February 18, 2007

پنجه

با مجله هایی که به درد نمی خوردند پاکت درست می کرد. پاکت ها را جمع می کرد و به پیرمردی دست فروش می فروخت.
وقت هایی که به خودش قول می داد پول تو جیبی نگیرد و روی پاهای خودش بایستد، از این کارها می کرد.!
دخترک همیشه مغرور بوده و حالا پاکت درست کردن به دردی نمی خورد.

3 comments:

Anonymous said...

آری...
آنقدر مغرور هستی
که
کوهی بسازد از تو
غولی بسازد از تو
غولی که
هیچش نیست
و
حتی
پنجه هیچ ستاره گمشده ای
تن سنگی و
و برفیش را
آب نخواهد کرد...
اه که چقد تلخ می کند
خاطرات تلخ
این دلتنگیم را

امین بلاگدونی said...

شهرزاد عزیز سلام -من اولین باره اومدم به وبلاگت...هنوز پستت رو نخوندم اما آرشیو هات رو یه نگاهی انداختم..بکار ما میاد!!کارمون چیه؟مچ گیری...شوخی کردم!!!آقا ما با یه روش جالب وبلاگ ها رو به بقیه معرفی می کنیم...به نظرم شما گزینه ی بعدی باشید...چون آرشیو حجیمی دارید که کار مارا راحت می کند و راحت می توانیم شما را به بلاگر های دیگه بشنا سونیم!!وقتی در موردتان نوشتم از همین راه به شما خبر می دهم....لطفا شما هم ما رو در شناسوندن به بلاگر های دیگه کمک کنید

z8un said...

خیلی خوشم اومد از وبلاگت و همینطور از کار انسانی( خریدن عیدی برای بچه‌های کار)
من با بعضی از بچه‌های کار آشنا شدم.
پرویز پسری که برای استقبال شیرین عبادی اومده بود و آکاردئون می‌زد و گاهی با خواهر و برادرش دم پارک دانشجو و پارک شهر کار میکنه...


چرا ارور می‌ده؟ اصلا انگار اینجا نمی‌تونم کامنت بگذارم.