June 13, 2015

کابوس

شش سال از آن نیمه شب شوم گذشت و ما هم‌چنان سبزیم.
به امید روزهای سبز به امید روزهای خوب

May 23, 2015

دوم خرداد

روزی که یاد گرفتیم می‌توان کنار هم بود و در کنار هم بودن را دوباره در خرداد ۸۸ مشق کردیم.
ممنون سید
ممنون میر

March 11, 2015

چه کسی هم‌وطن است؟

ترک که باشی خری، لر که باشی تازه با ترک‌ها مقایسه می‌شوی، شمالی اگر باشی بی‌غیرتی، و بلوچ اگر باشی جز 
قاچاقچی مگر می‌توانی چیز دیگری باشی
!
دردناک‌ترین اما کرد بودن است، کرد اگر باشی محکوم به اعدام خواهی بود، مگر آن‌که خلافش ثابت شود، کرد بودن جرم است، ترک که باشی مسخره ات می‌کنیم اما به موقع پز دانش و ورزش و ثروتت را می‌دهیم و با باقی هم به همین شکل رفتار می‌کنیم، اما کرد که باشی ، آه اگر که کرد باشی
نیازی به ادامه این روایت نیست، من یک کردم

February 24, 2015

هیچ

گاهی هم نمی‌دانی از چه می‌خواهی بنویسی!
از بنگاه معاملات مسکن سر کوچه پایینی که در حقیقت بنگاه ته‌سیگار جوب رو به روست یا شهرداری که به اسم زیباسازی شهری همه جوب‌های شهر  را آسفالت می‌کند و پای درختان سیمان می‌ریزد یا از این تنهایی عظیمی که دلت از آن گرفته یا دوستانی که هستند و نیستند یا نیستند و هستند؟؟
هر چه هست حرف بسیار است و در کلام نگنجد.
شاید ما را همین چاله بس
شاید هیچ
شاید هیـــــــچ

February 16, 2015

سبز

۲۵ بهمن لابه‌لای وسایلم یک مچ‌بند سبز نو پیدا می‌کنم. مچ‌بند قدیمی‌ام را با نو عوض می‌کنم.
و الان Rosewater دیده و اشک می‌ریزم
...

November 1, 2014

آدمی دیگر بباید

هنوز هم تصویرش حک شده در لحظه لحظه زندگی و من در عجبم که هنوز نفس می کشم!
برای من اگر مقایسه ای باشد در روایتی از علی که از خلخال زن یهودی می گوید، همانا نگاه کودک ایزدی است، نگاهی که اگر دقیق می شدیم در آن، جهانی خاکستر می شد.
هر کس که آن نگاه را دیده و هنوز نفس می کشد و آه از نهاد بر نمی آرد، به گمانم آنی ندارد، چگونه می توان آن نگاه را دید و اندوه پشت چشمانش را و باز بود و بود و بود.
اندوه دل زیاد است و کلمه ناچیز
.
.
.

October 13, 2014

صوفیانه قونیه

می شنوم و یاد کودکی
علی علی گفتن‏‌شان و کودکی که آن وسط سر می چرخاند
...

August 29, 2014

بازی روزگار

یک روزهایی هم هست که نمی دونی چه مرگته، خواب های عجیب می بینی، روزهای بی دل و دماغی رو می گذرونی، هر چند به ظاهر هیچ چی فرقی نکرده با روزهای قبلش، حوصله نداری، به هر چیزی آویزون می شی بلکم حالت یه کم بهتر بشه، ولی تهش با یه تلفن از طرف یه دوست قدیمی انگار که کشف و شهود کنی، لابه لای حرفاش یه جمله می گه که ...
می فهمی حال خراب این روزات از کجا آب می خوره، بدون این که چیزی می دونستی، همون حس مزخرف ششم یا هر حس مزخرف دیگه ای این بلا رو سرت آورده بوده.
آخر شب همون روز یه داستان می خونی از یه نفر که به عمرت یه بار دیدیش و باز حالت بدتر می شه، انگار که داستان تو رو نوشته باشه.

زندگی جز این نیست ظاهرا
...

July 9, 2014

18 تیرها

  •  سالها می آیند و می روند، اما 18 تیرها به قبل و بعد از 78 تقسیم شده اند. این لکه ننگ بر دامانتان تا ابد خواهد بود.

  •  18 تیر برای من اما، روز دیگری هم هست، روزی فرخنده که تو به دنیا آمدی، تولدت مبارک.

March 22, 2014

آبی

امان از وقتی که آسمان شهری را دوست بداری و زمین‌اش را نه

شتاب

من ایستاده‌ام و جهان می‌رود.

February 27, 2014

معشوق دهه هفتاد و همیشه

دست هایش را در جیب می گذارد، آن طور که می گذاشتی.
این طور که راه می رود، تو را به یادم می آورد، که همیشه در یادم هستی :)

February 4, 2014

بی تو

هنوز و تا همیشه
هستی و نیستی
امروز در چنین ساعت هایی بود که یخ کردم و آن سرما برای همیشه ماند در وجودم
ک.ا.ش
...

November 21, 2013

نقاشی

روزی هم می‌آید که بتوانم نقاشی کنم.
نُت‌های موسیقی را که هیچ وقت نتوانستم بنوازم و در ذهنم بود، روی بوم خواهم کشید، چیزی از من کم خواهد شد و به زیبایی‌های نداشته‌ام اضافه خواهد شد.
همین

October 21, 2013

غمگین

مریضی شاخ و دم ندارد، به جاهایی که نباید سرک می‌کشی و حالت بد می‌شود.

فقط کاش آدم‌ها به روزی هم فکر کنند که دیگران را جا می‌گذارند و راه خودشان را می‌روند، این طوری شاید یک سری حرف‌ها را هیچ وقت نزنند...


September 18, 2013

غصه ها

گاهی هم باید از عقده ها گفت،
از چیزهایی که همیشه رسوب می کند ته دلت و باید خیلی با خودت مبارزه کنی تا بتوانی مکتوبشان کنی.
آرزو به دل ماندم که مادرم را ببوسم و تفی اش نکنم و او چندش نشود، شاید تنها باری که حس کردم چندشش نشد، آخرین بار بود، که بعد از آن دیگر هرگز ندیدمش.
و این تف مالی کردن برای همیشه با من ماند،
 خوب دست خودم نیست، خودم که نخواستم
.
.
.

به رویم نیاورید که می ترکم.....

