Showing posts with label زیبا. Show all posts
Showing posts with label زیبا. Show all posts

May 29, 2008

ارتفاع

بالای درخت های خیابان ولی عصر نشسته ام و باد مرا با خود می برد تا ابرها، تا باران.
این پایین اما در این شب تاریک و طوفانی کسی با لباس نارنجی برگ ها را جارو می کند، کاش درختی نشکند
...

May 13, 2008

زیبای ایرانی

صبح زود میدان قدس
سوار تاکسی شدم دو نفر هم قبل از من عقب نشسته بودند. زن و مرد جوانی که به نظر می رسید اهل این شهر از هم گسیخته نیستند.
نفر جلویی که پیاده شد رفتم جلو نشستم که راحت تر باشد. آفتاب مستقیم توی چشم هایم بود. سایه بان را آوردم پایین ، آینه داشت. مسافران پشتی رو می دیدم. چهره هایی به غایت زیبا و دست نخورده. هم زن و هم مرد واقعا زیبا بودند. تا نوبنیاد در زیبایی این زوج غرق شده بودم.
حیفم آمد که هیچ وسیله ای جز حافظه ام برای ثبت این زیبایی ندارم.
دو هفته است که این تصویر را دارم و خوش حالم که بعد از مدت ها دیدن دماغ های سری دوزی شده و ابروهای نازک پسران و موهای زرد دختران، تصویری به این زیبایی را برای ده دقیقه هم که شده پیش رویم داشته ام.
حیف
حیف

April 22, 2008

امروز روز زمین بود

نامهء رییس یکی از قبایل سرخ پوستی به سال 1825 میلادی


رییس جمهور در واشنگتن نامه ای نوشته و طی آن خواستار خرید زمین ما شده است. اما چگونه می توانید آسمان را و زمین را بخرید یا بفروشید؟ این فکر برای ما عجیب است. اگر ما صاحب تازگی هوا یا درخشندگی آب نباشیم چگونه می توانید آن را خریداری کنید؟

هر پارهء این زمین برای مردم من مقدس است، هر برگ سوزنی درخشنده کاج، هر ساحل شنی، هر مهی در جنگل های تاریک، هر مرغزاری و هر حشرهء وزوزکننده ای. همه این ها در خاطره و تجربهء مردم من مقدس اند.

ما شیره ای را که در گیاهان جریان دارد، به اندازه خونی که در رگ هایمان جاری است می شناسیم. ما پاره ای از زمین هستیم و زمین پاره ای از ماست. گل های عطرآگین خواهران ما هستند. خرس، گوزن و عقاب بزرگ، برادران ما هستند. یال های صخره ای، شادابی مرغزاران، گرمای بدن اسب و انسان همه به یک خانواده تعلق دارند.

...

زمزهء آب، صدای پدرِ پدرِ من است.

رودخانه ها برادارن ما هستند. آن ها عطش ما را فرو می نشانند. بلم های ما را به حرکت در می آورند و به کودکانمان غذا می دهند. پس باید با رودخانه ها همان قدر مهربان باشید که با برادرانتان.

... به یاد داشته باشید که هوا برای ارزشمند است، که هوا روح خود را با زندگی قسمت می کند و زندگی را ممکن می کند. باد که نخستین نفس را به پدربزرگ ما ارزانی داشت، آخرین آه او را نیز دریافت می کند...

آیا آنچه را که ما به فرزندان مان یاد داده ایم شما نیز به فرزندانتان یاد خواهید داد؟ این که زمین مادر ماست؟ و هر اتفاقی برای زمین بیفتد، برای همهء فرزندانش نیز خواهد افتاد؟

...

سرنوشت شما برای ما یک راز است. هنگامی که ... و چشم اندازهای تپه های زیبا را سیم های سخن گو لکه دار کنند چه اتفاقی خواهد افتاد؟

...

هنگامی که آخرین سرخ پوست با خلق و خوی بیابانی اش از میان برود و خاطره اش فقط سایه ابری باشد که از فراز مرغزار گذر می کند، آیا این ساحل ها و جنگل ها هم چنان در این جا خواهند بود؟ آیا چیزی از روح مردم من باقی خواهد ماند؟

....

پسرک و من توی آسانسور بودیم، پنج طبقه فرصت داشتیم که به هم دوست بشیم و اون هی به من لبخند می زد.
پرسیدم:
- داشتی چی بازی می کردی؟
=رفته بودم پیش دوستم. شما خارجی هستین؟
-نه! مگه نمی بینی فارسی حرف می زنم؟ من ایرانی ام
=آخه یه جوری هستین( و خندید)

رسیدیم
با هم دوست شدیم، به همین سادگی

March 4, 2008

دوستی

گاهی فکر می کنم همه چیز این دنیا روی برنامه است. اول تو پیدایت می شود بعد من می ایم آن سر دنیا بعد تو می شوی نجات دهنده . انگار کن که اصلا این پیدا شدن ها و آمدن ها و رفتن ها برای این بوده که امروز تو مایه خوش حالی و آسوده خیالی خانواده ای بشوی
ممنون که هستی و ممنون که پبدایم کردی که پیدایت کنم
حالا من منتظرم که روزی برسد که خواب هایم هم تعبیر شوند و کسی که می دانم کیست خبری از من بگیرد
دوست

January 6, 2008

نوستالژی

یکی یکی فایل ها را گوش می کنم
صدای همه را
صدای همه کسانی که زمانی برایم پیغام تلفنی گذاشته اند
و چه حس غریب و شادی دارم الان
انگار کن که همان روزهاست
دلم برای همه تنگ شده
...

January 3, 2008

سفید

ِ چهره هایی هستند که تا آخر عمر گوشه ای از ذهنت را برای خود نگه می دارند. چیزی در صورتشان موج می زند، شاید هم چون آبی زلال دریا وقتی به کناره ی ساحل، به دانه های زیبای ماسه می رسد
امروز بعد مدت ها چنین تصویری، گوشه ای از ذهنم را برای همیشه با خودش کرد
( از اشغال می کنند استفاده نکردم چون زیبا به نظرم نرسید)*