August 24, 2008

شعر يک افغاني در مورد ايران



با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرین رمق های مانده در تنم رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به "مرسی"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی" ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار
برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی
خواهد پرداخت!

یک مهاجر

August 10, 2008

نامه

سلام آقای کیارستمی
فیلم مشق شب را خاطرتان هست؟ تکه هایی از آن را هم دیده بودم ولی چند شب پیش نشستم و فیلم را کامل دیدم.
در ابتدا از این که چنین ایده ای به ذهنتان رسیده ممنون ام که نگران مشق شب های بچه ها بوده اید. ولی رفتار شما که به نظر من غیر انسانی بود خیلی عجیب بود. چرا؟ چون به نظر می رسید که شما می خواهید معضلی را تصویر کنید و اگر بشود راه حلی برایش پیش نهاد بدهید یا پیدا کنید، ولی چهرهء شما، آن اتاق تاریک و دستیارانتان آدم را بیش تر یاد شکنجه گران می انداخت!
چرا آن عینک سیاه را به چشم زده بودید؟ شما که می خواستید با بچه ها حرف بزنید چرا از عینکی که کمی چهره تان را ملایم تر کند استفاده نکرده بودید؟ نکند آن مدرسه شعبه ای از جشنواره های روشنفکری اروپایی بوده و شما نگران پرستیژتان؟
چرا وقتی دیدید مجید آن قدر اضطراب دارد و گریه می کند باز به همان رفتار خشن انسانی تان ادامه دادید و مدام تهدیدش کردید؟ چرا با بچه ها آن گونه رفتار کردید؟ کاش می شد جوابی از دهان خودتان بشنوم. کاش بشود رودرو یا با نامه با شما در این مورد حرف بزنم که مطمئنا این فیلم نه تنها نقطهء درخشانی در کارنامهء شما نیست بلکه به شدت غیرانسانی است. هر چند به ظاهر سعی کرده معضلاتی را به تصویر بکشد.
شهرزاد
مرداد 87

این جا هم می شه از این ایده ها زد ولی برای هر نفر باید یک پلیس در نظر گرفت

ايده جالب پليس براي تميز نگه داشتن خيابان

يوپي آي؛ يک گروه پليس بريتانيايي با مجبور کردن مردم براي تميز کردن آشغال هايي که در خيابان مي ريزند خيابان ها را تميز نگه مي دارد. ميک هيلي افسر پليس اين مرکز اعلام کرده افرادي که در خيابان ادرار مي کنند يا بالا مي آورند، هدف اصلي آنها هستند. هيلي مي گويد؛ «تميز کردن چنين کثافت هايي کار کثيفي است و شخصي که اين کار را کرده خودش بايد آن را انجام دهد.» جري ديويس يکي از اين مجرمان که در کنار يک مغازه ادرار کرده و توسط اين گروه پليس بازداشت شده و مجبور شده محل ادرارش را تميز کند به ديگران توصيه مي کند که در خيابان هرگز اين کار را انجام ندهند. اين مرد 41 ساله گفته؛ «اينکه آدم را مجبور مي کنند محل کثافت را تميز کند، واقعاً تحقيرکننده است. من که ديگر هرگز اين کار را انجام نمي دهم و به ديگران هم توصيه مي کنم اين کار را نکنند.»

روزنامه اعتماد

August 6, 2008

آزمايشات علمي يا شکنجه شامپانزه ها!!!


اينديپندنت؛ بر اساس مطالعات صورت گرفته، شامپانزه هايي که در آزمايشات علمي مورد استفاده قرار مي گيرند علائم رفتاري نظير انسان هايي که تحت شکنجه قرار گرفته اند از خود نشان مي دهند.

گروه تحقيقاتي پس از بررسي 116 شامپانزه که در آزمايشات گوناگون مورد استفاده قرار گرفته بودند، اعلام کرد دست کم 95 درصد آنها مشخصاً الگوهاي رفتاري خاص انسان هايي را نشان مي دهند که از استرس پس از آسيب هاي روحي و فيزيکي رنج مي برند. اين شامپانزه ها هم اکنون در مرکزي در ايالات متحده نگهداري مي شوند اما رفتار غيرعادي آنان نشان مي دهد که پس از گذشت چندين سال همچنان تحت تاثير دوراني هستند که در آزمايشات گوناگون علمي مورد استفاده قرار مي گرفتند.

