Showing posts with label دخترک. Show all posts
Showing posts with label دخترک. Show all posts

January 5, 2011

سلام

دریغا که دریغ می شوم از یک کلمه، کلمه ای که دوای دو روز این درد بی درمان است

December 29, 2010

کیف

همه جور کیفی دارم. از کیفی که فقط توش می شه چهار تا سکه گذاشت تا کوله ای که بتونی خودت رو هم توش جا بدی.‏
بیش تر این کیفا کادو بودن از طرف کسایی که منو دوست دارن. کیف هایی که خودشون درست کردن یا واسم خریدن.‏
هر کدومشون هم یه جورایی شبیه خودم هستن، بیش ترشون بداخلاقن، بعضی هاشون، مهربونی هاشون و قشنگی شون قایم شده توی خود کیف و بیرونش ساده است، مثلا یکی شون هست که یه کیف خیلی ساده از پارچه کرم رنگه که از بیرون مثل ساک خرید مادربزرگاست، ولی توش چن تا جیب داره که روی هر کدوم یه چیزی گلدوزی شده، قاصدک، سرو، کفشدوزک، کسی که اینو برام دوخته می دونه که من چه قدر کفشدوزک دوست دارم، تا همین الان فقط دو نفر بودن که می دونستن من چه قدر کفشدوزک دوست دارم، ولی حالا همه شما می دونین.‏
یکی شون نمدیه، یه خرس مهربون دارم که برام از اون سر دنیا برام خریده آورده، همونیه که توش فقط چهار تا سکه جا می گیره. یکی شون چرمیه و خیلی متشخصه، شبیه منه وقتی سعی می کنم کفش پاشنه دار بپوشم و شلوار اتو زده و بارونی مارک دار!‏
...
راستی یادم رفت بگم، من ولی هیچ وقت کیف لوازم آرایش نداشتم، آخه لوازم آرایش هم ندارم.‏

December 25, 2010

سبب

حرشع که گم شد، دیگر باران نبارید، همه جا خشک و بی آب و علف، خشک سالی، سرگردانی.‏
روزی سبب، پیدایش شد.چمدانی در دست و به دنبال شعف می گشت، تمام کوره راه ها را آمده بود تا شعف را پیدا کند و حالا رسیده بود به جایی که شعف نشسته بود در گوشه ای و مات بود از این همه بی سالی، این همه بی ابری‏.‏
سبب دست شعف را گرفت و برایش امید به ارمغان آورد، آن ها به انتظار باران نشستند و باران بعد از سال ها بارید. شعف دوباره جان گرفت و صدای آوازش درختان را بیدار کرد، همه جا سبز شد و باران باز بارید و صدای ساز آمد، صدای نی چوپان، تار عاشیق و هر آن چه از زیبایی بود. ‏
گذشت و گذشت و باغ ها به میوه که رسیدند، نخی نامرئی دور سبب پیچید، پیچید و پیچید و پیچید تا سبب گم شد، باران بند آمد و سرگردانی راه به آشیانه شعف پیدا کرد. نخی سبب را برد و شعف گم شد.‏
از آن روز همه در شهر پی شعفی می گردند که بی سبب گم شد و آسمان ترک خورد هم چون ترک های بیابانی بی آب و علف.‏
آخرین بار شعف را دیده بودند با چمدانی در دست بدون کلید
پ.ن: داستان حرشع را در ارشیو می توانید پیدا کنید

February 23, 2010

دور

دور نخواهی شد بس که مهر ریخته این جا، همین وسط، هر جا که پا می گذارم.
دلتنگی را واژه ای هست؟

December 29, 2008

به همین سادگی

زندگی گاهی همان کاسهء قدیمی مادر بزرگ است که تویش انار دان می کنی و منتظر می نشینی تا کسی بیاید.
اما کسی نمی آید، کسی نمی آید که بفهمد زندگی همین چیزهای کوچک است.