September 13, 2013

امروز

به سبک قدیم، تولدت مبارک.
همین

August 21, 2013

برای کسی که از شرق دور می آید

تو نمونه ای هستی برابر چشمانم که به بزرگواری ات حسرت می خورم آیا؟
راستش نه. 
نه ؟!!
نمی دانم، ولی شاید حسرت هم بخورم.
تو طوری بزرگواری می کنی که فکر می کنم مگر می شود آدم باشی و انقدر بزرگوار

بزرگ باشی و بهترین
همان که دوست داری باشی اصلا

August 14, 2013

سبب

روزی هم باید بیاید که من بخوانم از همه این غم هایی که در دل من تلنبار کردی و رفتی
روزی که من بتوانم همه این چیزهایی که در دلم تلنبار شده، بریزم بیرون
روزی که شب دنبالش نباشد
روزی که بتوانم تمام این ها را فراموش کنم:
وقتی کسی ساز می زند، چشمهایم دنبال دستان تو نباشد، وقتی کسی آواز می خواند، صدای تو نپیچد در گوشم،
وقتی کسی بدقولی می کند، یاد تو نباشم در تمام لحظات دیر کردن ها
.
.
..
.
............
روزی باید باشد که تو نباشی

July 22, 2013

سبز

از روزی که مچ بند سبز را به دست بستیم، بیش از چهار سال می گذرد. در تمام این سال ها، این پارچه سبز خوش رنگ از مچم باز نشد. حالا دیگر انگار جزئی از وجودم باشد، اما به نظر می‌رسد هر جزئی را پایانی است، هر چند دردناک.
بهترین روز را انتخاب کرده‌ام، روزی که میرحسین از حصر به درآید، شاید حتی توفیق دیدار حاصل شد و این پارچه ارزشمند را تقدیم یار در حصرمان کردیم.
به امید آن روز

July 8, 2013

18تیر

بسیار روزی است 18 تیر
بسیار روزها
از همه آن روزها دلم می خواهد زاد روز تو را به یاد بیاورم.
تولدت مبارک

July 2, 2013

سبب

گذشت آن روز و تو باز نبودی
انگار کن که هیچ وقت نبودی.‌‏
نبودی؟

May 24, 2013

سوم خرداد سالی از سال‌های هجری شمسی

هم‌چون مرگ خواران، امید ما را ذره ذره از جان‌هایمان کشیدید و در انتظار مرگِ ما امیدی به جشنی بی‌پایان دارید بر سر مزار تک تکِ ما.‏

تن داده بودیم به بازی در زمینِ شما، با قوانینِ شما،‏ 
ما فقط می‌خواستیم راهی برای نفس کشیدن مان باز باشد، فقط می‌خواستیم سایه شومِ جنگ بر سر این سرزمین نیفتد، ما می‌خواستیم کسی بر آتش تجزیه طلبی ندمد و این ملک بماند سر پا، گیرم که تلخ.‏
 شما آنقدر از ما می ترسید که ترجیح دادید،‏ بازی مسخره ای ترتیب دهید، بدون رقیب و بعد دستان خود را به عنوان برنده، بالا ببرید،‏ آن قدر که خودگویید و خود خندید.‏

**

خردادها می‌آیند و می‌روند و رو سیاهی از آن شما خواهد بود.‏

روزی دوباره این صدا در جای جایِ این ملک شنیده خواهد شد:‏

"خرمشهر آزاد شد"

و آن روز کسی فریاد خواهد زد:‏

"ایران آزاد شد"

May 14, 2013

سبب

بیست و پنجم اردیبهشت روزی است که به دنیا آمده ای.‌‏ شاید روزی این جا را ببینی شاید هم هیچ وقت.‏

تولدت مبارک
همین

March 22, 2013

پارادوکس

آدمی وطنش را
وطنش را اصلا کی کجا
زندگی: تنهایی تنهایی تنهایی
زندگی به شیوه قدیم: تنهایی ازدواج تنهایی بچه تنهایی خانواده تنهایی
زندگی به شیوه مدرن: تنهایی پارتنر تنهایی دوست تنهایی کافه تنهایی سینما تنهایی
کوفت و درد همیشه تنهایی

اگر خدایی بوده باشد که چیزی از روح/عصاره/هر چی خود بر کالبد آدمی دمیده باشد، همین تنهایی است، همیشه و همه جا

March 17, 2013

من ویرجینیا ولف نیستم

حالا دیگر فهمیده ام.‏
امروز به طور اتفاقی فهمیدم، موهایم باز بلند است و این روش من است برای سوگواری های عمیق، سوگواری هایی که انگار جانم از تن می رود  و دیگر مرا یاری بازگرداندن جان نخواهد بود.‏
 من عکس همه زنانی که در اندوه شروع می کنند به کوتاه کردن موها، ناخن ها و ...‏ شروع می کنم به بلند کردن موها...‏
 شیوه سوگواری ام هم به آدمیان نرفته
خودم نمی دانستم اما گویا سوگوارم هنوز

February 21, 2013

سبب

جایی گفته بودی زیاد مرام گذاشته ای و بس است دیگر
و من هنوز در عجبم این چه مرامی است که به واژه می آید
مرام آن چیزی است که بر زبان نیاید

کاش یاد می گرفتیم

February 15, 2013

سبب

زخمه 
این نامی بود که از همان ابتدا مرا خطاب می‌کردی به این نام، زخمه
زخمه بودم برایت
شاید از همین رو تحمل نداشتی
دوست می‌داشتی زخمه را، تحمل‌اش را اما نه،‏
رفتی، زخمه ماند، بی هیچ سازی
صدایم تمام شد و سازی نبود که زخمه‌ها بر آن فرود آیند
من هنوز زخمه‌ام، مینایم، حتی اگر به ظاهر سازی نباشد،‏
خودت بهتر از هر کس دیگر می‌دانی که تا ابد برایت همان زخمه خواهم ماند، همان مینا،‌‏
همان زخمه‌ای که هیچ‌کس دیگر را توانِ برابری با من نیست.‏
زخمه‌ای برای سازی که تویی

January 27, 2013

سبب

آن روز که گفتی  خداحافظ
آبستن شدم
اینک 9 ماه گذشته 
و تو باز آمده ای برای خداحافظی؟
آمده ای نوزادت را ببینی؟
نوزادی در کار نیست
اگر هم باشد من قورتش داده ام
درست  است که آبستن بوده ام
اما یادت نرفته که من هرگز
نوزادی نخواهم داشت
...
خداحافظ

سبب

غصه ام از این همه تلخی که در جام می ریزی
غصه ام از این همه شبیه تو که می شوم در بی انصافی
در رنج
در درد
بگذار و بگذر
بی صدا
بی کلام
بی هیچ

January 23, 2013

سبب

هر دم به سیل اشک
...
جواب بدهم رنج می کشم
جواب ندهم رنج می کشم
...