نتايج مفصل تر اين بررسي به زودي در کنفرانسي در ادينبورو منتشر خواهد شد و فعالان حقوق حيوانات سخت پيگير اين موضوع هستند با استفاده از آن دولت ها را وادار به اعمال ممنوعيت هايي در استفاده از شامپانزه ها در آزمايشات پزشکي کنند. آزمايش کردن روي شامپانزه ها در انگلستان از 1998 ممنوع اعلام شده است اما در ساير نقاط اروپا کماکان قانوني و مجاز است.

در ايالات متحده نيز چنين ممنوعيتي وجود ندارد و در حال حاضر حدوداً 1200 شامپانزه در آزمايشگاه هاي پزشکي اين کشور تحت آزمايش هستند.دکتر هوپ فردوسيان که سابقه درمان بيماران تحت شکنجه در سراسر جهان را دارد، مي گويد؛ «شامپانزه هاي تحت آزمايش به وضوح علائم رواني مشابه انسان هايي که قرباني شکنجه شده اند از خود نشان مي دهند.البته گونه هاي مختلف متفاوت هستند ولي چيزي که واضح است اين است که همه اين شامپانزه ها از نوعي بحران روحي رنج مي برند.»اين مطالعه بر مبناي پرسش از اپراتورهاي آزمايشگاه در مورد نوع رفتار شامپانزه ها انجام گرفته و سپس اين رفتارها با رفتارهاي قربانيان انساني شکنجه تطبيق داده شده است.

دکتر فردوسيان مي گويد علاوه بر علائمي مشابه علائم قربانيان شکنجه، 80 درصد اين شامپانزه ها از عصبيت شديد و بيش از نيمي از آنها از رفتارهايي مربوط به افسردگي رنج مي برند. «مشابه اين رفتارهاي آنرمال به هيچ وجه در شامپانزه هاي طبيعي که در طبيعت يا خارج از آزمايشگاه زندگي مي کنند، ديده نمي شود.» اين شامپانزه ها توانايي شان در برقراري ارتباط را از دست داده و در خوابيدن مشکل دارند، بسياري از آنها از فضاي بسته وحشت دارند و دچار حملات عصبي ناگهاني مي شوند.

روزنامه اعتماد

August 5, 2008

مرگ پایان نیست

به دار می آویزند و دم بر نمی آوریم. این جا قانون جنگل هم حکم فرما نیست.
این قانونِ دنیا شده است، فرقی نمی کند کجایش باشی به بهانه ای می کشندت و پرچم افتخاراتشان را بر بام ها می زنند. ایران، عراق، افغانستان، دارفور، آمریکا یا هر کجا که باشد فرقی نمی کند. دنیا دست نوادگان قابیل است و هابیلیان اندک اند و خاموش؛ و گاه اگر کسی از این طایفه سکوت را بشکند سرش بالای دار خواهد بود.
بازی را فراموش کرده ای یا به خواب رفته ای؟

July 28, 2008

من فکر می‌کنم فرق است بین کسی که آن ساختمان‌ها را دید و آن کس که ندید.


من هم موافقم. آن اتاق ها فراموش نشدنی اند.


من هم دیده ام آن ساختمان ها و اتاق ها را و هم چون دوستانم هنوز که به آن جا و آن روزها فکر می کنم در بهت و حیرت فرو می روم. واقعا می شد چنین کاری کرد و سربلند بود؟

July 22, 2008

نیروی کار

به یک نفر با مشخصات زیر جهت کار در بخش کنترل کفییت نرم افزار نیازمندیم:
- ترجیحا فوق دیپلم کامپیوتر
- آشنا به نرم افزار های آفیس
- آشنا به وب
- خوش اخلاق
- با پشتکار فراوان در کارهای روتین

