November 18, 2007

بی خوابی

حالا که خوب فکر می کنم می بینم این بی خوابی از خیلی دور با من بوده.
همیشه مامان یا خواهرم با من می خوابیدن تا خوابم ببره و شب به خیر که می گفتم چن دقیقه بعد می گفتم یه چی بگم و بعد شب به خیر و این پروسه چن ساعتی طول می کشید.
حالا دی شب همین بلا رو سر ئه سرین در آوردم.

3 comments:

ئه سرين said...

تازه من فكر كنم خودم بدتر از تو بودم كه ديشب!

Anonymous said...

salam soale mano didi ya pakesh mikoni man khodam nemibinamesh chera ?

پرسیدم احساس میکنم سنگی در گلویم است تو رو یاد چی میندازه ؟

ياسمن said...

واي منم همينطوري بودم از بس ده بار ميگفتم شب به خير بازم نميخوابيدم الان بچه هام عين خودمن!