October 21, 2008

نشانه

و همانا از آتشم، اگر به من نزدیک شوید یا خود یا شما را بسوزانم. بر حذر باشید از آتشی که وعده دادم شما را

* پس چون بر من نزدیک شوید فاصله را نگه دارید*

September 20, 2008

I couldn't say NO but now: I can

می خواهم یک بار هم که شده بتوانم بگویم نه
می شه بدون جوراب همین طوری سرتون رو پایین نندازین و توی چاله سی متری من نشین؟
هیچ وقت نتونستم بگم نه و حالا از همه شما که منو می شناسین و یا نمی شناسین یک بار برای همیشه بخوام: لطفا سرتون رو همین طوری پایین نندازین ( بلا نسبت گاو) و وارد خونه من نشین. ( منظور همون حریمی یه که فقط باید از آنِ هر کسی باشه)
یه دینگی اجازه ای کوفتی

July 4, 2008

ابرک

حالا سوار بر باد دوباره می روی آن سوی دنیا
آن قدر دور که فقط سیم هایی که نمی دانم جنس شان از چیست گاهی صدایت را می آورند و گاهی کلماتی را که تو می نویسی و من این جا می خوانم
ابرکی که می رود و سروی که هم چنان ریشه در خاک می ماند تا کی دوباره باران ببارد

سفر خوش

May 29, 2008

ارتفاع

بالای درخت های خیابان ولی عصر نشسته ام و باد مرا با خود می برد تا ابرها، تا باران.
این پایین اما در این شب تاریک و طوفانی کسی با لباس نارنجی برگ ها را جارو می کند، کاش درختی نشکند
...

May 18, 2008

بدون شرح

شاید الان این وسط جای این نباشه ولی خیلی وقت پیش از نویسنده اش اجازه گرفتم که این جا بذارمش.
خیلی دوستش دارم. و امروز باز دوباره یادش افتادم.
هر دو نفری که به هم نزدیک می‌شوند،‌ یک فرهنگ تازه به وجود می‌آید. خیلی چیزها دونفره می‌شود. لحن حرف زدن، شوخی‌ها،‌تکه کلام‌ها. در هر دوستی راز شیرینی وجود دارد که عیان است اما پنهان شده در همین شوخی‌ها و تکه‌کلام‌ها. دو نفری می‌خندیم و دیگران بهت‌زده نگاهمان می‌کنند که چه می‌گوییم و به چه می‌خندیم. کلمه‌‌های تازه به وجود می‌آوریم و چشم‌هایمان با هم حرف می‌زنند. مثل هم ‌می‌شویم،‌ مثل هم پشت تلفن الو می‌گوییم و مثل هم با بقیه احوالپرسی می‌کنیم. وقتی دو نفر از هم جدا می‌شوند،‌ وقتی کسی می‌رود و دیگری را تنها می‌گذارد،‌ کلمه‌هایی هستند که نابود می‌شوند،‌ شوخی‌هایی که فراموش می‌شوند و دیگر نمی‌شود تنها یا با دیگران به آنها خندید. وقتی کسی،‌ دیگری را تنها می‌گذارد،‌ فرهنگی از بین می‌رود.

April 22, 2008

پسرک و من توی آسانسور بودیم، پنج طبقه فرصت داشتیم که به هم دوست بشیم و اون هی به من لبخند می زد.
پرسیدم:
- داشتی چی بازی می کردی؟
=رفته بودم پیش دوستم. شما خارجی هستین؟
-نه! مگه نمی بینی فارسی حرف می زنم؟ من ایرانی ام
=آخه یه جوری هستین( و خندید)

رسیدیم
با هم دوست شدیم، به همین سادگی

April 19, 2008

چرا با خودم روراست نیستم؟

خسته شدم از زندگی زیر زمینی، دلم فریاد می خواد

April 9, 2008

نوستالژی

این وسیله آشپزخونه هست که تخم مرغ آب پز رو قطعه قطعه می کنه، ما تو خونه یه دونه از اونا داشتیم ؛ الان دلم تنگ شد واسش

