December 22, 2006

بازی شب یلدای دی شب

قاصدک عزیز مرحمت فرمودن و پای ما رو هم به بازی باز کردن پس این شما و این هم 5 تایی که بد نبود بیش ترش می کردن:
1. خیلی کوچیک بودم یه بار شیشه شیرم از پنجره می افته پایین و منم دنبالش. مثل این که از این حرکت خیلی خوشم اومده بوده چون همه می گن، از اون به بعد هر وقت حواسشون نبوده بازم از این کارا می کردم. (معلوم شد مخم واسه چی تاب داره؟)
2. کلاس اول که بودم یه بار بابام که همیشه می اومد دنبالم دیر کرد، منم که پر اعتماد به نفس راهمو گرفتم و از همون مسیری که بابام می رفت رفتم سمت خونه وسط راه صدای ترمز شنیده شد و بابام که از ماشین پیاده شد. شانس آوردم مامانم هم باهاش بود. کتک نخوردم. ولی مدرسه ام عوض شد و دیگه خودم باید می رفتم و می اومدم! (فکر کنم تا به حال! از بابام کتک نخوردم)
3. خواهرم واسمون یه بارونی آورده بود که پلاستیکی بود و سفید رنگ وقتی می پوشیدیمش همه بچه ها مسخره مون می کردن و داد می زدن کفن پوش، کفن متری چند؟
4. مامانم یه کیف پول خرد داشت همیشه از توش پول کش می رفتم ولی اول نصفشو می دادم به گدای سر کوچه و بعد می رفتم واسه خودم لواشک و پفک و ... می خریدم.
4.5. یه بار با برادرم دزد و پلیس بازی می کردیم توی انباری تفنگ سنگین بود و من دزد قرار شد برادرم لولهء تفنگ رو بذاره زمین و شلیک کنه و مثلا من بمیرم. شلیک کرد. به مامانم گفتیم موش گلیم رو خورده. اونا هم باور کردن! دیگه هیچ وقت تیر توی خونه پیدا نشد. آره تفنگ پر بود ولی من نمردم. گفتم که سرش به زمین بود، وگرنه الان مجبور نبودین این اراجیف رو بخونین. (در مورد احتمال مرگ بارها در حوض و استخر و دریا غرق شدم خیلی هاشم یادمه اینا مربوط می شه به دو تا هفت سالگی ولی باز یه کسی بوده که نجاتم بده. آخریشو خداییش نمی خواستم بیام بالا کف دریا خیلی قشنگ بود همه چی واضح و زیبا ولی باز این بابام نذاشت به کارم برسم.)
5. یه چیزی هم که همه می دونن اینه که اصلاح ناپذیر و غیرقابل تحملم. فکر می کنم این به گذشته پرستی ام بر می گرده
پنج نفر پیش نهادی من: نرگس، احسان، شاهین دلتنگستان، ریرا، قاف،

ب.ت.(آقا و خانم اینو اگه نگم خفه می شم. خونه مون توی خیابون دکتر هوشیار ور به روی دانشگاه شریف بود، سه سالم بود. بارون می اومد اساسی، یه دوستی داشتم اسمش آزیتا بود. توی اون بارون اومد در خونه گفت تولدمه بیا بریم خونه ما. مامانم هول هولکی نشست و ده دقیقه ای یه پیراهن صورتی خوشگل از این لونه زنبوری ها واسم دوخت. توی اون مهمونی فقط من و آزیتا بچه بودیم ولی هیچ وقت یادم نمی ره. دوستم مامانم بارون...)
عرذ می خواییم بیش تر شد

4 comments:

عامه‌پسند said...

kheyli aali bood :))

محسن said...

جالبه

maryam said...

:*

میترا said...

بازم بگید شاید عرذتون را بپذیریم