January 19, 2013

سبب

این مطلب را 9 سال پیش نوشته ام، جایی برای خودم
حالا که دوباره خواندمش انگار کن که برای همین امروز است،  ‏
(آن موقع هم برای تو نوشته بودم این را)

مي نويسم.  از اين جا هم روزي مي روم. مي دانم. اما مي خواهم مبارزه كنم شايد. نمي خواهم، نمي شود كه هميشه من بروم، اگر جنگ است حتما سنگري هم از آن من است. اگر جنگ نيست كه ديگر هيچ. اين جا صداهايي هست كه مي آيد و مي ماند در اين ذهن بي در و پيكر. اين جا منم و صدايي كه مي خواند از كودكي هايم. از صدايي كه خاطراتم زنجير شده به آن صدايي كه توي روزاي خود شكستن به دادم رسيده . از چراغي روشن كه در شب هاي وحشت من در خيال، حقيقت را در لحظه هاي ترديد به من مي داد. دستي نيست تا مرا به خورشيد بسپارد. دستي نيست كه تكيه گاهم باشد در اين خيال. در اين نابودي در اين بي مرگي. ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت. غم من مخور كه دوري براي من شده عادت. بيش از اين نمي شود گفت. مرا ناجي نبوده رگ هاي خشكيده ام از هيچ جان نگرفته. به يادم مي آورم كه مادرم خونش را در من دميد. خوني ناخواسته...
دلم مي گيرد براي آن لحظه اي كه تو بودي و من و هيچ نبود. خدا انگار خوابيده بود و من در سايه تو از هيچ هم نمي ترسيدم. حالا تو رفته اي. خدا خفته و من اين جا بي هيچ ياري. بي هيچ ياوري ايستاده ام....


January 18, 2013

سبب

امشب لوبیا پلو درست کرده‌ام، تو خیلی دوست داشته‌ای همیشه.‌‏
تلفن‌ات را اما جواب ندادم، زنگ زدی که چه بشود؟ باز نمک بر این زخم پاشیدی که چه بشود؟
شاید لوبیا پلو را بخورم، شاید نخورم و همه را روانه کنم، هر چه هست، زهرمان کردی امشب را وهمیشه را
برو و خوش باش
و یادت باشد
کسی نباید این جا منتظرت باشد
نباید باشد
خودت این گونه خواسته بودی
.
.
.

سبب

به سلامت، داری می‌ری، خوب برو، دیگه انگشت نکن توی این زخمی که دلمه بسته و روش خشک شده، هی بازش نکن،‌‏
 دوباره خون می یاد، راحت‌تری این‌جوری؟
سفرت به سلامت
برو و بذار این زخم بمونه ولی خشک
فقط برو

January 7, 2013

خود دوس بداری

باید که خود را دوست بدارم
بلند پرواز بباشم و آرزو بدارم
امید بدارم
و 
شهرزاد را دوست بدارم
**
این قسمت پررنگ دوستی تو و من است
تو که نگاهت به زندگی را دوست می دارم
**
یادت باشد، هر جای دنیا که باشی، سرت را نشکنی

سبب

هنوز در توانم نیست گوش سپردن به صدایت
هنوز در توانم نیست چشم سپردن به خطوط نوشته‌هایت
هنوز در توانم نیست

December 22, 2012

بی‌چاری

امروز
لبانم رنگ گرفته بود
زیبا شده بودم
ردی از خود به جای گذاشتی
و باز
گم شدم در تباهی

کاش

کاش دست از سر من برمی‌داشتی
کاش 
درست در همین لحظه‌ها که سعی می‌کنم با زندگی بسازم و حالم بهتر باشد،‌‏
ردپایی بر جا می‌گذاری، حتی اگر غیرمستقیم
کاش
**
اما تو هستی و خواهی بود پررنگ برای همیشه
کاش فراموشت می‌کردم

December 15, 2012

شرحه شرحه

December 2, 2012

آدم‌ها (یک)


شاید اگر به ذهنش می‌رسید، که می‌تواند داستان بنویسد، داستان‌هایش با افسانه‌های آمریکای لاتین برابری می‌کرد.‏
نیم ساعت می‌خوابید و چهار ساعت طول می‌کشید تا خوابش را برایمان تعریف کند، اتفاق های هم‌زمان با زاویه دیدهای متفاوت.‏
تکیه کلامش هم این بود: به یک چشمم فلان جا بودیم و به چشم دیگرم داشتیم بیسار جا چه کار می‌کردیم و در چشم دیگرم...‏ این که در خواب چند چشم داشت بماند.‏

قوی بود و قدبلند، با چشمانی نافذ، از بین خواهرهای مادرم، فقط همین یکی دوست داشتنی بود و ساده و پر مهر
وقتی برای همیشه رفت سنی نداشت.‏

ادامه دارد

November 29, 2012

سلام می‌کند دل‌تنگی

دلم تنگ می‌شود زیاد،
گاهی دلم تنگ می‌شود، نمی‌دانم برای چه کسی یا مکانی یا چیزی،
فقط تنگ می‌شود.
تصاویر گنگی می‌آیند و نمی‌روند، هستند، جا خوش می‌کنند در این خانهء شلوغ، در دلم، در سرم و نمی‌روند.
طول می‌کشد تا دل‌تنگی بار و بندیل ببندد و عزم سفر کند، تا آن موقع باید در چاله بمانم، توان خروج از چاله را ندارم.
فقط یک روز چشم باز می‌کنم و می‌بینم دل‌تنگی بی خداحافظی رفته.
تا آن موقع که نمی‌دانم کی است، دل‌تنگ می مانم.
...

November 19, 2012

ترانزیت

دلم می خواست این گوشه از دنیا یه جوری باشه که کسی دلش نخواد از این جا بره، یا جوری بشه که اونایی که رفتن برگردن با خیال راحت، می دونم همه اونایی که می رن باید برن ولی دلیل نمی شه که من اشک نریزم یا بغض نکنم یا...‏

کلا به مثابه سالن فرودگاه می باشم که هیچ کس به فکرش نیست.‏

November 18, 2012

مرزنشین

دیر آمده و حالا شده یکی از دوستان قدیمی، انگار کن که هزار سال باشد این دوستی،‏
اصلا این که زمان را نمی‌فهمم و هیچ وقت باور نکرده‌ام شاید از سر همین چیزها باشد.‌‏
حالا دیر آمده ملالی نیست، اما به این زودی برود؟ کم تر از دو ماه دیگر؟ یعنی به عدد آدمیان، عمر ملموس این رفاقت ‌می‌شود سه ماه؟ 
انصاف نیست، هست؟؟
انصاف نیست، هیچ رقمه انصاف نیست

November 15, 2012

عقیم

سرانگشتانم زُق زُق می‌کنند، کسی ساز می‌زند،‏  من نیستم اما
 سرم پر از تصویر است، آسمانی با لکه‌های پنبه‌ای ابری و ستاره‌هایی که از آن لابه‌لا سوسو می زنند،‏ تصویر نمی‌شوند اما
صداهایی در من می‌روند و می‌آیند، ‏آواز نمی‌شوند اما
.
.
.