لطفا به من ایمیل بزنین و رزومه بفرستین:
shahrzad at gmail dot com

امنیت اخلاقی کیلویی چند فقط حجاب

یکی دوماه اخیر چند بار شاهد دعواهای خیابانی بوده ام که معمولا در آن طرفین مرد و زن بوده اند و همگی نزدیک گشت های ارشاد اتفاق افتاده ولی هیچ کدام از برادران یا خواهران پلیس خود را قاطی نکرده اند. آخرین دعوا مربوط به مرد چاقی بود که از پژو 206 پیاده شد. بلوزش را کند و لخت شد(بدون زیر پیراهن) و به طرف زنی که راننده سمند کنار دستی اش بود حمله کرد. صدای فحش و فحش کاری و غیره تا ساختمان ما که دو تا کوچه فاصله داشتیم می آمد(بنده از بالکن شاهد ماجرا بودم) و عجیب آن که پلیس ارشاد با چند قدم فاصله و روبه روی محل دعوا تشریف داشت ولی هیچ کاری نکرد تا سر آخر مردم واسطه شدند و ...
امروز صبح تصمیم گرفتم قبل از این پست اول به یکی از این خواهران اطلاع بدهم و جوابشان را بشنوم بعد قضاوت کنم.
به خواهر پلیس گفتم،
گفت: ما پلیس امنیت اخلاقی هستیم
گفتم یعنی چه؟
گفت یعنی حجاب!
گفتم امنیت فقط حجاب است؟
گفت نمی دونم چی بگم. جناب سروان ببین این خانم چی می گه!
دوباره گفتم.
جناب سروان گفت: شاید زن و شوهر بودن! شما می شناختینشون؟
گفتم گیرم که زن و شوهر بودن یعنی چی که وسط..
که دیدم خواهر یک شکار رو داره به جناب سروان نشون می ده و اون هم داره راجع به اون حرف می زنه.
تشکر کردم ازشون که انقدر به حرف های من اهمیت می دن و راهمو کشیدم و رفتم، توی خیابون به شکار که داشت از روبه رو می اومد گفتم نرو می خوان بگیرنت ولی نشنید و گرفتنش!

پ.ن. شکار دختری بود محجبه به سبک سوری های با حجاب که فقط مانتویش سفید بود و کمی بالای زانو!
ه

July 20, 2008

چرخ گردون

در آخرین فرمایشات وزیر نیرو اعلام کردند قطعی برق به عدالت تقسشیم خواهد شد.
خوب بالاخره دولت عدالت گستر یه جایی باید عدالت خودش رو نشون بده.
راستی یه سوال دیگه می گم اگه یه وقت جنگ شد فوتوشاپ کارها برای استخدام در اولویت هستند؟

دودوتا

گرمای تولید شده توسط ماشین های دنیا + کولر های گازی، آبی + یخ چال های عجیب و غریب + هواپیماها و هر چیزی که موتوری دارد که گرما تولید می کند = همین چیزی که می گویند گرمایش زمین و کوفت و زهر مار.
خوب آقا خود همین بشر دوپا این آت و آشغال ها رو درست کرده و حالا هی غر می زنه که آی گرم شد و سرد شد و کوفت؛ بذار زودتر بپکه خلاص شیم.
ه

اعتراف

جمعه شب خبر را خواندم و از همان لحظهء اول دچار عذاب وجدان شدم. خسرو شکیبایی دیگر نیست و من همیشه منتقد بازی اش بوده ام و تکرار خسرو در تمام نقش ها. حتی جشنواره پارسال وقتی می آمد تا بگوید جشنوارهء فلان و بهمان گوش هایم را می گرفتم که آن سوت ناساز را نشنوم. حالا که نیست اما مدام خودم را سرزنش می کنم که به من چه که بلد نبود بازی چرا فحش داده ام.
عذاب وجدان هم چیز بدی است. یادم باشد دیگر به نیکی کریمی و ... فحش ندهم شاید زودتر از من مردند

July 14, 2008

گند



مملکتی که روز به روز به جمع فقرا و فال فروشان و بدبخت بیچاره ها و امنیه هایش اضافه می شود همان بهتر که نباشد. این عکس به جز گداپروری چه بار معنایی دیگری دارد..