April 8, 2008

نیمرو

از صبح دلم عجیب هوای نیمرو کرده .
تابهء چدنی بزرگ، کرهء داغ شده
تخم مرغ هایی که جیلیز و ویلیز می کنند
و مهم تر از همه
سفره که پهن شده از این سر تا آن سر اتاق مهمان خانه، لته های چوبی پنجره ها کنار رفته و گل های شمعدانی چیده شده روی هره
دلم صبحانهء دسته جمعی می خواهد

March 20, 2008

عیدانه

عکس ها رو می چینم دم سینی هفت سین،
هفت سین شکل هفت سین های مامان نیست،
ولی تو سینی یه مسی یه که کوچیکتر از مال مامانه،
سبزه رو زرافشان واسم سبز کرده،
عکس خانوم باجی رو ندارم دوس داشتم اون هم بود.
سال تحویلِ تنها هم واسه خودش سال تحویلی یه،
دوس داشتم بودی که تا سال تحویل میشه روی ماهت رو ببوسم؛ ولی خوب مث که دنیا همینه! اونام که هستن نیستن،
روزگار خوبی باشه واسه شما که همو دارین

March 4, 2008

دوستی

گاهی فکر می کنم همه چیز این دنیا روی برنامه است. اول تو پیدایت می شود بعد من می ایم آن سر دنیا بعد تو می شوی نجات دهنده . انگار کن که اصلا این پیدا شدن ها و آمدن ها و رفتن ها برای این بوده که امروز تو مایه خوش حالی و آسوده خیالی خانواده ای بشوی
ممنون که هستی و ممنون که پبدایم کردی که پیدایت کنم
حالا من منتظرم که روزی برسد که خواب هایم هم تعبیر شوند و کسی که می دانم کیست خبری از من بگیرد
دوست

January 11, 2008

برف


یه کرسی با یه لحاف کرسی طوسی و قرمز
یه سینی مسی بزرگ روی کرسی پر از خوراکی و تنقلات
سه تا بچه قد و نیم قد دور کرسی که اون جا هم دست از شیطنت و بازیگوشی بر نمی دارن
یه مامان که توی آشپزخونه داره غذا درست می کنه
یه بابا که توی اتاقش داره روزنامه می خونه یا تلویزیون نیگا می کنه
این یعنی زمستون

سه تا بچه توی برف
بدون تاکسی
پای پیاده از خونهء خاله تا خونهء خودشون
یه مامان که هی می ره بالا پشت بوم و از اون جا توی تاریکی سعی می کنه بچه ها شو ببینه
یا می یاد سر کوچه که پس اینا کی می رسن؟
بچه ها می رسن
مامان روی پشت بومه
بچه ها یخ زدن
می دون بغل مامان
چهار تایی با هم گریه می کنن
این یعنی زمستون
یه بابا که رفته جبهه!
نصف شب یکی محکم می کوبه به در
دختر کوچیکه از همه زودتر بیدار می شه
می دوه سمت در تا زانو توی برف
برف می یاد
درو باز می کنه و می بینه بابا پیر شده
می ترسه
ولی به هیچ کی نمی گه
بابا پیر نشده اونا فقط برف بودن
این یعنی زمستون
مدرسه دخترک تعطیله
خواهر و برادر اما مدرسه دارن
می ره نون بخره
رو یخ ها لیز می خوره
خیلی درد داره
گریه نمی کنه ولی
این یعنی زمستون
دخترک نشسته توی خونه
تنها
بدون کرسی
بدون هیچ کی
با یه سری عکس
برف می یاد
این یعنی زمستون

January 6, 2008

نوستالژی

یکی یکی فایل ها را گوش می کنم
صدای همه را
صدای همه کسانی که زمانی برایم پیغام تلفنی گذاشته اند
و چه حس غریب و شادی دارم الان
انگار کن که همان روزهاست
دلم برای همه تنگ شده
...

November 28, 2007

مرگ

گاهی فکر می کنم که چه قدر نزدیک است
شاید کم تر از یک هفته