November 1, 2012

سرو

شاخه‌هایم گیر می‌کنند
ابرها که از بالای سرم رد می‌شوند،‌‏
تکه‌ای شان جا می‌ماند
در سرشاخه‌هایم

رودهای جاری
قطراتی آب به یادگار می‌گذارند 
برای همیشه

کسانی که گاهی 
به تنه پیر و خسته‌ام
تکیه می‌کنند
مویی، نخی از لباس‌شان
یا خطی به یادگار
به جا می‌گذارند

آن‌ها می‌روند
و سرو
می‌ماند با تکه‌هایی از خاطرات

گاهی دلم می‌خواهد
ریشه نداشتم
یا دست کم می‌شد
گاهی قدم برداشت
بی‌هراس از جا ماندن چیزی

درختان محکوم‌اند
به ماندن
و
حمل همیشگی خاطرات

October 23, 2012

Fake or Real

گاهی فکر می‌کنی ، نمی‌شد زندگی، معمولی باشد برای تو هم چون بقیه؟

September 7, 2012

گم‌شده در خود

آن‌قدر در این مدت کوتاه با شخصیت‌های متفاوتی رو‌به‌رو شده‌ام که دیگر نمی‌دانم کدام شهرزاد است و کدام تحت شرایط خود را به شهرزاد تحمیل کرده‌اند.
شهرزادی را که الان هست، خودم هم نمی‌شناسم، آی آن‌که می‌دانی بیا و بگو من کیستم؟ کدام‌ام؟ کدامین باید باشم؟
شهرزاد کجایی؟؟

August 26, 2012

قسم به شاهزاده خیال

به راه‌های رفته فکر می‌کنم
به راه‌های نرفته
به کسانی که باید همان سال‌های دور می‌شناختم‌شان
به کسانی که باید هیچ‌گاه نمی‌شناختم‌
به خیال‌های جاودانه‌ای که در من مرد
به راه‌های نرفته که در من پوسید
به عشق‌های بی‌فرجام
به تسخیرهای بی سرانجام
به رنجی که همیشه با من است
به فهمی که همیشه با توست
به شهرزاد که هیچ‌گاه نشناختمش



August 10, 2012

زمرد...

ما باید تا صبح می ماندیم و آتش روشن می کردیم، زار می زدیم تا صبح.
ما باید همان جا نگهش می داشتیم و او را که شاید عاشق طبیعت بود، در آغوش طبیعت به خاک می سپردیم...
باید ساز می داشتیم و تا صبح ساز می زدیم و دور نگین زمردمان می چرخیدیم و زار می زدیم.
باید از شهر دور می شدیم، از این تمدن بی در و پیکر و این چرخ دنده آهنین که احساسات آدمی را خرد می کند.
ما باید در علم کوه می ماندیم برای همیشه
....

سبب

دی شب پر از کینه گذشت، پر از یادآوری، پر از خاطرات گذشته و آزارهای آینده
فکر می کردم تمام شده این حساسیت
خاطراتت را بردار و برو، در خواب هایم نیا، آزار بس نیست؟

August 9, 2012

زمرد4

هیچ کدام از ما از خوردن آن قارچ های سفید و صدفی مسموم نشدیم.
ما به مسموم شدن نرسیدیم.
روحمان و زمرد در علم کوه جا ماند
...

August 6, 2012

عدد بده

حالا دربار حرف می‌زند.
150 میلیون که نه 200 میلیون جا داریم.

(چند روز پیش خسرو معتضد در برنامه‌ای رادیویی که راجع به تاریخ و نفت و جمعیت و این ها بود حرف می‌زد. جایی از حرف هایش راجع به جمعیت ایران در دوره‌های مختلف حرف زد و به این جا رسید که هیچ وقت جمعیت ایران انقدر زیاد نبوده(حتی زمانی که وسعت‌اش بسیار بیش از حال بوده. سریع حرفش را جمع کرد مجری و داستان دیگری را پیش کشید) یکی از جمله های جالبش این بود که می گفت: بعضی ها می گویند ایران در زمان کوروش 140 میلیون جمعیت داشته!! معتضد می گفت با بررسی هایی که کردیم و تاریخ و فلان و بهمان، جمعیت ایران در آن زمان و با آن گستره جغرافیای حدود 12 میلیون بوده( زمانی که کل جمعیت دنیا حدود 300میلیون بوده- این عدد درست یادم نیست-) حالا چه اصراری است که به 200 میلیون برسیم؟؟ که حرفش نیمه تمام ماند و رفتند سراغ بحث بعدی...

August 1, 2012

زمرد3

امشب فهمیدم که داستان زمرد و من باید فقط از داشته های من از این آدم نوشته شود. دوستان دیگر نقشی در این داستان ندارند. خاطراتشان آینه این 24 ساعت را خش می اندازد. زمرد 24 ساعت دوست من بود و اسم داستان ما "24 ساعت سفر به انتهای شب" خواهد بود.

July 31, 2012

زمرد2

زمرد نام شخصیتی است که از 4 مرداد وارد داستان های من شده. هنوز نمی شناسمش و دیگر نیست که بتوانم از خودش، خودش را بشناسم، باید بیش تر بروم سراغ دوستانش. شاید آنها رابطه من و زمرد را کشف کنند و به من نشانش دهند. چیزهای کوچکی هست البته که در قصه خواهند آمد. چیزهایی که بین من و زمرد بوده فقط و دیگران فقط شاهدش بودند.

July 30, 2012

زمرد

اگر روزی نویسنده شوم، یکی از داستان هایم با این جمله شروع خواهد شد:
پرسیدید می شناختمش؟
بله، می شناختم! برای 24 ساعت دوستم بود، 8 ساعت از آن بر سر جنازه اش گذشت.

June 13, 2012

25 خرداد

بلوار کشاورز تصویر دیگری داشت آن روز. این جا تلخ ترین اعتراف زندگی ام را خواهم کرد.
آن روز من در میان شما نبودم، در میان آن سیل جماعت امام حسین آزادی. در میان آن همه آدم خوش حال که دل بسته بودند به هم، کنار هم راه می رفتند و مشق سکوت می کردند، میان آنها که به آزادی رسیدند و بعد فاجعه را دیدند.
آن روز من در بلوار کشاورز بودم، با کسانی که می خواستیم به آزادی برویم و کسانی که رودرویمان راه را بسته بودند، آن روز شاهد خشونتی بودم از نزدیک که بر سر مردمان عادی می بارید، قبل از خشونت غروب آزادی. آن روز کتک زدن و دستگیر کردن جوانان از همان ساعت 5 در بلوار شروع شده بود، ساعتی که سیل شما خوش حال در خیابان آزادی حماسه می آفریدید و ناباورانه هم دیگر را باور می کردید.
آن روز در میان شما نبودم. 
افسوس

