May 2, 2012

برگرد

ابر سفید کوچولو، گم شده در میان ابرهای سیاه
گریزی نیست از این حجم تباهی، جز آن که تا دیر نشده، چشمانش را بگشاید و راه آسمان آبی در پیش گیرد

April 25, 2012

مرگ در می زند

به تعبیری درست بود نگاه ات به اتمام راه، از این که چونان پدر جوانمرگ خواهی شد.
جوانمرگ شدی به همان سن و سال، اما به دست خویش، به زیر خاک نرفتی، لیک آلوده شدی به دنیایی که خود را از آن نمی دانستی.
آلوده به چیزی که خود را بی نیاز از آن می دانستی و آن را حقیر.
کاش زنده شوی دوباره، چنان که بودی.

April 20, 2012

اردی بهشتی

شاید به افسانه بماند، چون افسانه های دور، این که چنین در تو غرقه ام و نمی بینی. این که اضطراب هایت اضطراب من است، خوش ات، خوشی ام و نگرانی هایت نگرانی های من.
این که وقتی در این شهر نفرین شده نفس نمی کشی، قلبم تنگی می کند و نفسم می گیرد.
چنین یگانه نبوده ام با کسی،چنین یگانه نخواهم شد.
تو فقط برگرد
زمین زنده می شود و من به یاد تو، می پوسم زیر زمین

April 17, 2012

سبب

همه جهانم
ز من نهانم
کجای دنیا
رَوی ندانم

April 15, 2012

خشانت

تابستان تکلیفش از همان ابتدا روشن است، داغ است، می سوزاند، به سادگی می گوید که گرم خواهد بود، می گوید مراقب خودت باش، اگر نزدیک شوی، شاید بسوزی.
بهار اما درِ باغ سبز نشان می دهد، می گوید بیا به آغوشم ببین چه مطبوع ام من! درخاتن بیدار می شوند و در آرزوی آغوشِ بهار جوانه می زنند، شکوفه می کنند، گل می دهند و به ناگاه بهار وحشی می شود، عنان از کف می دهد و به ضربه ای هولناک تمام برگ های تازه را از شاخه جدا می کند، گل ها را سر می زند، شکوفه ها را ناکار می کند و بعد آرام می نشیند به تماشا، انگار که وحشی نبوده هیچ وقت!!
تمام لاله ها را تگرگ بهاری امروز سر بریده بود، برگ ها را جوان مرگ کرده بود  و یاس ها سنگفرش خیابان شده بودند.
بهار وحشی است، پر از خشونت
....

April 12, 2012

شعف هم به دروغ نام من است

دی روز نامه را داد دستم، آقای کافه چی همیشگی که دو سال است به کافه شان سر نزده ام و یکی از بچه هایی که همیشه در آن کافه می دیدم، برایم چند خطی نوشته بودند، داده بودند دستش که برساند به من.
در من کسی به اشتباه زندگی می کند، شخصیتی تقلبی که دیگران را فریب می دهد. کسی که دوست داشتنی است و دیگران دلتنگش می شوند.
من اما او نیستم.

April 8, 2012

دوستیدن

عزیزی یک بار حرف قشنگی زد:
"دوست داشتن وقتی درست است که تو کسی را همان گونه که هست دوست داشته باشی، نه آن که مدام ایراد بگیری و بگویی من قلانی را این طور اگر باشد، دوست دارم، یا فلانی دوست داشتنی است اگر...."
دوستیدن قالب نیست، اگر کسی را دوست می داریم با همه کم و کسری هاش دوست بداریم، نه که خط کش بگذاریم و قالب، وگرنه که برویم کسی را پیدا کنیم که اندازه قالب ما باشد و او را دوست بداریم.

تحقیری که در چنین دوستی هست، در دشمنی و بی تفاوتی نیست.

April 3, 2012

دوباره می نویسم؟

دوستی ها هستند، کم رنگ نمی شوند حتی با دوری ها، دوستی را وقتی احساس می کنی که دستی دستت را محکم می فشارد و نگاهی از آینده ای گذشته خبر می دهد، نگاهی پر از مهربانی.‏
این ها را نمی خواستم بنویسم، وقتی تصمیم به باز کردن دوباره این صفحه کردم، چیز دیگری در ذهنم بود، اما به لحظه ای دود شد، تمام آن چه می خواستم بنویسم، مهم نیست اما، مهم نوشتن است، مهم بودن در میان کسانی است که برای لحظاتی تو را دور می کنند از واقعیت های آزاردهنده اطرافت، مهم چیزی است که تو را وصل می کند به تمامی آن چه که داشته ای و حواست نبوده به تمام داشته هایت، حتی همین حالا که می نویسی، حواست نیست؛ ولی شاید با نوشتن دوباره و دوباره به یاد بیاوری و تلاشت را بکنی برای به دست آوردن تمام آن چه داشته ای و قدرش را ندانسته ای، پروانه کوچک دوستی یا فراموشم نن آن یکی دیگر، همه از آنِ توست.‏
پایان ندارد
....

February 16, 2012

همزاد؟

زن روزهای ابری انگار که من است، هر بار که می نویسد، هر روزی که باشد، انگار کن که لحظه های مرا نوشته. تلخی ها، خاطرات و احساس مرا.‏
اگر همزاد نیستیم، این همه تشابه از کجاست؟

December 13, 2011

نامه به رهبر

سلام
یادم هست کودکی بیش نبودم که یک بار برایتان نامه نوشتم، در عالم کودکی گمان می کردم که می توانم در جنگی که کشورم را روز به روز ویران تر می کند، شرکت کنم و کمکی باشم در جبهه های جنگ، آن وقت ها شما رییس جمهور کشور بودید و نامه ای از رییس دفتر شما برایم آمد که نوشته بودند ما باید به آبادانی کشور فکر کنیم و سرمایه های فردای ایران هستیم و نیازی به حضورمان در جبهه های جنگ نیست!‏
حالا اما سال ها از آن روزهای جنگ می گذرد و متاسفانه شاهد ویرانی روز به روز کشوری هستیم که روزی به آبادانی آن فکر می کردیم، اما داستان این خاک عجیب ظاهرا جای دیگری رقم می خورد. کودکی که روزی قرار بود آینده کشورش باشد، امروزه روز در خیابان های همان وطن به دست کسانی که خود را فدایی شما می خوانند، مورد تعرض و سوال و جواب قرار می گیرد و مواخذه می شود. کسی که هم نسلانش آواره آن سوی مرزها شده اند و در خاک دشمن!! زندگی آسوده و امنی دارند، اما نمی توانند دل از خاک مام میهن برکنند و همیشه نگران هستند و به این امید که روزی بتوانند باز در وطن خویش مسکن گزینند، کسی که نرفت تا به زعم خویش بتواند گرهی از گره خاک خویش باز کند و طعم عزت و سرفرازی را در وطن خویش بچشد.‏
کاش حداقل الان هم رییس دفتری داشتید که اگر خود فرصت ندارید تا به نامه هایتان پاسخ دهید، ایشان چند خطی در جواب نامه های مردم می نوشتند و حرف های مردم را بی پاسخ نمی گذاشتند. کاش یک بار در همان روزهای شلوغ 88 مثل وقت هایی که به کوه های اطراف تهران می رفتید، قدم رنجه می کردید و از نزدیک می دید که چه خبر است و از نزدیک می دید که معترضان آن روزها مشتی خس و خاشاک نبودند، که مردم همین سرزمین بودند که معترض بودند به تقلبی سراسری و نگران بودند، نگران همین روزهایی که متاسفانه خیلی زود سر رسیده و کشورشان را مهجور و فاسد و غریب در دنیایی رها کرده که تمام کشورهایی که شاید سی سال پیش الگویشان این بود که روزی هم چون ایران شوند، مدت هاست از این کشور پیشی گرفته اند. کاش می دید که در تمام رتبه بندی های جهانی جزو پایین ترین کشورها
هستیم و اگر جایی رتبه بالایی داریم، شک نکنید که جز فساد اقتصادی و اعتیاد و بدبختی نیست.‏
شما که جنگ را تجربه کرده اید و می دانید که جنگ جز بدبختی و آوارگی نسل های پی در پی نیست، کاش سیاستی در پیش بگیرید که جلوی جنگ طلبان را بگیرد و مانع حمله قدرت های بزرگ دنیا بر این خاک مظلوم شود، خاکی که شاید بتوان به جرات گفت هنوز زخم های جنگ های قبلی اش التیام نیافته. جانبازان و خانواده های شهدا، خطه جنوب و کردستان آینه خوبی هستند بر این مدعا

