March 18, 2008

روایتی از دوستی

>>
امروز یه اتفاق جالب افتاد...
توی کتابخونه مرکزی دانشگاه داشتم دنبال یه آئین نامه می گشتم، از این سالن هایی که گمونم دیگه کسی از اونجا رد نمی شه، که دو تا ساختمون رو به هم وصل می کنن؛ توی قفسهء کتاب ها یه خط آشنا دیدم، برگشتم و دیدم به عربی نوشته: چاپ جامعهء امیر علی بیروت. تا راه افتادم چشمم به قفسهء بعدی افتاد: نمازخانهء کوچک من، بعد هم باقی یه گلشیری ها؛ بهتم زده بود. نگاه کردم همه چی بود ازفهیمه رحیمی تا شهرنوش پارسی پور، داشتم دیونه می شدم از خوشی، گریه ام گرفت؛ خودمو جمع کردم اومدم سالن بعدی، دیگه کنجکاو، این جا مجله داشتن چیزی چشممو نگرفت تا ته سالن؛ سری آدینه، کیان، مثلا آدینه 66، دیگه نشستم به خوندن؛ انگار خواب بود، انگار توی دانشگاه خودمون ام؛ فقط شکلش عوض شده
...
<<
روایتی از دوستم که ایران نیست و عزیز است و دی شب کلی خوش حالم کرد

2 comments:

Anonymous said...

khanoom joon sare kar mizari mardomo? haminjori ke mikhondam, ta'ajobamam bishtar mishod, ke khodaya mage chiye in ketabaro dashtan, akharesh fahmidim hekayat bode :P

iVahid said...

کاشکی حداقل می‌نوشتی کدوم دانشگاه و کدوم شهر! شاید یه بنده‌خدایی همونجا کنار کوزه تشنه‌لب بگرده!