July 8, 2008

18

گذشت و هنوز هم چون امروز پررنگ است آن روزهای تیر که هم چون تیری بر قلبمان نشست ، نه یارای مداوا هست و نه توان فراموشی

تولدت مبارک

July 4, 2008

ابرک

حالا سوار بر باد دوباره می روی آن سوی دنیا
آن قدر دور که فقط سیم هایی که نمی دانم جنس شان از چیست گاهی صدایت را می آورند و گاهی کلماتی را که تو می نویسی و من این جا می خوانم
ابرکی که می رود و سروی که هم چنان ریشه در خاک می ماند تا کی دوباره باران ببارد

سفر خوش

July 1, 2008

قاف- برق می رود دروغ می ماند

این مطلب را عینا از وبلاگ دوستم قاف می آورم:
عصبی نیستم. غم‌زده و حیران‌ام. که چه‌گونه یک دولت می‌تواند این‌همه بد‌اخلاق باشد. عصبی‌ام، این‌همه عوضی باشد. به این دلیل

آمارها نشان می‌دهد تولید برق در ایران 46000مگاوات است. که تا همین اواخر مصرف+صادرات با تولید هم‌خوانی داشته‌است. حالا وزیر نیرو می‌گوید 46000 نیست و نزدیک 36000 است. 46000 آمار وزیرنیروی قبلی است که احتمالا چون متعلق به دولت مافیا باشد حتما دروغ می‌گوید و وزیر فعلی راست می‌گوید.(هرچند به احتمال قوی‌تر هر دو راست می‌گویند و 10000 تا هم در اثر شبکه‌ی فرسوده تلف می‌شود). خوب بیایید فرض کنیم 36000 تا.

خود وزیر محترم می‌گوید اگر مردم 10درصد صرفه‌جویی کنند خاموشی نداریم. از طرفی باز آمار رسمی نشان داده که مصرف برق در ایران سالانه 10 درصد افزایش پیدا می‌کند و باید دولت‌ها در این مورد با سرمایه‌گذاری و توسعه سعی کنند از این رشد عقب نیافتند.

یک واقعیت دیگر هم وجود دارد که پروژه‌های توسعه‌ای در برق دو سال طول می‌کشد تا به بهره‌برداری برسد.

واقعیت دیگر این است که درصد کمی از برق ایران(2000مگاوات در سال86) برق آبی است به طوری که از برق آبی فقط برای زمان‌های پیک به عنوان کمکی برای برق اصلی که برق‌گازی است استفاده می‌شود.

حالا. مساله واضح است. دولت بی‌لیاقت به جای سرمایه‌گذاری دربرق پول‌ها را داد دست مردم که بنگاه زودبازده بزنند. مردم هم پول مفت را گرفتند و رفتند بنگاه املاک تا ببینند خانه‌ی چندخوابه می‌شود خرید. خانه گران شد. از طرفی شرکت‌های پیمانکاری مرتبط با برق یکی پس از دیگری ورشکسته شدند. این حرف تحلیل نیست. خبر است. چند تا از دوستانم در همین شرکت‌ها کار کرده‌اند. یکی چند روز پیش می‌گفت: شرکت قبلی‌اش که پیمان‌کار برق منطقه‌ای بوده دارد از جیب می‌خورد. رییسش اعلام کرده‌که هر که می‌خواهد برود برود و در حال دست و پا زدن برای نمردن هستند. شرکت‌های دیگر هم که با آن‌ها ارتباط دارند هم وضعی مشابه دارد به طوری که به محض این که مناقصه‌ی یک پروژه‌ی کوچک می‌رسد شرکت‌ها مانند گرگ‌های گرسنه‌ای که بر سر گنجشک بجنگند وارد نبرد می‌شوند.

سرمایه‌گذاری نشده و حالا سیستم موجود جواب نمی‌دهد.پس دلیل مشخص و واقعی خاموشی سوء مدیریت و بی‌لیاقتی دولت بوده است. اما دولتی که با دروغ زنده است بلد است چه کند. همه‌چیز را می‌اندازد گردن خشک‌سالی و دروغ می‌گوید. مردم هم که نمی‌دانند چند درصد برق از آب است باور می‌کنند و همه‌چیز مرتفع می‌شود.