این نامه بدون هیچ ویرایشی برای شما نوشته می شود و در ادامه نامه های آقای محمد نوری زاد است که از دوستداران شماست و هنوز بر این باور دارد که ایران می تواند دوباره سرای امید باشد
به امید ایرانی آزاد و آباد

September 27, 2011

سبب

بود آیا؟

June 29, 2011

اعصاب ندارم

شاید این چیزهایی که می نویسم هیچ ربطی به من نداشته باشد. شاید خودم یک روزی مثل شما بودم یا یک روزی مثل شما بشوم. اما هنوز این را نفهمیده ام که در زندگی چه چیزی بیش تر از چه چیزی می ارزد؟ چه چیزی وزنش سنگین تر است؟
بیش تر می خواهم داد بزنم. بیش تر می خواهم هوار بکشم. یا نه آرام باشم و ساکت و ببینم تا کی این داستان ادامه خواهد داشت؟
می خواهم بدانم این که مادر و پدری ، مادر تنهایی، پدر تنهایی، اصلا بگیر یک نفر که هیچ نسبت خونی با شما ندارد ولی دوست شماست، دل تنگ می شود از دوری تان، غصه می خورد، افسرده می شود و به جنون می رسد، ارزش آن همه دکترا و پست داک و کوفت و کار خوب و امنیت اجتماعی فلان را ندارد؟
این که کسانی هستند که برای دیدن شماها بال بال می زنند و شما از آن دور برایشان غش و ضعف می روید، ولی برایتان آمدن به ایران چیزی است در حد این که به جهنم پا بگذارید یعنی چه؟
این که همه بروند و از این جا فرار کنند که زندگی بهتری داشته باشند یعنی چه؟ آیا کسی نباید باشد که این جا را کمی بهتر کند؟ حداقل برای پدر و مادرش در حد یک عصر جمعه؟
نمی دانم این متن قرار بود آرام باشد و احساسات شما را کمی غلغلک دهد که شاید به این فکر کنید که سالی یک بار دیدن خانواده هایتان شاید خیلی هم بد نباشد، اما شد متنی پر از داد
اگر کسی را آزار دادم بگذارد به پای آن که مادرش/پدرش/دوستش/فامیلش شاید کمی آزار دیده باشند از دوری اش

June 3, 2011

تاریکی

تاریکی می پراکنند و کینه
این حجم کینه کجا سر باز خواهد کرد؟
کسانی را می بینم که جزو آرام ترین آدم های این مملکت بودند و حالا جز به راه های خشن فکر نمی کنند؟ چرا کاری می کنند که همه به خون هم دیگر تشنه باشیم؟
چرا پیرمرد ملای مسجد فریادزنان و تحقیرکنان از مسجد خارج می شود. جماعتی را تحقیر می کند که آرام ایستاده اند و می خواهند فاتحه ای بخوانند؟
متحیرم از این حجم کینه که بازتولید می شود.‏
از چه روزی ختم گرفتن در مسجد کاری غیر قانونی شده، که برای رفتن به مراسم ختم بگیرندت و بعد امضا بگیرند که در مراسم ختم غیرقانونی شرکت کرده اید؟
شاید سکوت بهترین راه باشد برای این حجم از سوال که در ذهنم می چرخد و گرداب می شود و مرداب می شود و تاریکی را ایا پایانی هست؟

April 18, 2011

سبب2

دست ها را دوست داشتی، انگشتانی کشیده و کف دستی استخوانی و بزرگ
دست ها شاید بیش از هر چیز دیگری شاهد نبودت هستند، دست هایی که دوستشان داشتی و هنوز باور نمی کنند، کسی نیست که نوازششان کند.‏
دست ها تاب دوری ات را ندارند و پیر می شوند.‏
دست هایم پیر می شوند.‏

April 1, 2011

تسلی

همان طور که فرزند برای پدر و مادر تا همیشه کودکی بیش نیست، پدر و مادر هم همیشه عزیزند به هر سنی که باشند، نبودشان و بیماری شان توان فرسا.‏
سخت است تسلیت گفتن به کسی که می توانسته در آخرین روزهای زندگیِ پدر، کنارش باشد و نگذاشته اند.‏
مرا هم در غم از دست دادن پدرت شریک بدان ای میر بزرگ
پوشه سبزت که هنوز یادت هست؟

February 20, 2011

یک اسفند

خاطره از پای در می آورد
روزهایی که می آیند، همه پر از روزهای رفته اند. پر از خاطرات روزهای رفته و این از پا می اندازد جسم و روحت را
یاد و هر آنچه از دیروز است انسان را بیمار می کند
امیدی که نیست کاش باور هم بود تا توان تحمل این روزها هم بود.‏
هشتاد و نه سال بی تقویم بود برای من ، نمی دانم تا چه سالی بی تقویم بی خواهم ماند
پاک کنی آیا نیست؟

February 16, 2011

غصه

خالی ام از هر احساسی
پرم از اندوه
دفتری بسته شد
و من نمی خواستم این گونه باشد
باور نمی کردم این بی رحمی را از کسی که جز مهربانی و آرامش نبوده
غم بیداد می کند و نمی دانم دوباره توان برخاستن خواهد بود یا نه
پرم از اندوه

February 10, 2011

تعریف؟

اندوه کلمه ای است نسبی، شادی نسبی است، همه چیز زنگانی نسبی است، فاصله نسبی است.
هر چیزی را که بخواهیم اندازه بگیریم در قیاس با چیز دیگری معنا پیدا می کند و تعریف می شود.
گرما، سرما، روشنایی، تاریکی همه نسبی اند.
کسی که از سرمای -10 به اتاقی با دمای -0 وارد می شود، آن جا را گرم و امن پیدا می کند.
رنج کسی که برای همیشه دو پای خود را از دست داده است، بیش از کسی است که یک پای خود را از دست می دهد و او را خوش بخت می بیند که هنوز یک پا دارد!
شادی کلمه ای است عجیب و با مفهومی عجیب تر. کسی که قسمتی از عمرش را در زندان و با کار اجباری گذرانده باشد، حتما تعریف دیگری از شادی دارد. اصلا مگر شادی قابل تعریف هم هست؟!
آزادی نسبی است.
همیشه چهارچوبی هست برای محدود کردن آزادی، برای کسی که پشت میله هاست و کسی که نیست، آزادی معنای متفاوتی دارد.
کدام کلمه یا حالت را می توان به طور کامل بدون هیچ نسبیتی تعریف کرد؟
دوستی هم نسبی است، دوست داشتن هم.
ما در دنیای کلمات نسبی و بدون معنای مطلق زندگی می کنیم. ما در دنیای حالت های نسبی زندگی می کنیم و هر کس تعریف های منحصر به فرد خود را دارد.
تصویری که هر کس از هر کلمه دارد برای خودش با معنی است و برای دیگری بی معنی.
ما قراردادها را به وجود آورده ایم و از طریق آن تعریف ها را به هم نزدیک کرده ایم، اما در حقیقت هیچ تعریفی کاملا منطبق بر تعریف دیگری نیست.
جهان پدیده ای است نسبی و هیچ چیز کلی وجود ندارد.

*این را خیلی سال پیش نوشته ام

کلمه

شب
باش
شام
مرد
رام
زاد
باد
شهر
ماد
دام
بار
ابر
راز
راش
هرم
راه
ماه
شب
.....

