March 31, 2002
March 30, 2002
March 29, 2002
March 28, 2002
کارتون های مورد علاقه...
پلنگ صورتی
بالتازار
خپل در باغ رويا
تنسی تاکسی دو و چاملی
باغه که توش شود و جعفری و اينا بودن...
اون گوزنه و با اون سنجابه که فيلمش رو هم ساختن اسمشون الان يادم نيست.
بقيه اش هم که يادم اومد براتون می گم.
بعد می گن چرا اين نسل همشون سياه و افسرده ان. يه کم موسيقی خپل رو توی ذهن تون مجسم کنين. يا همه همين شخصيت هارو..
راستی اون سگه چی بود که توی تيتراژ کش می اومد؟؟
پلنگ صورتی
بالتازار
خپل در باغ رويا
تنسی تاکسی دو و چاملی
باغه که توش شود و جعفری و اينا بودن...
اون گوزنه و با اون سنجابه که فيلمش رو هم ساختن اسمشون الان يادم نيست.
بقيه اش هم که يادم اومد براتون می گم.
بعد می گن چرا اين نسل همشون سياه و افسرده ان. يه کم موسيقی خپل رو توی ذهن تون مجسم کنين. يا همه همين شخصيت هارو..
راستی اون سگه چی بود که توی تيتراژ کش می اومد؟؟
March 27, 2002
يد طولايی در مبتذل کردن واژه ها،
اصلا به ترين راه برای سبک کردن کلمات، اسم ها و واژه ها همين به کار بردن مدام آن هاست. همين عام کردن آن ها، آن هم به صورتی که ..
اسم خيابان ها را ببينيد، چه راهی به تر می توان يافت برای اين که واژه ها را به زندگی روزمره کشاند و از آن جا معنای پس اين واژه ها را به زباله دانی ذهن.
حالا هم که مدتی است گير داده ايم به ملی، خودروی ملی، عروسک ملی و اين آخری باورتان نشود يا نه، اين طور شد که متوجه اش شدم!
توی دست شويی بودم که يه هو توجه ام جلب شد، سرپايی ملیSARPAEE MELLI روی يک جفت دم پايی که گوشهء دست شويی بود، اين کلمات حک شده بودند!
سرپايی ملی!
(نمی خواهد تاريخ کفش ملی را برای من ورق بزنيد که در کودکی کفش ملی پوش بودم که زيبا بود و بادوام اما حالا...)
فقط اين که چه راه ساده تری می توان در نظر گرفت برايم جالب خواهد بود.
March 26, 2002
علی کوچولو يه شعر گفته که براتون اين جا می نويسم. فکر کنم روز آخر اسفند بوده.
" روزی بود روزگاری بود
شبا مهتابی بود
روزا آفتابی بود
ستاره ها غم می زدن
غمو با آهنگ می زدن
آهنگی غم نداری
کجا چی کار داری؟
آهای باصفای دادم
گل بوته ها باز شدن
سنبلا باز شدن
آواز شدن
آواز قشنگ شدن
سه تار داريم سه تارچه
کمون داريم چه عالی
سرخ و قشنگ و آبی
قشنگ بگو
چی بگو
چی بگو و می بگو"
March 25, 2002
March 24, 2002
March 19, 2002
March 18, 2002
يكي امروز حرف قشنگي مي زد.از پيرش مي گفت و از اين كه اون گفته: عاشق ترين عاشق عالم همان حسين بوده و خواهد بود كه همه چيز را -حتي خودش را- فداي معشوق كرد.
حالا شماگير دادين كه اگه انقدر گريه كنين چه قدر بهشت به شما مي دن.
آقا اون براي خودش بود و تو هم بايد بتوني خودت چيزي داشته باشي.
همين
آدم به وجد مي ياد از اين همه عشق. نه كه زار بزنه............
حالا شماگير دادين كه اگه انقدر گريه كنين چه قدر بهشت به شما مي دن.
آقا اون براي خودش بود و تو هم بايد بتوني خودت چيزي داشته باشي.
همين
آدم به وجد مي ياد از اين همه عشق. نه كه زار بزنه............
March 17, 2002
March 16, 2002
March 15, 2002
همه را خوشی است بی انديشه يا باانديشه از تغيير فصل. از نو شدن سال، از تقويمی که سالی به سال ديگر می افزايد و من کناری ايستاده و نظاره گرم اين قرارداد را، که خود درست کرده اند و ... نمی فهمم زمان را که جز گرفتن آن چه که فقط گمان می کنی داری، چيز ديگری به نداشته هايت اضافه نمی کند.