کار نامردی کاش به همین‌جا تمام می‌شد. این بی لیاقتی می‌تواند تازه تبدیل به یک وسیله برای توجیه بی‌لیاقتی‌های دیگر هم باشد.

روزی چهار ساعت برق همه‌ی کشور می‌رود. بعضی جاها دوساعت. بگیریم 3 ساعت میانگین. شب که برق چندانی مصرف نمی‌شود . این سه ساعت متعلق به روز است که اگر بگیریم 16 ساعت روز، می شود حدودا 20درصد. یعنی الان 20 درصد از مصرف لازم را ما کم‌ داریم. وزیر هم می گوید ده درصد صرفه‌جویی (که اشتباه است). حالا باز حرف وزیر را هم در کنار محاسبه‌ی واقعیت در نظر بگیریم می شود 15 درصد کم‌بود. یعنی حدودا (برمبنای همان 35000 مگاوات وزیر) 5.25 هزار مگاوات کم‌بود.

وزیر محترم فرموده که اگر نیروگاه بوشهر راه افتاده بود خاموشی نداشتیم! خوب ببینیم عمق فاجعه در این حرف چه قدر است:

نیروگاه بوشهر وقتی هم راه بیافتد در فاز اول 500 مگاوات برق تولید می‌کند. و نهایتا هم کلا 1000مگاوات برق خواهد داد. حالا فرض کنیم منظور وزیر راه افتادن کامل بوده و همان 1000مگاوات را می‌گوید. این هزار مگاوات جمعا می‌شود 2.8 درصد از کل برق مورد نیاز کشور. چه‌طور می‌شود با 2.8 درصد، کم‌بود 10درصدی ادعایی وزیر و 15 درصدی محاسبه‌شده‌ی سطور بالا را جبران کرد؟ واضح است، مردم این حرف را باور می‌کنند و لابد پیش خودشان خیلی هم صلوات به روح آقای احمدی‌نژاد می‌فرستند که کشور را تا آستانه‌ی جنگ خانمان‌سوز برای این خدامگاوات! پیش‌برده و حالا دارد برای کشته‌های دشمن در نواحی مرزی قبر حفرمی‌کند. مردم چه‌می‌دانند چه‌قدر برق کم داریم و نیروگاه بوشهر چه قدر برق تولید خواهدکرد. با این‌همه تبلیغاتی که سر هسته و اتم شده فکر می‌کنند یا راه افتادن نیروگاه تمام برق خاورمیانه را می‌شود تامین‌کرد و اصلا دیگر به سد و نیروگاه گازی نیازی نیست. بعد هم که الان به خاطر خشک‌سالی برق نداریم پس چه قدر خوب شد که آقای احمدی‌نژاد مقاومت می‌کند.

به این می‌گویند تبدیل تهدید به فرصت. حماقت‌ها و بی لیاقتی‌ها را با دروغ تبدیل کن به شایستگی و تلاش. احتمالا مردم هم باور می‌کنند. و واقعا باور می‌کنن

June 15, 2008

خواهش

از دوستانی که لطف کردن و برای پروژهء 7 پول واریز کردن و هنوز به من ایمیل نزدند، خواهش می کنم ایمیل بزنند و به من خبر بدن.
تاریخ واریزی ها به این صورته:

87-02-30
87-02-31
87-03-02
87-03-23
87-03-25

June 12, 2008

زباله

برام سواله که وقتی انقدر روی انرژی هسته ای مانور داده می شه تا اون جا که توی مسابقات تلویزیونی به عنوان پاک ترین انرژی ازش نام می برن( کشور ما با این همه آفتاب و نور می تونه یکی از بزرگترین استفاده کننده های منبع انرژی خورشیدی باشه) زباله های هسته ای رو قراره چی کار کنن؟
تا به حال به اون پیرزنی که بهش القا کرده بودن که حق مسلمشه و حق بچه اشه گفتن با این زباله ها چه بلایی سر بچه هاش می یاد؟
کسی سریال لبهء تاریکی یادش هست؟