رسم دزدی و قافله داری

دزدها در کمین قافله می نشستند، قدیم ترها این گونه بود. بین دزد و قافله پیوندی نبود.‏
حالا اما دزدها، شیک شده اند، در کمین کسی نمی نشینند، پوستین دوستی می پوشند و می آیند در خانه ات، چشم که باز می کنی، نه از خانه خبری هست، نه از هیچ.‏
دزدهای امروزی، عشقت، خانواده ات و دوستانت و هر آن چه تو می توانستی بخشی از آن باشی، را می دزدند، دزدهای امروزی به اسمت هم رحم نمی کنند.‏

February 3, 2011

غم

چرخ چرخید و باز پانزده بهمن شد جمعه.‏
جمعه ای که تو را از من گرفت و من بی ان که بدانم در سالن سینما یخ زدم، درست همان زمانی که تو سرد می شدی.‏
خیلی گذشته است از آن جمعه شوم، از آن لحظه ای که به ظاهر دیگر نبودی، من اما هنوز باور نکرده ام، من هنوز از آن کلمه شوم استفاده نمی کنم، فکر می کنم رفته ای جایی که بویت را کلاغ ها هم نیاورند( یادت هست وقتی اذیتت می کردیم، می گفتی روزی خواهی رفت، جایی که حتی کلاغ ها هم خبری از آن نداشته باشند) ‏
حالا من نشسته ام تنها، رو به روی این صفحه شیشه ای، می نویسم و اشک می ریزم و هیچ کس نیست که اشک هایم را پاک کند،‏ می دانم که روزی کلاغ ها خبری از تو برای من خواهند آورد، فقط کاش دیر نکنند و غار تنهایی مرا گم نکنند.‏
دلم برات تنگ شده مامان

January 29, 2011

شب

باران می بارد
اما؛
لب های من به خشکی کویر لوت
در حسرت،‏
ترک می خورد.‏
و می ترسم
که دیر بیایی

January 27, 2011

؟

می خزم درون غار تنهایی
استقبال می کنید
تنهایی اما ذهن مشوش و درگیر  را چاره نیست
تنهایی هیچ وقت چاره نیست

January 22, 2011

تمام آنچه داشتیم

Who cares about common,
common is boring,
I like being with you,
you made me better,
hopefully, I made you better,
all we had was uncommon
and
I've never been happier.

January 19, 2011

فراموشی

خواب می بینی
خواب نمی بینی
رنگ ها را می بینی
رنگ ها را لمس نمی کنی
زندگی حتی خاکستری هم نیست
و خواب کابوسی است که شب و روزِ تاریک را به هم پیوند می زند.‏

January 5, 2011

سلام

دریغا که دریغ می شوم از یک کلمه، کلمه ای که دوای دو روز این درد بی درمان است

December 30, 2010

تاریکی

پیرمرد نشسته بود سر گیشا، رد شدم و دوباره برگشتم، خودش بود، پدر زینب، همان دختری که چند سال پیش به کمک دوستان ایران چریتی چشمش عمل شد. ‏
پیرمرد تنها نشسته بود. سلام کردم، مرا یادش بود، خوش حال شد،حال زینب را پرسیدم گفت شوهر کرده، گفتم چه زود؟ گفت دیگه چهارده پانزده سالش شده، داماد برادرزاده اش است، گفت چند باری زنگ زده ایم کسی جواب نداده، شماره را برایش نوشتم تا زینب زنگ بزند. حال پسرک را پرسیدم که آن موقع خیلی کوچک بود، بغض گلویش را گرفت، گفت: رفت. نمی دانستم چه کنم، پل گیشا بر سرم آوار شد، فالی خریدم و آمدم خانه.‏

December 29, 2010

کیف

همه جور کیفی دارم. از کیفی که فقط توش می شه چهار تا سکه گذاشت تا کوله ای که بتونی خودت رو هم توش جا بدی.‏
بیش تر این کیفا کادو بودن از طرف کسایی که منو دوست دارن. کیف هایی که خودشون درست کردن یا واسم خریدن.‏
هر کدومشون هم یه جورایی شبیه خودم هستن، بیش ترشون بداخلاقن، بعضی هاشون، مهربونی هاشون و قشنگی شون قایم شده توی خود کیف و بیرونش ساده است، مثلا یکی شون هست که یه کیف خیلی ساده از پارچه کرم رنگه که از بیرون مثل ساک خرید مادربزرگاست، ولی توش چن تا جیب داره که روی هر کدوم یه چیزی گلدوزی شده، قاصدک، سرو، کفشدوزک، کسی که اینو برام دوخته می دونه که من چه قدر کفشدوزک دوست دارم، تا همین الان فقط دو نفر بودن که می دونستن من چه قدر کفشدوزک دوست دارم، ولی حالا همه شما می دونین.‏
یکی شون نمدیه، یه خرس مهربون دارم که برام از اون سر دنیا برام خریده آورده، همونیه که توش فقط چهار تا سکه جا می گیره. یکی شون چرمیه و خیلی متشخصه، شبیه منه وقتی سعی می کنم کفش پاشنه دار بپوشم و شلوار اتو زده و بارونی مارک دار!‏
...
راستی یادم رفت بگم، من ولی هیچ وقت کیف لوازم آرایش نداشتم، آخه لوازم آرایش هم ندارم.‏

December 25, 2010

سبب

حرشع که گم شد، دیگر باران نبارید، همه جا خشک و بی آب و علف، خشک سالی، سرگردانی.‏
روزی سبب، پیدایش شد.چمدانی در دست و به دنبال شعف می گشت، تمام کوره راه ها را آمده بود تا شعف را پیدا کند و حالا رسیده بود به جایی که شعف نشسته بود در گوشه ای و مات بود از این همه بی سالی، این همه بی ابری‏.‏
سبب دست شعف را گرفت و برایش امید به ارمغان آورد، آن ها به انتظار باران نشستند و باران بعد از سال ها بارید. شعف دوباره جان گرفت و صدای آوازش درختان را بیدار کرد، همه جا سبز شد و باران باز بارید و صدای ساز آمد، صدای نی چوپان، تار عاشیق و هر آن چه از زیبایی بود. ‏
گذشت و گذشت و باغ ها به میوه که رسیدند، نخی نامرئی دور سبب پیچید، پیچید و پیچید و پیچید تا سبب گم شد، باران بند آمد و سرگردانی راه به آشیانه شعف پیدا کرد. نخی سبب را برد و شعف گم شد.‏
از آن روز همه در شهر پی شعفی می گردند که بی سبب گم شد و آسمان ترک خورد هم چون ترک های بیابانی بی آب و علف.‏
آخرین بار شعف را دیده بودند با چمدانی در دست بدون کلید
پ.ن: داستان حرشع را در ارشیو می توانید پیدا کنید

December 21, 2010

فال من

خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پيشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه تریاک انداز
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز

شاهد:‏
ای سروباغ حسن که خوش می روی به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

فال تو

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد / نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم / که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال / رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز /در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل / توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری / غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ / چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
شاهد:
کی شعر ترانگیزد خاطر که حزین باش
یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد

