Showing posts with label شعر. Show all posts
Showing posts with label شعر. Show all posts

February 14, 2007

باران

می بارد
باز می بارد
دلم چون ابر
گونه هایم خشک
اشک را باد
با خود، می برد
تا عرش
این همه
بارانِ اندوه است
باز می بارد
باز می بارد

****
پ.ن : با نظر مریم خانم

دلم می بارد
گونه هایم خشک
باد
اشکم را می برد
دلم می بارد
می بارد

December 1, 2006

مرگ

پاییز فرش می کند این آسفالت های تیره را
به رنگ زرد، نارنجی، قرمز
پاییز فرش می کند این شهر را
و
کسی جارو به دست
فرش را می روبد
همه جا سیاهی است
و پاییز رفته
برف اما
نمی بارد

November 30, 2006

.

زخم می خورم از خود
که خنجر را فرو می کند
در آینه

جد

چشمانت را خش روی عینک ات
ضعیف تر کردند

من همیشه این جا نشسته ام
و تو راه خانه را گم کرده ای

ماهی

ترک می خورد حوض نقره
و ماهی
جان می دهد در تشنگی حوض

درخت

من
سیب دوست ندارم
اما
حیاط مادر بزرگ
تکه ای از بهشت بود

..

آذر که می رسد
همهء شب ها
شب یلداست
اما
تو رفته ای
و دیگر کسی آبشار گیسوانت را
شانه نمی کند

.

چراغ خانه خاموش
شب پشت پنجره
و ماهی که در آینه تکثیر می شود

November 22, 2006

هوار

نه سر به مَهر
نه سری به مِهر
با که بگویم این همه را
که هم درد بودی هم درمان
و من اینک تجسم دردم
بی هیچی درمانی
جسدی بی جان

شعر به چه کارم می آید وقتی که نیستی و هستی
کاش بودی و بودی

November 17, 2006

انسان معاصر

شعری از مرحوم بیژن نجدی

با سوراخ های میخ در کف دست
نشان چهار دندان بر گونه هایشان
هفت زخم در کف پا
انسان معاصر من
بر صندلی نشسته، به خیابان می نگرد
پس سیاه پوست می شوی
هنگام که می نگری بر خویش
در آفتاب تاریک درون طشت
سرخ پوست هستی
هنگام که می درد از هم
گوشت تنت بر خاک
زردپوست خواهی شد
در خاک سپاری خویش
آن گاه
چیزی سفید نیست
مگر استخوان تو.

November 12, 2006

غم یار

گاهی صدای تو چه دور می آید
گاهی چه دور دست من از تو
راهی به آب نیست
به ماه نیست
بی درد می رویم
به سوی هیچ
با درد می رویم
به سوی پیچ

November 4, 2006

بی رحم

دنیا می گریزد و زمان
هم چنان در پی اوست
گریزی نیست
صبری نیست
زمان بن بستی است بی هیچ راه فرار