December 28, 2006

شب یلدای بم

آخرین باری که رفتم به گمانم یک سال و نیم پیش بود و شهر هنوز تغییر چندانی نکرده بود.خانواده هایی بودند که هنوز در چادر زندگی می کردند و آن ها که وضع شان بهتر بود در کانکس. خبر جدیدتری ندارم.
1.بار اول اسمم در لیست زخمی ها وارد شد با این که کارت خبرنگاری داشتم. هواپیمای غول پیکر هم سر آخر با تعداد کمی مسافر پرواز کرد! عجیب بود نه؟
2. فقط برای این که ببینم چه خبر است رفته بودم و عکاسی. فرودگاه و شهر مثل منطقهء جنگی بود. همان شب با کلی مکافات برگشتم.
3.تصمیم گرفتیم کاری برای بچه ها بکنیم . با پول هایی که از ایران و کانادا جمع شد، بسته هایی از کتاب و اسباب بازی و لوازم بهداشتی برای بچه ها درست کردیم و سه روز بعد راهی شدم. هلال احمری ها می خواستند از فرودگاه مرا با خود ببرند تا در مناطق اصلی شهر بسته ها را پخش کنیم و فیلم بگیرند و ... اما با سازمان آبی های رفسنجان که بار اول باهاشان آشنا شدم رفتم. پاترولی در اختیارم گذاشتند و رفتیم مناطق دور افتاده.
4. دخترک آمد جلو. بسته را که دادم بهش کمی من من کرد و پول خواست. پرسیدم برای چه؟ می خواست برای مادرش سیگار بخرد. گفتم بگو مادرت بیاید. سیگار برده بودم. دادم به مادرش. دخترک بریده بریده گفت آخه مادرم تریاک هم می کشید.فقط یکی از برادرانش و او مانده بودند. با مادر و پدری که قطع نخاع شده بود.
5.بار سوم حافظ هم با خودم برده بودم. پیرمردی آمد جلو و یکی از حافظ ها را به او دادم. سر صحبتش باز شد که کتاب خانه داشته با چند هزار جلد کتاب و ...
6. چند بار دیگر هم رفتم. بیمارستان مخصوص نوزادان و مادران باردار شیر خشک نداشت! چند بسته از شیر خشک ها را به آن ها دادیم.
7. سعی کردم این مطلب بار عاطفی نداشته باشد. آن جا پر از درد بود و هر کاری می کردی نمی توانستی گوشه ای از سنگینی که بر سر آن ها سایه کرده بود، کم کنی.
8. خیلی ها اهالی زاهدان و اطراف را که آمده بودند آن جا و از کمک ها استفاده می کردند، متهم می کردند، من اما فکر می کردم اگر آن ها زندگی راحتی داشتند و سرپناهی، آیا راضی می شدند به چادری پاره از هلال احمر و کنسروهای لوبیا دل خوش کنند؟
خاطره ها زیاد است ولی تاب نه!

3 comments:

امير حسين said...

روحشان شاد يادشان جاودان اما فكر مي كني چگونه است بم امروز بعد از گذشت زمان؟

setareh said...

وای اون مطلب "بم همچنان بم است" ِ ت حسابی حالم رو گرفت. یعنی ترسم رو دوباره زنده کرد انگار!

mehdin said...

nemidoonam . inghadar bam hast too in mamlekat ke nemishe jam o jooreshoon kard . hamin ke sahme khodeto anjam dadi kolliye