اگر زمان را به عنوان چيزی که برای ارتباط با ديگران قبول داشته باشم ، تنها می توانم بگويم دوماه ديگر به آن زمان های گم شده ام اضافه شد. دو ماهی که می تواند از همين آخر حساب شود و من نبودم يا زمان نبود نمی دانم.
چه گونه می توانم در انتظار فصلی نو باشم آن گاه که عزيز ترينم نيست. چه گونه می توانم جوانه بزنم آن گاه که مهربان ترينم گم شده، فقط برای راضی نگه داشتن آدم بزرگ ها. شکايت نمی کنم، نه هيچ وقت شکايتی نداشته ام، اما دل تنگم، اين حق را به من بده که گاهی حرف هاي دلم را بلند بلند بزنم. برای عزيزترينم که در خوابم هم نيست. برای مهربان ترينم که ديگر به بيداری ام نيز راهی ندارد و رويايش را هم از من دريغ می کند.
من اين جا نشسته ام و به ياد می آورم بهاری را که جز عطر تو در آن هيچ نبود. بهاری را که می انديشيديم تکرار خواهد شد تا انتهای هر آن چه .... می خواهم که مهربان باشی با او که هست و دوست دارم که هميشه برای او باشی اگر برای من نبوده ای هر چند که باور نبودنت هنوز ...
من اين جا نشسته ام.
همين.
March 14, 2002
Here we are
stop by this river
you and I
underneath the sky that's ever falling down, down, down
ever falling down
throw the day
as if found ocean
waiting gale
always failing to remember why we came, came, came
I wonder why we came
you talk to me
as if from a distance
and I reply
with the impression's chosen from another time, time, time
from another time
stop by this river
you and I
underneath the sky that's ever falling down, down, down
ever falling down
throw the day
as if found ocean
waiting gale
always failing to remember why we came, came, came
I wonder why we came
you talk to me
as if from a distance
and I reply
with the impression's chosen from another time, time, time
from another time
March 13, 2002
March 12, 2002
March 11, 2002
March 10, 2002
آدم از اين که مجبور است مدام بشنود : من چه قدر خوبم که کمک می کنم.
من چه قدر ماهم و کسی نمی داند برای بچه ای عروسک هزار سال پيش مادر بزرگم را هديه دادم
من چه قدر مهربانم که هی برای خودم نوشابه باز می کنم, عُقش می گيرد. حالت تهوع بهش دست می دهد و باز ابيد بشنود اين جشن ....را
از اين که به گونه ای منعکس می شود هر چيزی که از آن جز ابتذال باقی نمی ماند . از آن که اين جام جم يا هر جم داخلی يا خارجی ديگری انگار که جز گند زدن کار ديگر و رسالت ديگری بر عهده ندارد.
دلم می سوزد برای خودم. برای ديگران و برای هر کس که جلوی اين جم وقت می گذراند. هر چند من 3تير است که جلوی هيچ جمی ننشسته ام از بس که دروغ می بافند. حالم به هم می خورد و ياد آن تصوير فلسطينی ها می افتم بی صدای اين دغل...
و باز دردمندم....
من چه قدر ماهم و کسی نمی داند برای بچه ای عروسک هزار سال پيش مادر بزرگم را هديه دادم
من چه قدر مهربانم که هی برای خودم نوشابه باز می کنم, عُقش می گيرد. حالت تهوع بهش دست می دهد و باز ابيد بشنود اين جشن ....را
از اين که به گونه ای منعکس می شود هر چيزی که از آن جز ابتذال باقی نمی ماند . از آن که اين جام جم يا هر جم داخلی يا خارجی ديگری انگار که جز گند زدن کار ديگر و رسالت ديگری بر عهده ندارد.
دلم می سوزد برای خودم. برای ديگران و برای هر کس که جلوی اين جم وقت می گذراند. هر چند من 3تير است که جلوی هيچ جمی ننشسته ام از بس که دروغ می بافند. حالم به هم می خورد و ياد آن تصوير فلسطينی ها می افتم بی صدای اين دغل...
و باز دردمندم....
گاهی همه چيز با هم می آميزد وآن وقت است که من نمی توانم بفهمم!
