September 10, 2006

سمند


از 35سال پیش که دیپلمش را گرفته در جاده هاست. کامیون, اتوبوس و چهار سال است که تاکسی(خارج شهر-بین شهری) دارد. یعنی حدود 53 سال سن دارد. یک سال است که ازدواج کرده و تشکیل خانواده داده. مسافران سه دختر و یک پسر هستند. یک دختر جلو. دو دختر و پسر هم عقب. سرعت ماشین از 80 بیش تر نشده. یکی از دخترها از سبقت هایی که می گیرد ترسیده و بهش تذکر می دهد لطف کند و کمی آرام تر براند که حرف هایش شروع می شود. از خاطراتش می گوید و این که در این 35 سال یک تصادف هم نداشته. از آلمان می گوید و سفرهای خارجی که رفته. و درد دلش باز می شود که در این مملکت راننده ارج و قرب ندارد. می گوید در یکی از سفرهایی که به آلمان داشته به روزهای تعطیلی آن ها خورده و جلوی کارخانه با دو راننده دیگر بساط چای و پتو راه انداخته اند که پلیس آمده و چیزهایی گفته که نفهمیده اند و خلاصه آخر سر در کارخانه را باز کرده اند و این ها را فرستاده اند داخل و اتاق و آشپزخانه و حمام در اختیارشان گذاشته اند. برای شان عجیب بوده این کار و بعد از تعطیلات فهمیده اند که خانومی آلمانی به پلیس زنگ زده که شوهرش راننده ترانزیت است و این رسمش نیست که راننده ها جایی برای استراحت نداشته باشند و ... این ها را می گفت که یعنی آن ها قدر می دانند و این جا کسی قدر نمی داند. بنده خدا انگار یادش رفته بود کجا زندگی می کند.

2 comments:

Anonymous said...

همان خاكستري باشي نوشته هايت بيشتر به دل مي نشيند ننه شهرزاد

جواد رف said...

قدر منو که عمرا کسی ندونست! گذشته از این به نظرم این ماجرا تسلسل وار ادامه پیدا می کنه. یعنی همون آقای راننده که می گه قدرش رو نمی دونن خودش شروع می کنه با قدر نشناسی از بقیه انتقام بگیره. . الی آخر. خلاصه بد جوریه که همه می خوان قدرشون دونسته بشه.این شاید علامت اینه که مابد جوری مغروریم. یه خورده تواضع برای همه مون لازمه.