Showing posts with label خواب. Show all posts
Showing posts with label خواب. Show all posts

April 30, 2008

به روزرسانی امکانات بیدار خوابی

توانایی جدیدی به خواب هایم اضافه شده:
در خواب و بیداری هایم که این روزها زیاد شده و عملا نمی فهمم که خوابیده ام یا نه! خوابِ نوشته های ننوشتهء دوستانم را می بینم. خواب مطالبی که انگار در ذهنتان باشد و کلنجار بروید که بنویسیدش یا نه
پررنگ ترین ها مجرد و قلنبه و علیف و علیع هستند
گفتم که گفته باشم

October 14, 2007

ناخودآگاه

زندان بود و تو بودی و من که به همان زندان آوردندم. آرام بودی، آرام تر از همیشه. اتاق من و تو یکی بود و عجیب این که من می توانستم در کلاس هایم شرکت کنم. رفته بود. گفتی و گفتی و باز مادرت بود که سایه اش را می دیدم.
خواب بودم، دی شب خواب دیدم
خواب زندانی که زندانی هایش ما بودیم

August 27, 2007

خواب

گاهی خوابی می بینی و می دانی در زندگی هم کسی نیست که پشتت باشد. یعنی به کسی نمی شود تکیه کرد و این جاست که فرو م ریزی.
حکایت این روزهای من جز این لوگوی تازه نیست.
می دوم و هم چنان مسکوت مانده هر آن چه که باید.
دی شب پدر بزرگ و مادر بزرگ و دایی را دیدم. اما از تو خبری نبود. خواستم بروم جلو و بپرسم از ... من چه خبر، جراتش نبود.
هنوز وقتش نرسیده که پیدا شوی؟

January 31, 2007

قتل عام

خانه ای روستایی بود شبیه فیلم های شرقی. اروپای شرقی. اما ساکنینش فارسی حرف می زدند و من شاهد ماجرا بودم.
به زور می خواست عروسی کند. پسر خود شیطان بود و پدر ناراضی. پدر خواست آیه ای از قران بخواند و پسر نمی گذاشت کلمهء آخر را بخواند انگار که طلمسش با آن باطل می شد.
صحنهء بعد صحنهء قتل عام خروس ها بود توسط دختر . یک سری مفتول فولادی دستش بود . سر مفتول را خم می کرد و به سوی خروس ها نشانه می رفت. میله را می کشید و گردن خروس کج می شد. انگار که این گونه اعتراض خود را نشان می داد.
من شاهد این قتل عام بودم. خواهرش فریادزنان آمد که برادر کوچکتر در راه مرده. خفه شده بود و اعضای خانواده تک به تک می افتادند روی زمین و گلویشان را می گرفتند. می مردند. به دنبال آن کلمه بودم در خواب که بگویم. شاید طلسم باطل شود. دختر عجیب سنگدل بود. فقط نگاه می کرد. از ترس قالب تهی کردم. از خواب پریدم ولی مطمئن بودم که نصف جانم از پاهایم در رفته است. تا خود صبح پاهایم تکان نمی خورد. جان نداشت. هنوز هم سنگین هستند پاهایم.

December 31, 2006

کابوس

یا زیاد خواب نمی بینم یا چیزی از خواب هایم در ذهن فراموش کارم نمی ماند.
کسی آدامس هایم را تکه تکه می کرد و من هی می گفتم آدامس هایم را بده
بیدار شده بودم ولی هم چنان تکرار می کردم:
آدامس هایم را بده.
موش مرده ای را با دست گرفته بودم و به عنوان دستمال استفاده می کردم جاهایی را که تمیز بود با موشی خونی تمیز می کردم!
این یکی خواب بود یا کابوس نمی دانم هنوز کامل خوابم نبرده چشم هایم را که می بستم موش در دست هایم بود. چشم هایم را که باز می کردم، خبری از موش نبود.