نه شادی می خواهم نه غم. حوصلهء هيچ کدام نيست حالا. نه وقت آن که به آمدن بهار بنگرم و نه آن که عزاداری کنم!
مرا با بهار چه کار که سال هاست سرما وجودم را تسخير کرده.
مرا با عزا چه کار که توان حرکتم نيست از بس به شکل غم درآمده ام اين سال ها.
هذيان گاهی ...
صدای پای هيچ هم نمی آيد.
نه شادی می خواهم نه غم. حوصلهء هيچ کدام نيست حالا. نه وقت آن که به آمدن بهار بنگرم و نه آن که عزاداری کنم!
مرا با بهار چه کار که سال هاست سرما وجودم را تسخير کرده.
مرا با عزا چه کار که توان حرکتم نيست از بس به شکل غم درآمده ام اين سال ها.
هذيان گاهی ...
صدای پای هيچ هم نمی آيد.
دردمندم.
جماعتی تنها دغدغه شان بازگويی لذت های شبانه شان شده. تنها دغدغه
و جماعتی نسل کشی می کنند آن سوی دنيا. با اين که من اهل سياستم يا نه کاری ندارم, اما دقت کرده ايد نسل کشی جديد توسط يهوديان را.
آدم نمی کُشند ديگر اين ها. هدف تک تيراندازهايشان را اما نمی دانم ديده ايد يا نه!
کجاست ياری گری تا ياری برساند. اين همه سازمان ملل کشک. اين همه تمدن کشک. اين همه... کشک
همه از قابيليان مانده اند برجا!
جماعتی تنها دغدغه شان بازگويی لذت های شبانه شان شده. تنها دغدغه
و جماعتی نسل کشی می کنند آن سوی دنيا. با اين که من اهل سياستم يا نه کاری ندارم, اما دقت کرده ايد نسل کشی جديد توسط يهوديان را.
آدم نمی کُشند ديگر اين ها. هدف تک تيراندازهايشان را اما نمی دانم ديده ايد يا نه!
کجاست ياری گری تا ياری برساند. اين همه سازمان ملل کشک. اين همه تمدن کشک. اين همه... کشک
همه از قابيليان مانده اند برجا!
March 9, 2002
March 7, 2002
March 6, 2002
March 5, 2002
امروز شب شعری بود در دانشگاه. بچه های رسانا راهش انداخته بودند. در آمفی تئاتر مرکزی.
رفتم.
سه تا از بچه های قديمی را ديدم. يکی اش عباس بود.
توی آمفی تئاتر فقط خاطرات بود که مرور می شد و جلوی چشمم رژه می رفت. خاطرات گروه تئاتر. ... همهء گروه ها.
دغدغه ها اما انگار عوض شده. بچه ها کار خوبی کرده بودند و کلی زحمت کشيده بودد اما يه چيزی کم بود. نمی تونم دقيق بگم چی اما يه چی کم بود. اينو فقط من نمی گم.
خيلی ها...
رفتم.
سه تا از بچه های قديمی را ديدم. يکی اش عباس بود.
توی آمفی تئاتر فقط خاطرات بود که مرور می شد و جلوی چشمم رژه می رفت. خاطرات گروه تئاتر. ... همهء گروه ها.
دغدغه ها اما انگار عوض شده. بچه ها کار خوبی کرده بودند و کلی زحمت کشيده بودد اما يه چيزی کم بود. نمی تونم دقيق بگم چی اما يه چی کم بود. اينو فقط من نمی گم.
خيلی ها...
March 4, 2002
March 3, 2002
در گذشته های دور يا آينده, مملکتی بود/خواهد, با هزار حاکم, هزاران حاکم و يک ملت, هزاران حاکم و يک ملت, يک مردم, يک نفر رعيت؛ هزار حاکم؛ هزار هزاران رای و يک ملت برای اجرا. يک بنده برای حکم رانی و هزاران هزار پادشاهی که هر کدام محکومی و هر کدام رعيتی می خواستند برای زندان های خالی خود و ...
حکايتش خسته ام می کند بس که بارها گفته ام آن را, خود تصور کنيد مُلکی را با هزار حاکم و يک محکوم, يک رعيت, يک عامی
حکايتش خسته ام می کند بس که بارها گفته ام آن را, خود تصور کنيد مُلکی را با هزار حاکم و يک محکوم, يک رعيت, يک عامی
Subscribe to:
Posts (Atom)