December 13, 2010

مرگ باور

خیلی قدیم ترها، خیلی خیلی قدیم ها آدم ها که می مردند، همه اسباب و وسایلشان را از طلا و جواهر گرفته تا سماور و بقچه و گاهی حتی هم سر و وابستگان را با او دفن می کردند.‏
اطرافیان چیزی نداشتند که خاطره آن آدم را در ذهنشان زنده کنند، نه صدایی، نه تصویری، نه هیچ شئی کوچک بی مقداری.‏
حالا اما تکنولوژی پیش رفت کرده، کسی می میرد یا می رود که برای همیشه رفته باشد، اما صدایش هست، تصویرش هست، فیلمش هست، با صدایش کلیپ می سازند و خون به جگر می کنند حتی آن هایی را که این آدم را از نزدیک نمی شناختند. تصاویرش را هر روز برایمان پخش می کنند تا باور می کنیم این همان دوست گم شده ماست که در زندگی ندیده ایمش. درد نفوذ می کند روی دردهای داشته و نداشته ات. غصه تلنبار می شود و هیچ راه خلاصی نیست.‏
آدم های قدیم از این لحاظ روان درمان تر برخورد می کرده اند، چند روزی داغدار را رها می کرده اند در بیابان یا چادر یا هر جا که خانه شان بوده و بعد طرف چیزی نداشته که به آن بیاویزد که بیایید من راست می گویم که چنین کسی در زندگی ام بوده، مادرم بوده، هم سایه ام بوده، دوستم بوده، کم کم خودش هم باور می کند که انگار کسی نبوده.‏
حالا اما خلاصی نیست از این نبودن ها، مرگ ها، خاطره ها،‏
این هم یک تصویر است که ما را رها نمی کند
این ها را نگفتم که چنین نکنید که خودم بد تر از شمایم. این ها را گفتم فقط در مقایسه با روان درمانی های امروز و دی روز. دی روز خیلی دور
این ها را گفتم که بدانم وقتی کسی می میرد و فقط با دیدن تصویرش ناباوری مان از مرگش بیش تر می شود، چه گونه می توان انتظار داشت که باور کنیم کسی رفته. کسانی که به گفته خودشان رفته اند برای همیشه، ولی تو می دانی که چنین نمی تواند باشد. صدایشان را داری، تصویرشان، مهره کوچکی یا قلبی شکسته

December 9, 2010

سنگود

یکی از اسم هایم همین بود نه؟
حالا باز می توانی مرا به همین نام صدا بزنی
اگر صدا بزنی
!

درخت

قرار بود 500 میلیون درخت بکارند، تمام جنگل ها را دست آتش سپردند
امان از دولت بی کفایت

November 30, 2010

تنهایی

این جا سکوت هم دوام نمی آورد

November 18, 2010

بی قرار

در هوایت بیقرارم روز و شب
سر زکویت برندارم روز و شب

July 8, 2010

زخم

فردا 18 تیر است.‏
فردا روزی است که 11 سال است تکرار می شود.‏

June 29, 2010

امنیت ملی

یکی بعد از شش ماه هنوز توهم دارد و از سایه خودش هم می ترسد‏
آن دیگری می رود کلاس های روان درمانی
یکی می رود تا دچار نشود تا دچار نشویم
.
.
.
آخری می گوید در انتخاب زندگی و رشته اشتباه کرده بهتر بود راننده ترانزیت می شد، این جوری هم می توانست کتاب بخواند، هم موسیقی گوش کند و هم دنیا را بگردد

آن جا چه می کنید با بهترین جوانان یا بدترین جوانان این مملکت، فرقی نمی کند، چه بلایی سرشان می آورید که این گونه به خود می پیچند و می مانند و رسوب می کنند
چه چیزی را درست می کنید؟

June 21, 2010

دیروز همین 89

من از ساعت 4 دیدمشان ولی نمی دانم از کی آن جا بودند، ولو شده بودند روی زمین. خودشان کنار دیوار، وسایلشان وسط.‏
راننده های ماشین ها و یک نفر دیگر اما توی ماشین ها بودند،‏ حدود 6:30 بود داشتیم چای و بیسکوییت می خوردیم، نگاه کردم دیدم دارند عصرانه می خورند.‏ باران آمد یک سری چسبیدند به دیوار یک سری هم از وسایلشان به عنوان چتر* استفاده کردند.‏ باد و طوفان شد، چشم هایشان پر از گرد و غبار شد.‏ خبری نشد اما، ماموریت شان دچار اشکال شده بود.هر کسی این طوری بی کار و عاطل و باطل ولو بشود زیر آفتاب داغ، باران خیسش کند، ... جوش می آورد، به همه گیر می دهد، تازه پارسال خبری از این عصرانه های مرتب و شیک هم نبود. دردناک بود که ببینی پسران سرزمینت را فرستاده اند برای انتظار کتک زدن خواهران و برادران سرزمینش. دلم سوخت براشون توی اون هوای گند دیروز مجبور بودن توی آلوده ترین قسمت های شهر باشن شاید مشکلی پیش بیاد.‏
روزی خواهد آمد که کسی با گلوله سخن نگوید؟ من رفتم، اما آن ها هنوز نشسته بودند.
پ.ن:
چتر: سپر
وسایلشان: باتوم، کلاه خود،لباس سوسکی...‏
ماشینها: از آمبولانس گرفته تا این ماشین های زرهی آتش خاموش کن کج و کوله چینی
مکان: ورزشگاه شیرودی

June 6, 2010

هستیم

خانم مسن داخل اتوبوس اشاره می کند به دستش و می گوید دوباره بستی؟ می خندد
راننده تاکسی شروع می کند به حرف زدن و این که مواظب باش و به خاطر همین اذیت نشوی و ...‏
وقتی می خواهد پیاده شود چشمش می خورد به دنده و فرمان ماشین که بندهای سبزی گره خورده دورشان، می خندد و می گوید شما که خودتون هم باید مواظب باشین، راننده می خندد و می گوید من خودم جنبشی هستم

May 23, 2010

امروز

سلام آقای خاتمی

May 17, 2010

بغض

وطن یعنی
چوبه های دار که از درختان سرو
وطن یعنی
جوانان آواره در ناکجا
وطن یعنی
هیچ

May 9, 2010

کاش خدایی باشد و روز قیامتی

جان معلم
جان کارگر
جان بی گناه
***
و با کشتن یک نفر، نه یک نفر که انسانیت را به مسلخ می برید
ده نفر در دو روز می شود ده بار قتل عام
***
انکار نمی کنم که مرگ معلم اما، دردناک تر از مرگ همه بشریت بود برای من

April 19, 2010

خشم

در مترو پسری حدودا 16-17 ساله سعی می کند مردم را مجاب کند که پولی بگیرد برای مصرف متادون. می گوید کراک مصرف می کرده و حالا برای ترک لازم است متادون مصرف کند.‏

زن و مرد جوانی کنار خیابان ایستاده اند. نوزادی سه ماه در بغل زن. حرفه ای نیستند. نوزاد باید در بیمارستان بستری می شده که خوب نشده. داروهایش را تهیه کرده اند ولی برای یک دستگاه بخور 20 هزار تومانی پول ندارند. پول دستی نمی خواهند، همان دستگاه بخور برایشان کافی است.‏

مردی حدودا 45 ساله حاشیه میدان ایستاده با وسایل کارگری و شلواری که یک طرفش از جیب به پایین پاره است.‏

بغض امانش نمی دهد. خشم . این فقط گوشه ای از مشاهدات یک روز یک نفر در این مملکت بی در و پیکر است.‏

کجاست آن بلوف زنی که می گوید 150 میلیون نفر می توانند در رفاه کامل زندگی کنند؟ کجاست آن کار مناسب؟ کجاست آن آموزش درست؟ کجاست آن بهداشت برای همه؟

کجاست آن فرهنگ والا؟

March 22, 2010

راضی

و زندگی همین لحظه های کوتاهی است که بخواهی مارک کتت را از روی آستینت بکنم و من با سوزن و ناخن گیر و گیره سر این کار را بکنم و تو دستت را پس نکشی و همین طور که من سعی می کنم به پس سرم زل زده باشی و ارام باشی
ممنون که هستی و آرامی
ممنون که آمدی

March 20, 2010

سال صبر

به من گفت صبر جمیل داشته باش، و حال تو هم می گویی صبر کن، صبر می کنم تا خرداد تمام شود و تیر بیاید با گرمایش و مهربانی اش.
خرداد هیچ رقمه برای من تمام نشده چه شخصی چه غیر شخصی و من صبر می کنم تا این ماه نحس تمام شود. راستی چه طور می شود که ماه سوم تمام نشده سال عوض می شود؟

پروژه

قرار است 500 میلیون درخت بکاریم

گذشت

شروع می کنیم با امید و صبر، باشد که چرخ گردون هم با ما یاری کند

March 14, 2010

پروژه

قرار است 500 میلیون درخت بکاریم

February 23, 2010

دور

دور نخواهی شد بس که مهر ریخته این جا، همین وسط، هر جا که پا می گذارم.
دلتنگی را واژه ای هست؟