June 4, 2012

امامزاده صالح!‏

حالم به‌هم می‌خورد از دروغ هایی که تحویل خودت می‌دهی

May 20, 2012

لعنت به ذهنی که تصویر می کند همه را و خاموش نمی شود برای یک لحظه حتی

شاید برای تو آسان تر بود این کندن، چرا که هیچ ردی از من در خانهء تو نیست،

هیچ وقت در اتاقت ننشسته بوده ام گوشه ای برای خودم، هیچ وقت با شاخه ای گل از در خانه ات نیامده ام داخل، کلیدی در جیبم نبوده که کلید خانهء تو باشد، خانه ای که در آن زندگی کرده ای و می کنی، 
مسواکم در جا مسواکی تان نبوده و لباس هایم در کمد اتاق، هیچ پتویی در آن خانه بوی نداشته مرا نمی دهد،
روی هیچ کدام از مبل های خانه تان که تا به حال نیامده ام، ننشسته ام، غذا نخورده ام، حرف نزده ام، به دیوار اتاقت هیچ لکه ای از من نیست، هیچ تابلویی، کوزه ای، مادر سرخپوستی، پاکت کتابی، هیچ ردی از من نیست در آن خانه
حتی رو به روی آینه دست شویی!
.
.
.
.
یادم باشد کسی را به خانه ام راه ندهم، کسی که بخواهد چون تو باشد برای من

May 17, 2012

خود کرده را تدبیر نیست

خاک را ذره ذره رویش ریختند، مشت، مشت، آن زیر خوابیده بود و دیگر نبود.

May 12, 2012

someone like me


You don’t know me
You don’t have anything I want, not anymore
You know why, no reason
I know who I was, that guy who left him behind, you know why, just I thought that he deserves someone better than me, I thought he deserves someone who look after him, either for I thought he deserves someone like you!
So I don’t know, I was hoping you could tell me
When you find one person that connected to the world, you become someone different, someone better.
When that person taken from you, what you become then?

اسارت در رهایی

بند ناف را که پاره می کنند، هشدارت می دهند که تمام شد همه چیز
....

May 2, 2012

برگرد

ابر سفید کوچولو، گم شده در میان ابرهای سیاه
گریزی نیست از این حجم تباهی، جز آن که تا دیر نشده، چشمانش را بگشاید و راه آسمان آبی در پیش گیرد

April 25, 2012

مرگ در می زند

به تعبیری درست بود نگاه ات به اتمام راه، از این که چونان پدر جوانمرگ خواهی شد.
جوانمرگ شدی به همان سن و سال، اما به دست خویش، به زیر خاک نرفتی، لیک آلوده شدی به دنیایی که خود را از آن نمی دانستی.
آلوده به چیزی که خود را بی نیاز از آن می دانستی و آن را حقیر.
کاش زنده شوی دوباره، چنان که بودی.

April 20, 2012

اردی بهشتی

شاید به افسانه بماند، چون افسانه های دور، این که چنین در تو غرقه ام و نمی بینی. این که اضطراب هایت اضطراب من است، خوش ات، خوشی ام و نگرانی هایت نگرانی های من.
این که وقتی در این شهر نفرین شده نفس نمی کشی، قلبم تنگی می کند و نفسم می گیرد.
چنین یگانه نبوده ام با کسی،چنین یگانه نخواهم شد.
تو فقط برگرد
زمین زنده می شود و من به یاد تو، می پوسم زیر زمین

April 17, 2012

سبب

همه جهانم
ز من نهانم
کجای دنیا
رَوی ندانم

April 15, 2012

خشانت

تابستان تکلیفش از همان ابتدا روشن است، داغ است، می سوزاند، به سادگی می گوید که گرم خواهد بود، می گوید مراقب خودت باش، اگر نزدیک شوی، شاید بسوزی.
بهار اما درِ باغ سبز نشان می دهد، می گوید بیا به آغوشم ببین چه مطبوع ام من! درخاتن بیدار می شوند و در آرزوی آغوشِ بهار جوانه می زنند، شکوفه می کنند، گل می دهند و به ناگاه بهار وحشی می شود، عنان از کف می دهد و به ضربه ای هولناک تمام برگ های تازه را از شاخه جدا می کند، گل ها را سر می زند، شکوفه ها را ناکار می کند و بعد آرام می نشیند به تماشا، انگار که وحشی نبوده هیچ وقت!!
تمام لاله ها را تگرگ بهاری امروز سر بریده بود، برگ ها را جوان مرگ کرده بود  و یاس ها سنگفرش خیابان شده بودند.
بهار وحشی است، پر از خشونت
....

April 12, 2012

شعف هم به دروغ نام من است

دی روز نامه را داد دستم، آقای کافه چی همیشگی که دو سال است به کافه شان سر نزده ام و یکی از بچه هایی که همیشه در آن کافه می دیدم، برایم چند خطی نوشته بودند، داده بودند دستش که برساند به من.
در من کسی به اشتباه زندگی می کند، شخصیتی تقلبی که دیگران را فریب می دهد. کسی که دوست داشتنی است و دیگران دلتنگش می شوند.
من اما او نیستم.

April 8, 2012

دوستیدن

عزیزی یک بار حرف قشنگی زد:
"دوست داشتن وقتی درست است که تو کسی را همان گونه که هست دوست داشته باشی، نه آن که مدام ایراد بگیری و بگویی من قلانی را این طور اگر باشد، دوست دارم، یا فلانی دوست داشتنی است اگر...."
دوستیدن قالب نیست، اگر کسی را دوست می داریم با همه کم و کسری هاش دوست بداریم، نه که خط کش بگذاریم و قالب، وگرنه که برویم کسی را پیدا کنیم که اندازه قالب ما باشد و او را دوست بداریم.

تحقیری که در چنین دوستی هست، در دشمنی و بی تفاوتی نیست.

April 3, 2012

دوباره می نویسم؟

دوستی ها هستند، کم رنگ نمی شوند حتی با دوری ها، دوستی را وقتی احساس می کنی که دستی دستت را محکم می فشارد و نگاهی از آینده ای گذشته خبر می دهد، نگاهی پر از مهربانی.‏
این ها را نمی خواستم بنویسم، وقتی تصمیم به باز کردن دوباره این صفحه کردم، چیز دیگری در ذهنم بود، اما به لحظه ای دود شد، تمام آن چه می خواستم بنویسم، مهم نیست اما، مهم نوشتن است، مهم بودن در میان کسانی است که برای لحظاتی تو را دور می کنند از واقعیت های آزاردهنده اطرافت، مهم چیزی است که تو را وصل می کند به تمامی آن چه که داشته ای و حواست نبوده به تمام داشته هایت، حتی همین حالا که می نویسی، حواست نیست؛ ولی شاید با نوشتن دوباره و دوباره به یاد بیاوری و تلاشت را بکنی برای به دست آوردن تمام آن چه داشته ای و قدرش را ندانسته ای، پروانه کوچک دوستی یا فراموشم نن آن یکی دیگر، همه از آنِ توست.‏
پایان ندارد
....

