز در چنین ساعت هایی بود که یخ کردم و آن سرما برای همیشه ماند در وجودم
ک.ا.ش
...