February 15, 2010

زمستان5

فالی که پیرزن برایم داد و دعایی که برایت کرد دلم را روشن کرده
کار دیگری ساخته نیست جز دعا و این که ببینیم فردا چه می شود؟
منتظر می مانیم.‏

February 8, 2010

زمستان 4

زمستان تو کی بهار می شود؟

January 24, 2010

دکتر نیستم ولی هنوز وجدان دارم

مکان : دیوان عدالت اداری
(دیوان عدالت اداری چه اسم با مسمائی و چه بی معنی)
دبیر خانه دیوان جایی است که مردم بینوا نامه های خود را (که شکایتی از یک اداره دولتی است ) تحویل میدهند
۴ بار رفتم تا بالاخره نامه ام را تحویل گرفتند، این قصه بماند برای یک بار دیگر و اما اتفاقی که بد جور دلم را به درد آورد این بود:
در آن همهمه و شلوغی که صدا به صدا نمیرسد یهو همه ساکت شدند و فقط صدای یک مرد میامد که بگیرینش ، ممد بزن و ...
موجی بود و صف و شلوغی اعصابش را به هم ریخته بود، افتاد کف زمین و از حال رفت. من به خاطر مشکلی پشت پیشخان بودم و دیدم برادران چه زحمتی میکشند: یکی از این حراستی ها با هیکل و قد خیلی گنده و بلند زود آمد و به یکی دیگه گفت زود زنگ بزن اورژانس بیاد اینو ببره اینجا واسه ما شر نشه و من فکر میکردم: شما همان کسانی هستید که دم از این میزنید که شهید داده ید و تحمل یک شهید زنده را ندارید؟
سریع خودم را رساندم سر آن آقا و دستش را گرفتم به جز من چن نفر هم بودند که زود تر کمک کرده بودند و به خانواده اش زنگ زدیم و ...
وقتی برگشتم که مدارک ام را بگیرم یکی از همین برادران گفت شما دکتر هستین و من گفتم نه; باید این جمله را میگفتم :
دکتر نیستم ولی هنوز وجدان دارم

January 16, 2010

دیر

نبودم این چند روز.
راستش ایران چریتی یک جورهایی با بم شروع به کار کرد و حالا می خواهد بداند آیا دوستان مایلند برای کمک رسانی به زلزله زدگان هائیتی هم کمک کنند؟
و یک سوال اساسی تر این که چه طوری می شود رفت آن جا؟
هم اکنون به کمک های سبزتان نیازمندیم.

January 11, 2010

سوال

باز دو پایت را گذاشته ای این طرف و آن طرف زندگی ما و داری می رینی بهش. کی می خوای دست سر از ما برداری؟

December 29, 2009

جور دیگر

مرد را بگیر به هیبت بیوک میرزایی، زن هم خانمی تپل با ابروهایی به نازکی نخ و تتو شده. زمان هم حدود ساعت 4:30 روز عاشورا
تاکسی سمند با راننده ای در همان شکل و شمایل آقای قبلی. می گوییم ولی عصر نگه می دارد. زن می رود می نشیند جلو با کیسه بزرگی پر از نذری، مرد هم می نشیند عقب دوباره با کیسه بزرگ پر دیگری و من و دوستم کنارش می نشینیم. سر حافظ را که رد می کنیم راننده می گوید حواستان به سمت چپ هم باشد، ببینید امت قهرمان چه کرده اند، داغ می کنم صبح را دیده ام که چه بر سر امت قهرمان آورده اند، اشتباهم همین جاست، می گویم از کجا می دانید امت قهرمان بوده و بسیجی قهرمان نبوده. مرد رو می کند به من و می گوید بسیجی از این کارها نمی کند. دوستم در طرفداری از من می گوید آقا ما بودیم امروز و دیده ایم چه بر سر مردم آورده اند که یکهو زن شروع می کند به داد زدن: ما شهید دادیم ،من نمی دانم چه بلایی سر شما آوردن، اغواتون کردن و... دوستم می گوید خانوم شما دارین حرفای صدا و سیما رو تکرار می کنین، کی کی رو اغوا کرده؟ زن برای ثانیه ای ساکت می شود و دوباره شروع می کند به فحاشی، رسیده ایم به میدان ولی عصر که می زند روی داشبورد و رو به راننده: آقا همین جا نگه دار من این دو تا رو تحویل پلیس بدم، راننده می گوید خانوم بی خیال شو و خلاصه ما سر فلسطین پیاده می شویم، هنوز زن فحش می دهد و بهترین فحشش رقاص است رو به من !
بعدا فکر می کنم دو جمله روی دلم ماند:
من رقاصم یا تو با آن تتوهایت
ما از سر خاک همت داریم بر می گردیم تو از کجا می آیی که این همه نذری جمع کرده ای
---
نرده های وسط بلوار کریم خان کنده شده بود
می دانم مریم دعوایم خواهد کرد برای جمله اول ولی واقعا حرصم گرفته بود. تو که قیافه منو دیدی همیشه

December 21, 2009

خوشا آنان که ...

همه برایت پیغام تسلیت فرستاده اند. خیلی ها اندوهگین اند که نیستی و خیلی ها فکر می کنند که آیا چون تویی دوباره خواهد بود که شجاعانه ایستاد و بابت اشتباهاتش از مردم عذر خواست؟ دین اش را به دنیا نفروخت و همان مرد ساده ای ماند که حق برایشش مهم تر بود از قدرت؟ نگرانند.
من اما نمی خواهم برایت یا برای خانواده ات پیغام تسلیت بفرستم. نمی خواهم از تو اسطوره ای بسازم که ما ایرانیان عادت کرده ایم بعد از مرگ هر کسی، او را به عرش اعلا ببریم و هم نشین اولیا اش کنیم.
فقط می خواهم از تو تشکر کنم. برای همه این سال ها که حصر خانگی را به قدرت ارجح دانستی و ترجیح دادی در زندان باشی تا حق کسی بر گردنت باشد. از این که چه پشت گرمی خوبی بودی در این خرداد طولانی که هنوز تمام نشده و تو در آنی.
اما سوالم این است: با خدایت چه سری داشتی؟ چه به موقع بود مرگت. چه خوش موقع بود ایستادن قلبت.
لبخندت را از پس کفنت دیدم. لبخندی که می گفت: "خدایا الان بهترین فرصت بود، ممنون ام"
و من باز از تو ممنون ام که دی شب گفتی می دانی مردم چه صدایت می کردند و تو ناراحت نمی شدی.
و چه خوب که تو روباه مکار آن داستان نبودی و عاقبت به خیر شدی
روحت شاد

December 20, 2009

و این بار از چه می ترسند؟

این جا ایران است و دوباره جی میل و یاهو قطع شده، به مناسبت درگذشت آیت الله منتظری لابد.
ما در آزادی نزدیک به مطلق به سر می بریم.
من می گویم اما تو باور نکن
پ.ن:
و ما این چنین هستیم که اگر شما راه را بر ما ببندید همانا راه های دیگری برای پست بیابیم
(البته این رو هم بگم که به آی اس پی هم زنگ زدم و ایشون تایید کردن که از طرف مخابرات قطعه و اشکال داره)
همین

December 19, 2009

زمستان3

کلاهت تمام شد.
خودت کی می آیی؟

December 15, 2009

عاشورا

گفته بودم که خرداد هنوز تمام نشده . ما هنوز در خرداد به سر می بریم.
سجادها در زندان اند و زینب ها به اسارت
چه تشابه غریبی است بین این حسین و آن حسین جز آن که یکی شهید زنده است و دیگری شهید زنده

زمستان2

این بار سومی است که چند رج بافته را به بهانه ای می شکافم و دوباره کلاه را سر می اندازم.
می خواهم این کلاه دیرتر از آمدن تو تمام شود.
ما همه منتظریم که بیایید. همه با هم
و سرود آزادی بخوانیم در خیابان های شهرهای این مملکت غریب

December 13, 2009

زمستان

دارم برایت کلاه می بافم، زودتر بیا

December 12, 2009

مادر نخواهم شد

نمی دانم از سنگدلی است یا چیز دیگر. دی شب هی با خودم فکر میکردم چه حکمتی بوده در این داستان که مادر سجاد نیست که ببیند جگر گوشه اش کنج کدام زندان این مملکت شب را صبح می کند. به خودم دلداری می دادم که چه خوب.
نمی دانم با چه اجازه ای به خودم گفت خوب شد که نیست. مگر من چه کاره ام.
امروز که دیدم برادر، غصه مادربزرگ و پدر را نوشته، دیدم فرقی نمی کند که مادر باشی یا پدر.
اما این را می دانم که هیچ وقت مادر نخواهم شد

December 3, 2009

برف نو سلام

امید که سبزی ما با سپیدی تو همراه شود

November 14, 2009

V=WC?