February 16, 2012

همزاد؟

زن روزهای ابری انگار که من است، هر بار که می نویسد، هر روزی که باشد، انگار کن که لحظه های مرا نوشته. تلخی ها، خاطرات و احساس مرا.‏
اگر همزاد نیستیم، این همه تشابه از کجاست؟

December 13, 2011

نامه به رهبر

سلام
یادم هست کودکی بیش نبودم که یک بار برایتان نامه نوشتم، در عالم کودکی گمان می کردم که می توانم در جنگی که کشورم را روز به روز ویران تر می کند، شرکت کنم و کمکی باشم در جبهه های جنگ، آن وقت ها شما رییس جمهور کشور بودید و نامه ای از رییس دفتر شما برایم آمد که نوشته بودند ما باید به آبادانی کشور فکر کنیم و سرمایه های فردای ایران هستیم و نیازی به حضورمان در جبهه های جنگ نیست!‏
حالا اما سال ها از آن روزهای جنگ می گذرد و متاسفانه شاهد ویرانی روز به روز کشوری هستیم که روزی به آبادانی آن فکر می کردیم، اما داستان این خاک عجیب ظاهرا جای دیگری رقم می خورد. کودکی که روزی قرار بود آینده کشورش باشد، امروزه روز در خیابان های همان وطن به دست کسانی که خود را فدایی شما می خوانند، مورد تعرض و سوال و جواب قرار می گیرد و مواخذه می شود. کسی که هم نسلانش آواره آن سوی مرزها شده اند و در خاک دشمن!! زندگی آسوده و امنی دارند، اما نمی توانند دل از خاک مام میهن برکنند و همیشه نگران هستند و به این امید که روزی بتوانند باز در وطن خویش مسکن گزینند، کسی که نرفت تا به زعم خویش بتواند گرهی از گره خاک خویش باز کند و طعم عزت و سرفرازی را در وطن خویش بچشد.‏
کاش حداقل الان هم رییس دفتری داشتید که اگر خود فرصت ندارید تا به نامه هایتان پاسخ دهید، ایشان چند خطی در جواب نامه های مردم می نوشتند و حرف های مردم را بی پاسخ نمی گذاشتند. کاش یک بار در همان روزهای شلوغ 88 مثل وقت هایی که به کوه های اطراف تهران می رفتید، قدم رنجه می کردید و از نزدیک می دید که چه خبر است و از نزدیک می دید که معترضان آن روزها مشتی خس و خاشاک نبودند، که مردم همین سرزمین بودند که معترض بودند به تقلبی سراسری و نگران بودند، نگران همین روزهایی که متاسفانه خیلی زود سر رسیده و کشورشان را مهجور و فاسد و غریب در دنیایی رها کرده که تمام کشورهایی که شاید سی سال پیش الگویشان این بود که روزی هم چون ایران شوند، مدت هاست از این کشور پیشی گرفته اند. کاش می دید که در تمام رتبه بندی های جهانی جزو پایین ترین کشورها
هستیم و اگر جایی رتبه بالایی داریم، شک نکنید که جز فساد اقتصادی و اعتیاد و بدبختی نیست.‏
شما که جنگ را تجربه کرده اید و می دانید که جنگ جز بدبختی و آوارگی نسل های پی در پی نیست، کاش سیاستی در پیش بگیرید که جلوی جنگ طلبان را بگیرد و مانع حمله قدرت های بزرگ دنیا بر این خاک مظلوم شود، خاکی که شاید بتوان به جرات گفت هنوز زخم های جنگ های قبلی اش التیام نیافته. جانبازان و خانواده های شهدا، خطه جنوب و کردستان آینه خوبی هستند بر این مدعا

این نامه بدون هیچ ویرایشی برای شما نوشته می شود و در ادامه نامه های آقای محمد نوری زاد است که از دوستداران شماست و هنوز بر این باور دارد که ایران می تواند دوباره سرای امید باشد
به امید ایرانی آزاد و آباد

September 27, 2011

سبب

بود آیا؟

June 29, 2011

اعصاب ندارم

شاید این چیزهایی که می نویسم هیچ ربطی به من نداشته باشد. شاید خودم یک روزی مثل شما بودم یا یک روزی مثل شما بشوم. اما هنوز این را نفهمیده ام که در زندگی چه چیزی بیش تر از چه چیزی می ارزد؟ چه چیزی وزنش سنگین تر است؟
بیش تر می خواهم داد بزنم. بیش تر می خواهم هوار بکشم. یا نه آرام باشم و ساکت و ببینم تا کی این داستان ادامه خواهد داشت؟
می خواهم بدانم این که مادر و پدری ، مادر تنهایی، پدر تنهایی، اصلا بگیر یک نفر که هیچ نسبت خونی با شما ندارد ولی دوست شماست، دل تنگ می شود از دوری تان، غصه می خورد، افسرده می شود و به جنون می رسد، ارزش آن همه دکترا و پست داک و کوفت و کار خوب و امنیت اجتماعی فلان را ندارد؟
این که کسانی هستند که برای دیدن شماها بال بال می زنند و شما از آن دور برایشان غش و ضعف می روید، ولی برایتان آمدن به ایران چیزی است در حد این که به جهنم پا بگذارید یعنی چه؟
این که همه بروند و از این جا فرار کنند که زندگی بهتری داشته باشند یعنی چه؟ آیا کسی نباید باشد که این جا را کمی بهتر کند؟ حداقل برای پدر و مادرش در حد یک عصر جمعه؟
نمی دانم این متن قرار بود آرام باشد و احساسات شما را کمی غلغلک دهد که شاید به این فکر کنید که سالی یک بار دیدن خانواده هایتان شاید خیلی هم بد نباشد، اما شد متنی پر از داد
اگر کسی را آزار دادم بگذارد به پای آن که مادرش/پدرش/دوستش/فامیلش شاید کمی آزار دیده باشند از دوری اش

June 3, 2011

تاریکی

تاریکی می پراکنند و کینه
این حجم کینه کجا سر باز خواهد کرد؟
کسانی را می بینم که جزو آرام ترین آدم های این مملکت بودند و حالا جز به راه های خشن فکر نمی کنند؟ چرا کاری می کنند که همه به خون هم دیگر تشنه باشیم؟
چرا پیرمرد ملای مسجد فریادزنان و تحقیرکنان از مسجد خارج می شود. جماعتی را تحقیر می کند که آرام ایستاده اند و می خواهند فاتحه ای بخوانند؟
متحیرم از این حجم کینه که بازتولید می شود.‏
از چه روزی ختم گرفتن در مسجد کاری غیر قانونی شده، که برای رفتن به مراسم ختم بگیرندت و بعد امضا بگیرند که در مراسم ختم غیرقانونی شرکت کرده اید؟
شاید سکوت بهترین راه باشد برای این حجم از سوال که در ذهنم می چرخد و گرداب می شود و مرداب می شود و تاریکی را ایا پایانی هست؟

April 18, 2011

سبب2

دست ها را دوست داشتی، انگشتانی کشیده و کف دستی استخوانی و بزرگ
دست ها شاید بیش از هر چیز دیگری شاهد نبودت هستند، دست هایی که دوستشان داشتی و هنوز باور نمی کنند، کسی نیست که نوازششان کند.‏
دست ها تاب دوری ات را ندارند و پیر می شوند.‏
دست هایم پیر می شوند.‏

