Showing posts with label خاطره. Show all posts
Showing posts with label خاطره. Show all posts

March 18, 2008

روایتی از دوستی

>>
امروز یه اتفاق جالب افتاد...
توی کتابخونه مرکزی دانشگاه داشتم دنبال یه آئین نامه می گشتم، از این سالن هایی که گمونم دیگه کسی از اونجا رد نمی شه، که دو تا ساختمون رو به هم وصل می کنن؛ توی قفسهء کتاب ها یه خط آشنا دیدم، برگشتم و دیدم به عربی نوشته: چاپ جامعهء امیر علی بیروت. تا راه افتادم چشمم به قفسهء بعدی افتاد: نمازخانهء کوچک من، بعد هم باقی یه گلشیری ها؛ بهتم زده بود. نگاه کردم همه چی بود ازفهیمه رحیمی تا شهرنوش پارسی پور، داشتم دیونه می شدم از خوشی، گریه ام گرفت؛ خودمو جمع کردم اومدم سالن بعدی، دیگه کنجکاو، این جا مجله داشتن چیزی چشممو نگرفت تا ته سالن؛ سری آدینه، کیان، مثلا آدینه 66، دیگه نشستم به خوندن؛ انگار خواب بود، انگار توی دانشگاه خودمون ام؛ فقط شکلش عوض شده
...
<<
روایتی از دوستم که ایران نیست و عزیز است و دی شب کلی خوش حالم کرد

January 11, 2008

برف


یه کرسی با یه لحاف کرسی طوسی و قرمز
یه سینی مسی بزرگ روی کرسی پر از خوراکی و تنقلات
سه تا بچه قد و نیم قد دور کرسی که اون جا هم دست از شیطنت و بازیگوشی بر نمی دارن
یه مامان که توی آشپزخونه داره غذا درست می کنه
یه بابا که توی اتاقش داره روزنامه می خونه یا تلویزیون نیگا می کنه
این یعنی زمستون

سه تا بچه توی برف
بدون تاکسی
پای پیاده از خونهء خاله تا خونهء خودشون
یه مامان که هی می ره بالا پشت بوم و از اون جا توی تاریکی سعی می کنه بچه ها شو ببینه
یا می یاد سر کوچه که پس اینا کی می رسن؟
بچه ها می رسن
مامان روی پشت بومه
بچه ها یخ زدن
می دون بغل مامان
چهار تایی با هم گریه می کنن
این یعنی زمستون
یه بابا که رفته جبهه!
نصف شب یکی محکم می کوبه به در
دختر کوچیکه از همه زودتر بیدار می شه
می دوه سمت در تا زانو توی برف
برف می یاد
درو باز می کنه و می بینه بابا پیر شده
می ترسه
ولی به هیچ کی نمی گه
بابا پیر نشده اونا فقط برف بودن
این یعنی زمستون
مدرسه دخترک تعطیله
خواهر و برادر اما مدرسه دارن
می ره نون بخره
رو یخ ها لیز می خوره
خیلی درد داره
گریه نمی کنه ولی
این یعنی زمستون
دخترک نشسته توی خونه
تنها
بدون کرسی
بدون هیچ کی
با یه سری عکس
برف می یاد
این یعنی زمستون

January 6, 2008

نوستالژی

یکی یکی فایل ها را گوش می کنم
صدای همه را
صدای همه کسانی که زمانی برایم پیغام تلفنی گذاشته اند
و چه حس غریب و شادی دارم الان
انگار کن که همان روزهاست
دلم برای همه تنگ شده
...

November 18, 2007

بی خوابی

حالا که خوب فکر می کنم می بینم این بی خوابی از خیلی دور با من بوده.
همیشه مامان یا خواهرم با من می خوابیدن تا خوابم ببره و شب به خیر که می گفتم چن دقیقه بعد می گفتم یه چی بگم و بعد شب به خیر و این پروسه چن ساعتی طول می کشید.
حالا دی شب همین بلا رو سر ئه سرین در آوردم.

May 23, 2007

دی روز

امروز روزی بود که به این زودی ها تکرار نخواهد شد، امروز روزی بود که با امید آغاز شد و دو سال پیش به تباهی پیوست. امروز دوم خرداد بود.