ما هم نظرمون رو در این مورد بنویسیم که لال از دنیا نریم.
چند روزیه که ماموریت برادران زحمت کش این شده که "وی" رو تبدیل کنن به "دبلیو سی" یا جلوش یه مساوی می ذارن و
wc
می نویسن یا همین جوری خالی
من می خواستم یه پست در این مورد بذارم که اتفاقا به مثال خوبی اشاره می کنن دوستان بدون این که خودشون بدونن
wc
آزاد ترین جای دنیاست و به آدم نوعی آزادی هم می ده. نظر شما چیه؟

November 12, 2009

و این گونه است که ضحاک بیدار می شود


November 8, 2009

جنبش سبز مردم از شما تشکر می کند

خواهران و برادران بسیجی از این که با انتخاب رنگ سبز و حمل آن به عنوان نماد به مردم پیوستید از شما تشکر می کنیم و امیدواریم که این رنگ کم کم در زندگی و رفتار همه ما نمایان باشد و سبز را زندگی کنیم.
از آن دسته از بزرگترها هم که ایده نداشتند و باز رنگ ما را دزدیدند تا باهاش پز بدن ، تشکر می کنیم، چرا که ما مردم ( بسیجی و غیر بسجی) را با هم و در کنار هم قرار دادند نه در مقابل هم.
این اولین قدم است و قدم های بعدی در راه است
راه سبز امید

از روزی که اینترنت تسخیر شده بود

ساعت 10:40
میدان فلسطین گارد ویژه لباس شخصی
خیابان طالقانی از تقاطع ولی عصر تا سپهبد قرنی سه ردیف اتوبوس –عرض خیابان
پیاده روها پر از گارد ویژه
از قرنی به بعد امکان رفتن نیست
قرنی رو به بالا پر از نیروهای ویژه و یک سری کارگر شهرداری که کنار خیابان نشستند
از خیابان کلانتری رو به بالا تا کریم خان به مردم اجازه رفت و آمد نمی دهند
ویلا پر از نیروی ویژه
پارک بغل شیرینی لرد در ویلا یک سری مردم عادی که دستگیر شده اند و دستبند به دست نشسته اند. زن و مرد
کریم خان شلوغ – شعار مرگ بر دیکتاتور – نیروی انتظامی حمایت حمایت
زیر پل و میرزا شیرازی گاز اشک آور
اتمام گزارش حدود 11:50
حاشیه:
فاطمی اتوبوس دختران مدرسه ای همراه با دست و کف و رقص شعار مرگ بر آمریکا
فلسطین – دسته پسر مدرسه ای از کنارمان رد می شوند یکی دارد به بغل دستی اش یواش می گوید گفتن می خوان 3-4 تومن بدن بهمون
خ طالقانی سرباز با کلاه خود و سپر به صورتی که خیلی تابلو نباشد به ما سر تکان می دهد و می خندد
طالقانی یکی از اتوبوس های مدارس – بچه ها دارند یار دبستانی می خوانند
طالقانی- پسربچه ای عکس خامنه ای و شعار را لوله کرده و به صورت شیپور درآورده: نون خشکی یهههههه
تقاطع طالقانی –قرنی- حاج اقای (سیدی) رو به گاردی ها چرا نمی ذارین بریم اون طرف و گاردی ها سعی می کنند مودب برخورد کنند حاج آقا یه 50 متر بین بالاتر بعد برین اون طرف!
سپهبد قرنی- کارگرهای شهرداری ردیف نشته اند کنار خیابان با ماسک و جارو
سپهبد قرنی- بعضی از گاردی ها پارچه سبز روی دوش شان چسب زده اند.
تقاطع قرنی-کلانتری- گاردی ها به مردم نمی شه برین بالا از این طرف یکی از گاردی ها صدایش را بالا می برد یکی دیگر از خودشان داد می زند سرش مودب باش آرومتر بگو به مردم
ویلا- بچه مدرسه ایها توی اتوبوس دست های V شده شنا را بالا می برند و به ما لبخند می زنند

October 28, 2009

شاعر خیابان ولی عصر

فکر می کنم اگر فرامرز در این روزهای طولانی ماه آخر بهار که هنوز تمام نشده پیش ما بود چه شعری می سرود؟
کجایی؟

October 24, 2009

امین - زاده

از کودکی علاقه عجیبی به دایی ام داشتم و هم از این رو این اسم برای من جزو زیباترین اسم هاست.
حالا که این همه وقت دور از خانواده ات هستی و نمی دانی این بیرون چه اتفاق هایی افتاده و چه چیزهایی دروغ محض بوده که به خوردت داده اند، فقط دو نکته دارم برایت:
اولی این که هنوز شرمنده ام از آن نقدهای تند و تیزی که در جلسات داشتم و حتی در اریکه وقتی گوشه ای پیدایت کردم و باز غر زدم که چرا و چرا
و دوم این که می دانم که خیلی فرق دارد، اما می توانی این را هم به عنوان حقیقت قبول کنی که در این ماه طولانی خرداد ما همه در زندان بوده ایم زندانی به نام ایران که برای شما تنگ تر است و برای دیگرانی که بیرون از زندان اند فقط اندکی بزرگ تر.

October 21, 2009

دنیا را بگو

خواب هایم سبز شده
در این خردادی که هنوز تمام نشده
در این تابستانی که نیامد
و در این پاییزی که نیست
من خواب هایم سبز شده

September 29, 2009

تلفنم گم شده کسی خبری داره ازش؟

من سوادی در این زمینه ندارم که بخواهم یا بتوانم مسئله را دقیق شرح دهم ولی یک سوال ساده دارم:
چند سال پیش اعلام کردند آن 550 هزار تومانی که برای موبایل ثبت نام کرده ایم شده سهام ، البته نه کامل چون موبایل ارزان شده و سهام ما چیزی حدود 300 هزار تومان ارزش داشت که هر کس راضی نبود می توانست برود خط را بدهد و پولش را بگیرد!! حالا سوال من این است آیا برای فروش سهام ما نباید از خودمان هم می پرسیدند که آیا دلمان می خواهد که سهاممان یک جا به فروش برسد یا خیر؟
فکر کنم به طور متوسط هر خانواده ایرانی یک خط تلفن و دو همراه دارد که می شود حدود 700هزار تومان (همان 300 برای موبایل و 100 برای خط ثابت) حالا آیا ما اجازه نداشتیم در این فروش بزرگ دخالتی داشه باشیم؟
بحث عدد و رقم و حقوقی اش با دوستان با سواد

(البته یادم آمد که آن 300 تومان را هم نمی دادند می رفتی یک فرم پر می کردی و تا وقتی که 300 تومان تمام نشده بود حرف می زدی و وقتی سقف مکالماتت پر شد دیگر موبایل نداشتی و حقی هم نداشتی به همین راحتی
(