April 1, 2011

تسلی

همان طور که فرزند برای پدر و مادر تا همیشه کودکی بیش نیست، پدر و مادر هم همیشه عزیزند به هر سنی که باشند، نبودشان و بیماری شان توان فرسا.‏
سخت است تسلیت گفتن به کسی که می توانسته در آخرین روزهای زندگیِ پدر، کنارش باشد و نگذاشته اند.‏
مرا هم در غم از دست دادن پدرت شریک بدان ای میر بزرگ
پوشه سبزت که هنوز یادت هست؟

February 20, 2011

یک اسفند

خاطره از پای در می آورد
روزهایی که می آیند، همه پر از روزهای رفته اند. پر از خاطرات روزهای رفته و این از پا می اندازد جسم و روحت را
یاد و هر آنچه از دیروز است انسان را بیمار می کند
امیدی که نیست کاش باور هم بود تا توان تحمل این روزها هم بود.‏
هشتاد و نه سال بی تقویم بود برای من ، نمی دانم تا چه سالی بی تقویم بی خواهم ماند
پاک کنی آیا نیست؟

February 16, 2011

غصه

خالی ام از هر احساسی
پرم از اندوه
دفتری بسته شد
و من نمی خواستم این گونه باشد
باور نمی کردم این بی رحمی را از کسی که جز مهربانی و آرامش نبوده
غم بیداد می کند و نمی دانم دوباره توان برخاستن خواهد بود یا نه
پرم از اندوه

February 10, 2011

تعریف؟

اندوه کلمه ای است نسبی، شادی نسبی است، همه چیز زنگانی نسبی است، فاصله نسبی است.
هر چیزی را که بخواهیم اندازه بگیریم در قیاس با چیز دیگری معنا پیدا می کند و تعریف می شود.
گرما، سرما، روشنایی، تاریکی همه نسبی اند.
کسی که از سرمای -10 به اتاقی با دمای -0 وارد می شود، آن جا را گرم و امن پیدا می کند.
رنج کسی که برای همیشه دو پای خود را از دست داده است، بیش از کسی است که یک پای خود را از دست می دهد و او را خوش بخت می بیند که هنوز یک پا دارد!
شادی کلمه ای است عجیب و با مفهومی عجیب تر. کسی که قسمتی از عمرش را در زندان و با کار اجباری گذرانده باشد، حتما تعریف دیگری از شادی دارد. اصلا مگر شادی قابل تعریف هم هست؟!
آزادی نسبی است.
همیشه چهارچوبی هست برای محدود کردن آزادی، برای کسی که پشت میله هاست و کسی که نیست، آزادی معنای متفاوتی دارد.
کدام کلمه یا حالت را می توان به طور کامل بدون هیچ نسبیتی تعریف کرد؟
دوستی هم نسبی است، دوست داشتن هم.
ما در دنیای کلمات نسبی و بدون معنای مطلق زندگی می کنیم. ما در دنیای حالت های نسبی زندگی می کنیم و هر کس تعریف های منحصر به فرد خود را دارد.
تصویری که هر کس از هر کلمه دارد برای خودش با معنی است و برای دیگری بی معنی.
ما قراردادها را به وجود آورده ایم و از طریق آن تعریف ها را به هم نزدیک کرده ایم، اما در حقیقت هیچ تعریفی کاملا منطبق بر تعریف دیگری نیست.
جهان پدیده ای است نسبی و هیچ چیز کلی وجود ندارد.

*این را خیلی سال پیش نوشته ام

کلمه

شب
باش
شام
مرد
رام
زاد
باد
شهر
ماد
دام
بار
ابر
راز
راش
هرم
راه
ماه
شب
.....

رسم دزدی و قافله داری

دزدها در کمین قافله می نشستند، قدیم ترها این گونه بود. بین دزد و قافله پیوندی نبود.‏
حالا اما دزدها، شیک شده اند، در کمین کسی نمی نشینند، پوستین دوستی می پوشند و می آیند در خانه ات، چشم که باز می کنی، نه از خانه خبری هست، نه از هیچ.‏
دزدهای امروزی، عشقت، خانواده ات و دوستانت و هر آن چه تو می توانستی بخشی از آن باشی، را می دزدند، دزدهای امروزی به اسمت هم رحم نمی کنند.‏

February 3, 2011

غم

چرخ چرخید و باز پانزده بهمن شد جمعه.‏
جمعه ای که تو را از من گرفت و من بی ان که بدانم در سالن سینما یخ زدم، درست همان زمانی که تو سرد می شدی.‏
خیلی گذشته است از آن جمعه شوم، از آن لحظه ای که به ظاهر دیگر نبودی، من اما هنوز باور نکرده ام، من هنوز از آن کلمه شوم استفاده نمی کنم، فکر می کنم رفته ای جایی که بویت را کلاغ ها هم نیاورند( یادت هست وقتی اذیتت می کردیم، می گفتی روزی خواهی رفت، جایی که حتی کلاغ ها هم خبری از آن نداشته باشند) ‏
حالا من نشسته ام تنها، رو به روی این صفحه شیشه ای، می نویسم و اشک می ریزم و هیچ کس نیست که اشک هایم را پاک کند،‏ می دانم که روزی کلاغ ها خبری از تو برای من خواهند آورد، فقط کاش دیر نکنند و غار تنهایی مرا گم نکنند.‏
دلم برات تنگ شده مامان

January 29, 2011

شب

باران می بارد
اما؛
لب های من به خشکی کویر لوت
در حسرت،‏
ترک می خورد.‏
و می ترسم
که دیر بیایی

January 27, 2011

؟

می خزم درون غار تنهایی
استقبال می کنید
تنهایی اما ذهن مشوش و درگیر  را چاره نیست
تنهایی هیچ وقت چاره نیست

January 22, 2011

تمام آنچه داشتیم

Who cares about common,
common is boring,
I like being with you,
you made me better,
hopefully, I made you better,
all we had was uncommon
and
I've never been happier.