December 23, 2006

در راستای خاطرات مجرد

چون جواد بازم منو دعوت کرده یه خاطره یادم افتاد که تعریف می کنم:
وقتی بچه ها رو گرفتنن هنوز خبر نداشتم، رفته بودم دانشگاه و الکی دلم مثل سیر و سرکه می جوشید یه هو عباس یکرنگی در نقطه رو وا کرد اومد تو و گفت بچه ها رو گرفتن یکی از بچه ها که خیلی ها می شناسینش و اصولا ترسوئه باهامون نیومد. من و عباس با هم رفتیم کلانتری یوسف آباد که اسم بچه ها رو بدیم که سر به نیستشون نکن. توی دفتر باید اسم خودمون رو هم می نوشتیم، به عباس گفتم بیا اسم الکی بنویسم، شجاعتش گل کرد و گفت نه باید اسم خودمون رو بنویسیم، خلاصه اسم خودمون و بچه ها رو نوشتیم، اومدیم بیرون. تا از کلانتری پامون رو گذاشتیم بیرون، عباس گفت حالا نیان سراغمون و چه غلطی بکنیم و اینا. به توصیهء یکی از دوستان قرار شد عباس قایم شه! ایشون هم نامردی نکرد و رفت خونهء برادرش و چون خیلی بی کار بود هی تلفن رو برمی داشت و این ور اون ور زنگ می زد که فلانی من خونهء داداشم هستم و اینم شماره شه! اون جاها دانشگاه و روایت و... بود
تا مدت ها نگران این بودیم که عباس رو می گیرن ولی نگرفتنش!
در خونهء ما هم مثل این که تشریف برده بودن و از هم سایه ها یه چیزایی پرسیده بودن ولی آخرش هم کاری به کارم نداشتن.
(در راستای حرفای بهمن هم بگم که بنده از گربه متنفرم. نمی تونم بگم چه قدر!!!)
آقا من یه تقلب هم می کنم چون یه سری از اسمای پایین تکراری یه از بامداد و ادریس یحیی هم دعوت می کنم که بیاد توی بازی

December 22, 2006

بازی شب یلدای دی شب

قاصدک عزیز مرحمت فرمودن و پای ما رو هم به بازی باز کردن پس این شما و این هم 5 تایی که بد نبود بیش ترش می کردن:
1. خیلی کوچیک بودم یه بار شیشه شیرم از پنجره می افته پایین و منم دنبالش. مثل این که از این حرکت خیلی خوشم اومده بوده چون همه می گن، از اون به بعد هر وقت حواسشون نبوده بازم از این کارا می کردم. (معلوم شد مخم واسه چی تاب داره؟)
2. کلاس اول که بودم یه بار بابام که همیشه می اومد دنبالم دیر کرد، منم که پر اعتماد به نفس راهمو گرفتم و از همون مسیری که بابام می رفت رفتم سمت خونه وسط راه صدای ترمز شنیده شد و بابام که از ماشین پیاده شد. شانس آوردم مامانم هم باهاش بود. کتک نخوردم. ولی مدرسه ام عوض شد و دیگه خودم باید می رفتم و می اومدم! (فکر کنم تا به حال! از بابام کتک نخوردم)
3. خواهرم واسمون یه بارونی آورده بود که پلاستیکی بود و سفید رنگ وقتی می پوشیدیمش همه بچه ها مسخره مون می کردن و داد می زدن کفن پوش، کفن متری چند؟
4. مامانم یه کیف پول خرد داشت همیشه از توش پول کش می رفتم ولی اول نصفشو می دادم به گدای سر کوچه و بعد می رفتم واسه خودم لواشک و پفک و ... می خریدم.
4.5. یه بار با برادرم دزد و پلیس بازی می کردیم توی انباری تفنگ سنگین بود و من دزد قرار شد برادرم لولهء تفنگ رو بذاره زمین و شلیک کنه و مثلا من بمیرم. شلیک کرد. به مامانم گفتیم موش گلیم رو خورده. اونا هم باور کردن! دیگه هیچ وقت تیر توی خونه پیدا نشد. آره تفنگ پر بود ولی من نمردم. گفتم که سرش به زمین بود، وگرنه الان مجبور نبودین این اراجیف رو بخونین. (در مورد احتمال مرگ بارها در حوض و استخر و دریا غرق شدم خیلی هاشم یادمه اینا مربوط می شه به دو تا هفت سالگی ولی باز یه کسی بوده که نجاتم بده. آخریشو خداییش نمی خواستم بیام بالا کف دریا خیلی قشنگ بود همه چی واضح و زیبا ولی باز این بابام نذاشت به کارم برسم.)
5. یه چیزی هم که همه می دونن اینه که اصلاح ناپذیر و غیرقابل تحملم. فکر می کنم این به گذشته پرستی ام بر می گرده
پنج نفر پیش نهادی من: نرگس، احسان، شاهین دلتنگستان، ریرا، قاف،

ب.ت.(آقا و خانم اینو اگه نگم خفه می شم. خونه مون توی خیابون دکتر هوشیار ور به روی دانشگاه شریف بود، سه سالم بود. بارون می اومد اساسی، یه دوستی داشتم اسمش آزیتا بود. توی اون بارون اومد در خونه گفت تولدمه بیا بریم خونه ما. مامانم هول هولکی نشست و ده دقیقه ای یه پیراهن صورتی خوشگل از این لونه زنبوری ها واسم دوخت. توی اون مهمونی فقط من و آزیتا بچه بودیم ولی هیچ وقت یادم نمی ره. دوستم مامانم بارون...)
عرذ می خواییم بیش تر شد