این پایین اما در این شب تاریک و طوفانی کسی با لباس نارنجی برگ ها را جارو می کند، کاش درختی نشکند
...
برای کمک به بچههای مرودشت و برای پیگیری وضعیتشون به این سایت مراجعه کنید که داره سعی میکنه اخبار تازه از وضعیت بچهها و چگونگی درمان و کمکهاتونرو به صورت مدون و بهروز، یکجا جمع کنه و به اطلاع همه برسونه.
لطفا برای دریافت شماره حساب یا کسب اطلاع از چگونگی کارهای انجام شده به همون سایت مراجعه کنید که هم وبلاگ ما به شلوغکاریها و آشفتهگوییهای خودمون برگرده و هم شما هی بین سایتها و وبلاگها سرگردان نباشید و هم بچهها اطلاعات درستی از نحوه همکاریهای شما داشته باشند.
بچه های خارج از کشور و داخل کشور که میخوان کمک نقدی کنند ایمیل بزنن تا شماره حساب رو بهشون بدیم
اول از همه از همهء دوستان که می خواهند کمک کنند ممنونیم
دوم این که دوستان خارج نشین کمی صبر کنند که راه خوبی برای انتقال پول به ایران پیدا کنیم
( یکی از روش ها این است که از طریق شعب بانک های ملی و صادرات که در فرانسه و آلمان هست پول به ایران منتقل شود. دومی بانک پارسیان است که ظاهرا بعضی از بانک های خارجی با این بانک مشکلی ندارند و سومی هم اعلام سه شماره حساب در آمریکا، کانادا و اروپاست که بعدا به روش های شخصی تری پول به ایران منتقل شود)
سوم این که یکی از دوستان من در شیراز قرار است این هفته به این مدرسه برود و از چند و چون کارهایی که تا به حال برای این بچه ها شده گزارشی بدهد تا بعد من بروم.
چهارم این که فردا با یکی از دوستان روزنامه نگار قرار دارم که ببینیم چه کارهایی می شود کرد.
پنجم این که آخر هفته اگر بشود با یکی از اعضای شورای شهر تهران حرفی بزنم و ببینم وقتی می توانند برای لبنان از بودجهء شهرداری تهران هزینه کنند! آیا برایشان امکان این هم هست که برای کودکان خودمان هم کاری بکنند یا نه.
ششم این که تا به حال دوستانی که تماس گرفته اند فقط در جهت کمک مالی اعلام هم کاری کرده اند. کسی نیست که دکتر یا روانشناس باشد یا جراح خوبی بشناسد؟
نامهء رییس یکی از قبایل سرخ پوستی به سال 1825 میلادی
رییس جمهور در واشنگتن نامه ای نوشته و طی آن خواستار خرید زمین ما شده است. اما چگونه می توانید آسمان را و زمین را بخرید یا بفروشید؟ این فکر برای ما عجیب است. اگر ما صاحب تازگی هوا یا درخشندگی آب نباشیم چگونه می توانید آن را خریداری کنید؟
هر پارهء این زمین برای مردم من مقدس است، هر برگ سوزنی درخشنده کاج، هر ساحل شنی، هر مهی در جنگل های تاریک، هر مرغزاری و هر حشرهء وزوزکننده ای. همه این ها در خاطره و تجربهء مردم من مقدس اند.
ما شیره ای را که در گیاهان جریان دارد، به اندازه خونی که در رگ هایمان جاری است می شناسیم. ما پاره ای از زمین هستیم و زمین پاره ای از ماست. گل های عطرآگین خواهران ما هستند. خرس، گوزن و عقاب بزرگ، برادران ما هستند. یال های صخره ای، شادابی مرغزاران، گرمای بدن اسب و انسان همه به یک خانواده تعلق دارند.
...
زمزهء آب، صدای پدرِ پدرِ من است.
رودخانه ها برادارن ما هستند. آن ها عطش ما را فرو می نشانند. بلم های ما را به حرکت در می آورند و به کودکانمان غذا می دهند. پس باید با رودخانه ها همان قدر مهربان باشید که با برادرانتان.
... به یاد داشته باشید که هوا برای ارزشمند است، که هوا روح خود را با زندگی قسمت می کند و زندگی را ممکن می کند. باد که نخستین نفس را به پدربزرگ ما ارزانی داشت، آخرین آه او را نیز دریافت می کند...
آیا آنچه را که ما به فرزندان مان یاد داده ایم شما نیز به فرزندانتان یاد خواهید داد؟ این که زمین مادر ماست؟ و هر اتفاقی برای زمین بیفتد، برای همهء فرزندانش نیز خواهد افتاد؟
...
سرنوشت شما برای ما یک راز است. هنگامی که ... و چشم اندازهای تپه های زیبا را سیم های سخن گو لکه دار کنند چه اتفاقی خواهد افتاد؟
...
هنگامی که آخرین سرخ پوست با خلق و خوی بیابانی اش از میان برود و خاطره اش فقط سایه ابری باشد که از فراز مرغزار گذر می کند، آیا این ساحل ها و جنگل ها هم چنان در این جا خواهند بود؟ آیا چیزی از روح مردم من باقی خواهد ماند؟
....