September 12, 2009

داستان تخیلی

تعریف می کرد قبض موبایلش رو نداده و قاعدتا باید قطع می شده تا الان، به شوخی به دوستش گفته مث که خطش شنود می شه که هنوز قطع نشده، به فاصله 5 دقیقه از مکالمه شون یه اس ام اس واسش می یاد از مخابرات که به علت بدهی اگه تا 72 ساعت قبضشو پرداخت نکنه خطش قطع می شه.
الان یه هفته اس که هنوز خطش قطع نشده.
یا این خیلی خر شانسه
یا اونا خیلی پرت

September 7, 2009

سکوت

فیلم را می بینم و بر جایم میخکوب می شوم.
تمام حیرت من از آن است که چه گونه زنده مانده ام، نفس می کشم، می خندم، می خورم و باز زندگی می کنم با دیدن خشونت عریانی که پر پر می کند هر آن چه را که نامش از زندگی است.
واحیرتا که من هنوز می نویسم.
(فیلم مربوط به کوی و هر آن چه در این روزها می بینیم

August 13, 2009

نوستالژی

سکوت دریا را شنیده ای؟

تورم

در خبرها آمده گوشت تا کیلویی 16هزارتومان به فروش می رسد.
روی شیشه نان فانتزی محلمان کلی کاغذ چسبانده اند به این مضمون:" بنا به مصوبه 88.5.19 دولت محترم آرد از کیلویی 45 تومان به 470 تومان افزایش قیمت پیدا کرده لذا از این به بعد قیمت نان گران تر خواهد بود"
شکر
میوه
اجاره خانه
و ....
این جاست که معنی خبر کاهش تورم برخی روزنامه را با گوشت و استخوان می فهمیم

کتاب

August 3, 2009

روزی زنگ می زنیم به هم

شاید حدود دو سال پیش بود، به طور اتفاقی همدیگر را در خیابان دیدیم. کلی حرف زدیم از همه جا، سر آخر دوباره شماره هایمان را به هم دادیم و قرار شد در اولین فرصت به هم زنگ بزنیم. چند ماه پیش بود که کاوه ایمیل زد یا تلفنی و جریان را برایم تعریف کرد. هر چه کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که بروم بیمارستان. دوست داشتم تصویرم از او همان تصویر همیشگی باشد. نرفتم.
و این بار هفته پیش اس ام اس رها آمد. خواسته بود برایش دعا کنیم و بعد خبر را که کاوه داد.
کاش عکس هایش را نگذاشته بودی کاوه. این طوری اگر آن عکس ها را ندیده بودم هنوز روزی بود که بخواهم زنگ بزنم و احوالی از فرامرز بگیرم
با این حال فرامرزی که در ذهن من است هنوز همان فرامرز زمان دانشگاه است و می دانم که روزی به هم زنگ خواهیم زد و جویای احوال خواهیم شد.

July 19, 2009

ستون فقرات مهم است

آشنایی دور داشتیم که نامش نظام بود و از اهالی روسیه، بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر و باز شدن مرزها چند باری به ایران سفر کرده بود و خیلی دلش می خواست این جا بماند اما سرنوشت داستان دیگری برایش نوشت.
این آقا نظام ما که جوان هم به نظر می رسید دچار مشکلاتی شد. ستون فقراتش عیب پیدا کرده بود ، دکترها بیماری اش را تشخیص ندادند. روز به روز ستون فقراتش کج و کج تر می شد تا جایی که نمی توانست راه برود ، بزرگان فامیل با هم نشستند و گفتند چه کنیم؟ از طرفی خیلی که با نظام فامیل نبودند از طرفی هم آقا نظام در این بلبشو حسابی خرج روی دستشان گذاشته بود این بود که به فکر افتادند که بلیط برگشتی برایش بخرند و سوار هواپیمایش کنند و راهی سرزمین مادری اش بکنند.
از قضای روزگار آقا نظام ما اشتباهی سوار هواپیمای توپولوف روسی شد و ستون فقرات مداوا نشده اش بلای جانش شد
خدا رحمت کند همه بازماندگان را

July 11, 2009

؟

چند سال پیش با یکی از دوستان به این نتیجه رسیدیم که خیلی وقت ها کافیه به چیزی فکر کنی یا ایده ای بزنی که هنوز انجامش ندادی و یهو ببینی که یکی دیگه اون ور دنیا ایده ات رو اجرا کرده یا اون فکرت به حقیقت پیوسته. این دوست به شوخی می گفت بهتره ایده نزنیم و فکر نکنیم.
حالا امروز که اخبار رو خوندم و می بینم که به خوابگاه امیرکبیر حمله شده( به آفرین) از خودم شرمنده می شم. نه که من به همچو چیزی فکر کرده باشم ها نه. چن روز پیش به این فکر می کردم که یه سر برم اون طرف ها.و ببینم دانش جوهای عزیز خوابگاه که شب ها شعار می دادن و گاهی هم طرفدارای تغییر ما رو مسخره می کردن کجان؟ به این که بلایی سرشون نیومده باشه
و حالا دلم تنگ می شه برای همشون هر چند هیچ کدوم رو نمی شناختم و فقط صدا به صدا با هم شعار می دادیم

May 23, 2009

گوگل را از ما نگیر

خوب نمردیم و دیدیم که فیس بوک دوباره فیلتر شد. این هم از پیش بینی همان موقع من که دم انتخابات فیلتر بازی ها شروع می شود

March 22, 2009

88

هشت تا هشت؟
نه یازده تا هشت!
چه گونه می شود از سالی به سال دیگر رفت و بهار را ندید که چادر بر سر ایستاده شاید کسی لیوانی آب دستش بدهد و او را دعوت کند تا حیاط قدیمی مادر بزرگ که حالا شده پارکینگ طبقاتی هم سایه
بهار اما هنوز در کوچه ها می دود و بر سر شاخه ها درختان می نشیند و لباس سبزی بر تنشان می کند.
اگر چه حیاطی نیست که مادر بزرگ جارویش کند و در را باز بگذارد تا بهار بتواند سرخوشانه حتی تا درون خانه بیاید، بهار می آید و منتظر می ماند تا کسی چادرش را بردارد و او را ببیند آن چنان که هست
زیبا و با نشاط
یازده هشت تان مبارک باشد
(این نوشته تراوش یک ذهن آلزایمری است بدون هیچ تصحیح
(

February 12, 2009

توهم توطئه یا یک توصیه

لطفا یه کم توی استفاده از فیس بوک محتاط تر باشید.
نمی دونم چرا باز این توهم منو گرفته که این که فیس بوک فیلتر نیست بی سبب نیست.
شما چی می گین؟ آخه چرا عدل باید الان این سیاست رو پیش بگیرن؟
این که آمار کاربرها رو این جوری راحت تر به دست می یارن به نظرتون ایده خوبی نیست؟

نگرانم

سناریوهای کیهان شروع شده و یکی از چیزهایی که خیلی ازش می ترسیدم و گاهی به دوستام می گفتم هم توش هست: ترور
از اون طرف این داستان چندپارگی های این وری ها که نمی تونن یه جبهه متحد تشکیل بدن می ره رو اعصابم. کسی به کسی سهم نمی ده همه فکر می کنن فقط باید رییس جمهور باشن که بتونن کاری بکنن، کسایی که خواب بودن بیدار شدن و حالا می خوان سر رشته رو بگیرن دستشون
نمی دونم چه جوری می شه با اینا حرف زد و یه سری اصول اولیه رو که خودشون باید بلد باشن بهشون یاد داد.
به قول اون پسر توی فیلم ده:
ببین مادر من تو هیچ گهی نخواهی بشی

این است حکایت ما

December 29, 2008

به همین سادگی

زندگی گاهی همان کاسهء قدیمی مادر بزرگ است که تویش انار دان می کنی و منتظر می نشینی تا کسی بیاید.
اما کسی نمی آید، کسی نمی آید که بفهمد زندگی همین چیزهای کوچک است.


