March 23, 2017

مرگِ شیرین

پنج ساعت پا به پای رفیقی در شهری گشتم که بارها دیده بودمش. طراوت و سرسبزی شهر و هم‌راهی دوستِ تازه یافته حسی بی‌نظیر در دلم زنده کرد، انگار اولین باری است که قدم در این شهر گذاشته‌ام. پنج ساعت پر از شلوغیِ پیاده‌راه، سکوت و آرامشِ قهوه‌خانه، صدایِ خندهٔ کودکان، سبزی و نشاطِ پارک و ...، سر آخر ختم شد به تاکسی‌های بین‌شهری و این خیال که اگر در این جاده و بعد از این پنج ساعت بمیرم، خوش‌بخت‌ترین مُردهٔ آن لحظه خواهم بود.
رفاقت تجربهٔ ناب همین لحظه‌هایِ ساده است.

February 3, 2017

پانزدهم‌این ماه لعنتی

ظهر جمعه است و باز چون‌ هزاران سال پیش یخ زده‌ام.
تو هستی همین جا در کنارم ولی در مهی غلیظ.
تصویرمان مخدوش است از دلتنگی و آغوشت که مرا نمی‌پذیرد.