January 19, 2011

فراموشی

خواب می بینی
خواب نمی بینی
رنگ ها را می بینی
رنگ ها را لمس نمی کنی
زندگی حتی خاکستری هم نیست
و خواب کابوسی است که شب و روزِ تاریک را به هم پیوند می زند.‏

January 5, 2011

سلام

دریغا که دریغ می شوم از یک کلمه، کلمه ای که دوای دو روز این درد بی درمان است

December 30, 2010

تاریکی

پیرمرد نشسته بود سر گیشا، رد شدم و دوباره برگشتم، خودش بود، پدر زینب، همان دختری که چند سال پیش به کمک دوستان ایران چریتی چشمش عمل شد. ‏
پیرمرد تنها نشسته بود. سلام کردم، مرا یادش بود، خوش حال شد،حال زینب را پرسیدم گفت شوهر کرده، گفتم چه زود؟ گفت دیگه چهارده پانزده سالش شده، داماد برادرزاده اش است، گفت چند باری زنگ زده ایم کسی جواب نداده، شماره را برایش نوشتم تا زینب زنگ بزند. حال پسرک را پرسیدم که آن موقع خیلی کوچک بود، بغض گلویش را گرفت، گفت: رفت. نمی دانستم چه کنم، پل گیشا بر سرم آوار شد، فالی خریدم و آمدم خانه.‏

December 29, 2010

کیف

همه جور کیفی دارم. از کیفی که فقط توش می شه چهار تا سکه گذاشت تا کوله ای که بتونی خودت رو هم توش جا بدی.‏
بیش تر این کیفا کادو بودن از طرف کسایی که منو دوست دارن. کیف هایی که خودشون درست کردن یا واسم خریدن.‏
هر کدومشون هم یه جورایی شبیه خودم هستن، بیش ترشون بداخلاقن، بعضی هاشون، مهربونی هاشون و قشنگی شون قایم شده توی خود کیف و بیرونش ساده است، مثلا یکی شون هست که یه کیف خیلی ساده از پارچه کرم رنگه که از بیرون مثل ساک خرید مادربزرگاست، ولی توش چن تا جیب داره که روی هر کدوم یه چیزی گلدوزی شده، قاصدک، سرو، کفشدوزک، کسی که اینو برام دوخته می دونه که من چه قدر کفشدوزک دوست دارم، تا همین الان فقط دو نفر بودن که می دونستن من چه قدر کفشدوزک دوست دارم، ولی حالا همه شما می دونین.‏
یکی شون نمدیه، یه خرس مهربون دارم که برام از اون سر دنیا برام خریده آورده، همونیه که توش فقط چهار تا سکه جا می گیره. یکی شون چرمیه و خیلی متشخصه، شبیه منه وقتی سعی می کنم کفش پاشنه دار بپوشم و شلوار اتو زده و بارونی مارک دار!‏
...
راستی یادم رفت بگم، من ولی هیچ وقت کیف لوازم آرایش نداشتم، آخه لوازم آرایش هم ندارم.‏

December 25, 2010

سبب

حرشع که گم شد، دیگر باران نبارید، همه جا خشک و بی آب و علف، خشک سالی، سرگردانی.‏
روزی سبب، پیدایش شد.چمدانی در دست و به دنبال شعف می گشت، تمام کوره راه ها را آمده بود تا شعف را پیدا کند و حالا رسیده بود به جایی که شعف نشسته بود در گوشه ای و مات بود از این همه بی سالی، این همه بی ابری‏.‏
سبب دست شعف را گرفت و برایش امید به ارمغان آورد، آن ها به انتظار باران نشستند و باران بعد از سال ها بارید. شعف دوباره جان گرفت و صدای آوازش درختان را بیدار کرد، همه جا سبز شد و باران باز بارید و صدای ساز آمد، صدای نی چوپان، تار عاشیق و هر آن چه از زیبایی بود. ‏
گذشت و گذشت و باغ ها به میوه که رسیدند، نخی نامرئی دور سبب پیچید، پیچید و پیچید و پیچید تا سبب گم شد، باران بند آمد و سرگردانی راه به آشیانه شعف پیدا کرد. نخی سبب را برد و شعف گم شد.‏
از آن روز همه در شهر پی شعفی می گردند که بی سبب گم شد و آسمان ترک خورد هم چون ترک های بیابانی بی آب و علف.‏
آخرین بار شعف را دیده بودند با چمدانی در دست بدون کلید
پ.ن: داستان حرشع را در ارشیو می توانید پیدا کنید

December 21, 2010

فال من

خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پيشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه تریاک انداز
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز

شاهد:‏
ای سروباغ حسن که خوش می روی به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

فال تو

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد / نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم / که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال / رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز /در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل / توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری / غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ / چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد
شاهد:
کی شعر ترانگیزد خاطر که حزین باش
یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد

December 13, 2010

مرگ باور

خیلی قدیم ترها، خیلی خیلی قدیم ها آدم ها که می مردند، همه اسباب و وسایلشان را از طلا و جواهر گرفته تا سماور و بقچه و گاهی حتی هم سر و وابستگان را با او دفن می کردند.‏
اطرافیان چیزی نداشتند که خاطره آن آدم را در ذهنشان زنده کنند، نه صدایی، نه تصویری، نه هیچ شئی کوچک بی مقداری.‏
حالا اما تکنولوژی پیش رفت کرده، کسی می میرد یا می رود که برای همیشه رفته باشد، اما صدایش هست، تصویرش هست، فیلمش هست، با صدایش کلیپ می سازند و خون به جگر می کنند حتی آن هایی را که این آدم را از نزدیک نمی شناختند. تصاویرش را هر روز برایمان پخش می کنند تا باور می کنیم این همان دوست گم شده ماست که در زندگی ندیده ایمش. درد نفوذ می کند روی دردهای داشته و نداشته ات. غصه تلنبار می شود و هیچ راه خلاصی نیست.‏
آدم های قدیم از این لحاظ روان درمان تر برخورد می کرده اند، چند روزی داغدار را رها می کرده اند در بیابان یا چادر یا هر جا که خانه شان بوده و بعد طرف چیزی نداشته که به آن بیاویزد که بیایید من راست می گویم که چنین کسی در زندگی ام بوده، مادرم بوده، هم سایه ام بوده، دوستم بوده، کم کم خودش هم باور می کند که انگار کسی نبوده.‏
حالا اما خلاصی نیست از این نبودن ها، مرگ ها، خاطره ها،‏
این هم یک تصویر است که ما را رها نمی کند
این ها را نگفتم که چنین نکنید که خودم بد تر از شمایم. این ها را گفتم فقط در مقایسه با روان درمانی های امروز و دی روز. دی روز خیلی دور
این ها را گفتم که بدانم وقتی کسی می میرد و فقط با دیدن تصویرش ناباوری مان از مرگش بیش تر می شود، چه گونه می توان انتظار داشت که باور کنیم کسی رفته. کسانی که به گفته خودشان رفته اند برای همیشه، ولی تو می دانی که چنین نمی تواند باشد. صدایشان را داری، تصویرشان، مهره کوچکی یا قلبی شکسته

December 9, 2010

سنگود

یکی از اسم هایم همین بود نه؟
حالا باز می توانی مرا به همین نام صدا بزنی
اگر صدا بزنی
!

درخت

قرار بود 500 میلیون درخت بکارند، تمام جنگل ها را دست آتش سپردند
امان از دولت بی کفایت

November 30, 2010

تنهایی

این جا سکوت هم دوام نمی آورد

November 18, 2010

بی قرار

در هوایت بیقرارم روز و شب
سر زکویت برندارم روز و شب