December 28, 2008

دنیا چشم هایش را بسته است

یک هفته نیست که کتاب " مثلا برادرم" اووه تیم را خوانده ام. آیا این بار دنیا نقش مردم آلمان را بازی می کند؟ آیا هر کدام از ما یکی از همان هایی نیستیم که چشمشان را بر دیدن هم سایه های یهودی بسته بودند و سکوت را به اعتراض ترجیح داده بودند. آیا کشتار در غزه ادامهء سیاست های دولت آلمان در جنگ جهانی دوم نیست؟
چند سال دیگر زمان لازم است تا دادگاه هایی برگزار شود و چنین فاجعه ای نسل کشی نام بگیرد؟
حقوق بشر چیست؟ سازمان ملل کجاست؟ آیا همه خوابیده ایم؟ این که هر کداممان در وبلاگ هایمان چیزکی می نویسیم و کمی غصه می خوریم و بعد می رویم دنبال زندگی خودمان و یادمان می رود که مردم غزه در آتش و خون غوطه می خورند، کافی است؟
خدا هم در حیرت است از این جانور دو پا اگر باشد.
می خواهم چشم هایم باز باشد و ببینم و بدانم و بتوانم کاری کنم
راهی هست؟

December 25, 2008

بم

خواب عجیبی بود خواب دی شب. جزئیاتش اما در ذهنم نیست. صبح که بیدار شدم یاد زلزله بم افتادم. و بعد یادم افتاد که امروز 5 دی است


December 21, 2008

درد

محلهء خوبی است این محله ای که داریم ولی کوچه پس کوچه هایش می تواند درد داشته باشد.
دی روز پیرمرد دم سوپر مرا که دید گفت من 80 ساله ام می توانم وقتتان را بگیرم، گفتم بفرمایید. گفت تو هم گرفتارشان بوده ای؟ گفتم نه به آن صورت که شما فکر می کنید ولی چه کسی گرفتارشان نیست؟ شروع کرد از دخترانش تعریف کردن و این که هر دو را همان سال های مخوف از دست داده. همان سال هایی که همه بی دلیل می مردند. هر خاطره ای که تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه می زد. خودش دیابت داشت و هم سرش آلزایمر گرفته بود. همین جا نزدیکی خانهء ما زندگی می کنند توی همین بیستونِ بی ستون.
باید دوباره ببینمش

December 19, 2008

کیف

یک توصیه برای خانم ها:
لطفا وقتی دارین کیف می خرین یک کم به آقایی که قراره کیف شما رو روی دوش خودش بندازه هم فکر کنین یه چیزی بگیرین که به اون بدبخت هم بیاد
این کیف های مکش مرگ ما چیه آخه این بی چاره باید بندازن رو دوششون و شما تو خیابون راه برن

شهر بزرگ

یک آبان سوار یه تاکسی شدم تا سیدخندان از یه جایی راننده دیگه مسافر نزد، من که جلو نشسته بودم و دیگه تنها مسافر تاکسی بودم، کم کم حس کردم حال آقای راننده خوب نیست. یه جا دیگه طاقت نیاوردم و گفتم می خوایین یه کم بزنین کنار؟ می خواین زنگ بزنم به اورژانس که گفت نه و فقط یه کم ایستاد و آب خورد و راه افتاد بازم گفتم می خوایین من پیاده شم گفت نه خودم هم می رم خیابان دبستان و اون جا می استم. با نگرانی توی سیدخندان پیاده شدم و گاهی یادم می افتاد که چه بلایی سر آقای راننده اومد، تا این که هفته پیش به اولین تاکسی که گفتم آپادانا نیگه داشت فقط یه نفر جا داشت همون اول شناختمش تا سوار شدم یه کم بعد گفت خوب هستین؟ منو شناختین؟ گفتم بله و خوش حالم که حالتون خوبه.
دنیای کوچیکی یه

بچه

مطب پر از زن های حامله است که یا درد دارن یا تهوع یا یه کوفت دیگه. به پروسهء تولید بچه فکر می کنم. به پدر و مادرهایی که بچه هاشون رو آزار می دن و هزار تا چیز دیگه. با خودم فکر می کنم: بد نبود یه پرروسهء دقیقی اگه وجود داشت اون هم بدون درد. مثلا وقتی دو نفر ازدواج کردن و بعد از مدتی از خودشون این صلاحیت رو نشون دادن که می تونن از بچه خوب نگه داری کنن، یه روز صبح که از خواب بیدار می شدن خدا! یه بسته سفارشی براشون فرستاده بود که یه بچه توش بود. البته اگه بعضی ها صلاحیت الکی به آب زده بودن و بعد مدتی هم بچه رو اذیت می کردن صبح که بیدار می شدن می دیدن جا تره و بچه نیست. جبرئیل بچه رو برده.
این جوری نه اون زن بدبخت 9 ماه زجر می کشید نه این بچه های بیچاره

December 9, 2008

آلرژی

با هر چیزی که به تو ربط داره معده ام دوباره درد می گیره
پاتو بکش بیرون از این نکبتی که توشم

December 1, 2008

روز جهانی ایدز

شاید کسی بتواند کمکی بکند

چرا ما همیشه باید قدم هایمان عقب تر از جامعه جهانی باشد. وقتی در دنیا قربانیان ایدز با آگاهی های هر روزه کمتر می شود چرا در ایران به دلیل عدم آگاهی رسانی و مبارزه منفی قربانیان ایدز رو به افزایش هستند؟
ما متمدن هستیم ! با فرهنگیم! پیش رفته هستیم و هزار چیز دیگر!
واقعا هستیم؟

November 17, 2008

رزمایش ناامنی جامعه

شنبه ظهر
مکان میدان سلماس
بانک ملت

ترافیک تا کردستان رسیده و از آن طرف هم تا چهلستون. ساعتی نیست که در این محدوده ترافیک باشد!
نیروهای پلیس بالای میدان سلماس را اشغال کرده اند
هرج و مرجی است.
رنگ رییس بانک ملت سفید شده و کم مانده سکته کند.
آقایان مانور داده اند عده ای وارد بانک شده اند با اسلحه و مردم را ترسانده اند و پلیس شجاع رسیده و دستگیرشان کرده.
همه این ها رزمایش بوده، اما دریغ از هماهنگی با حتی یک نفر از بانک. مردم همین طور که رد می شوند فح و ناسزا می دهند. یکی می گوید آن روز که موتوری جلوی همین بانک موتورش را ول کرده بود و افتاده بود روی زنی که کیفش را به زور ازش بگیرد کجا بودین؟ آن یکی می گفت خودم دیدم پیرمرد را هل دادند توی جوب و کیفش را قاپیدند.

موفق بودند در ناامن کردن منطقه

November 6, 2008

ایستگاه آخر

تولدت مبارک

November 4, 2008

173000 ساعت خدمت

ایشون فرمودن در این سی سال روزانه 16 ساعت کار نکرده ام البته منظورشان این بود که کار کرده ام ولی حرف اصلی شان همان بود که به اشتباه گفتند.
نمی دونم پشت پرده چه خبره و چی قراره بشه ولی این مجلس که تا به حال فقط گند زده امروز خوش حالم کرد وقتی شنیدم ایشون دیگه وزیر نیستن.
از این به بعد قراره کجا خدمت کنه نمی دونم

October 21, 2008

زندگی شهری

پله ها را یورتمه می روند، زباله هایشان را توی حیاط، جوی آب،پیاده رو و هر جا که دستشان برسد می ریزند. بچه هایشان صبح تا شب به هم فحش و ناسزا می گویند، داد می زنند و صدایشان تا آن سر کوچه می رود. نصفه شب ها درها را به هم می کوبند و همه آپارتمان نشین هستند. همه دکتر و مهندس هستند. هیچ کدام موبایل فروش یا بی فرهنگ نیستند و این ها مشتی از نمونه کارهایشان است
همه از خانواده های اصیل هستند و ادعایشان گوش فلک را کر کرده
این است زندگی شهری

نشانه

و همانا از آتشم، اگر به من نزدیک شوید یا خود یا شما را بسوزانم. بر حذر باشید از آتشی که وعده دادم شما را

* پس چون بر من نزدیک شوید فاصله را نگه دارید*